
ترسم که اشک
در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ
لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به
میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه
تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث
ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای
مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای
حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر
حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که
کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه
سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


ببین باز می بارد آرام؛ برف
فریبا و رقصنده و رام؛ برف
عروسانه می آید از آسمان
در این حجله، آرام و پدرام؛ برف
...
جهان را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بیبرگی باغ ایام، برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام... برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بـــارد؛ آرام آرام بــرف...


من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم من
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
مولانا

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا
به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه این گونه توانی است مرا
نه زخون گریه ی آن زخم ، گزیری ست تو
را
نه از این گریه ی یكریز ، امانی است
مرا
باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم
توست
نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا
گو بسوزد تنه ی خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا
عرق شرم دلم بود كه از چشمم ریخت!
ور نه بر كشته تو گریه روا نیست مرا
ساعد باقری



تا کی دل دیوانه ، غم گشته تو را خانه
برخیز که دنیا نی ، جای گله و بانه
این جام مکرر را ، لبریز چرا کردی ؟
دیوانه مگر گشتی ؟ کم خور تو ز پیمانه
نومید چرا گشتی زین دیر خراباتی ؟
...با روی تو می گردد ، این دیر چو کاشانه
کز روی چه بنشستی ، مغموم و دل افسرده ؟
بیداد کن و بشکن ، جام می میخانه
برخیز و شر و شوری ، در عالم فانی کن
کز شور تو آباد است ، این خانه ی ویرانه
بر منزل جانان رو ، تا عشق خدا بینی
کز رحمت بی حدش ، خانه شده شاهانه
در محفل آن جانان ، بزمی تو به ره انداز
تا از تو برقص آیند ، هم عاقل و دیوانه
سرمست و غزلخوان باش ، اندر طلب الَه
کین عشق تو می گردد ، یک روز چو افسانه
از عشق الهی تو ، گردی چو پر مرغان
آزاد و رها گردی ، از پیله چو پروانه

حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .
تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیا...مدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟
راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬
هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬
باد٬ بوی نامه های کسان من می دهد ...
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریراجان !
نامه ام باید کوتاه باشد٬
ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬
از نو برایت می نویسم :
حال همه ما خوب است اما
تو باور مکن
از: علی صالحی