userinfo close
هر شعر  گریز از یک گناه بود ، هر فریاد  گریز از یک درد  و هر وابستگی  گریز از یک تنهایی ... ولی از عشق تو گریزی نبود

ژیلا

vivaelvis

زن 32 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
6 سال و 10 ماه و 17 روز سن کلوبی ،
آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر ، یکی را هم او خواندی هم غیر او ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سو...
 
10:15 1390/08/30

http://up.vatandownload.com/images/iu820hyhm4h1sahetbk.jpg


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

   وین راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر  

   آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه  

   کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان  

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو   

   لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من    

 آری به یمن لطف شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب   

    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست     

 سرها بر آستانه او خاک در شود


حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست   

  دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود



  • ارسال کامنت(0)
10:49 1390/08/25

http://iran.epage.ir/images/iran/content/zanan/zananbastan3.jpg

چونکه ما تاریخمان بر باد رفت
هستی و فرهنگمان بر خاک رفت

کاوه و آرش همانجا خاک شد
پهلوان کشورم عباس شد!

جای کوروش را علی آمد گرفت
کل آن آتشکده آتش گرفت

نقش رستم ، تخت جمشید خاک شد
کربلا و کاظمین آباد شد!

رسم زرتشت را اگر دانید چیست
عید ما جشن غدیر و فطر نیست

ای عزیزان جملگی همت کنیم
سنت اعراب خاکستر کنیم



11:34 1390/08/17

 

http://up.vatandownload.com/images/07q5cmw2oovw29a2mpmc.jpg


ببین باز می بارد آرام؛ برف

فریبا و رقصنده و رام؛ برف

 

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله، آرام و پدرام؛ برف

...

جهان را سراسر سپیدی گرفت

 

به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف

 

نشسته به اندوه انبوه دشت

به بی‌برگی باغ ایام، برف

 

خزان هم به دامان مرگی خزید

کنون فصل سرد سرانجام... برف

 

فرو بسته یک شهر چشمان خویش

و می بـــارد؛ آرام آرام بــرف...


10:36 1390/07/18
q1dx4t89x0ylozugl5fp.jpg
 
 
با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام ، باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست ، در پی ویران شدنی آنی‌ام

دل‌خوش گرمای کسی نیستم ، آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها ، تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم ، تا که بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت ، خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن ، دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست ، تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ،  ها نکشانی به پشیمانی‌ام




09:24 1390/07/11
http://qoqnoos.com/body/paint/farshchian/p20.jpg

 

 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

 

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

 

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 

چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

 

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 

من بی دل و دستارم در خانه خمارم  من

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

 

مولانا

 

 



10:10 1390/06/29

 


یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه این گونه توانی است مرا


نه زخون گریه ی آن زخم ، گزیری ست تو را
نه از این گریه ی یكریز ، امانی است مرا


باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا


چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا


گو بسوزد تنه ی خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا


عرق شرم دلم بود كه از چشمم ریخت!
ور نه بر كشته تو گریه روا نیست مرا


ساعد باقری




13:07 1390/06/26





من راه رفتن را از یک سنگ آموختم! ،

دویدن را از یک کرم خاکی!

و پرواز را از یک درخت!

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند ،

زیرا  آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

پلنگان ، دویدن را یادم ندادند

زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

پرندگان نیز  پرواز را به من نیاموختند،

زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند

که آن را به فراموشی سپرده بودند

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،

رفتن را می شناخت

 کرمی که دراشتیاق دویدن سوخته بود،

دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود،

از پرواز بسیار می دانست

آنها از حسرت به درد رسیده بودند

و از درد به اشتیاق

و از اشتیاق به معرفت



10:58 1390/06/15



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

... گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده باراز آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید



19:35 1390/05/20




تا کی دل دیوانه ، غم گشته تو را خانه

برخیز که دنیا نی ، جای گله و بانه

این جام مکرر را ، لبریز چرا کردی ؟

دیوانه مگر گشتی ؟ کم خور تو ز پیمانه

نومید چرا گشتی زین دیر خراباتی ؟

...با روی تو می گردد ، این دیر چو کاشانه

کز روی چه بنشستی ، مغموم و دل افسرده ؟

بیداد کن و بشکن ، جام می میخانه

برخیز و شر و شوری ، در عالم فانی کن

کز شور تو آباد است ، این خانه ی ویرانه

بر منزل جانان رو ، تا عشق خدا بینی

کز رحمت بی حدش ، خانه شده شاهانه

در محفل آن جانان ، بزمی تو به ره انداز

تا از تو برقص آیند ، هم عاقل و دیوانه

سرمست و غزلخوان باش ، اندر طلب الَه

کین عشق تو می گردد ، یک روز چو افسانه

از عشق الهی تو ، گردی چو پر مرغان

آزاد و رها گردی ، از پیله چو پروانه




11:23 1390/05/11




حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .

 

تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیا...مدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟

 

راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬

 

هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬

 

باد٬ بوی نامه های کسان من می دهد ...

 

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 

نه ریراجان !

 

نامه ام باید کوتاه باشد٬

 

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

 

از نو برایت می نویسم :

 

حال همه ما خوب است اما

 

تو باور مکن


 از: علی صالحی





کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.