shabe akhar 3 دی 85 - 05:58 | |
عاشق باش اما اعتراف نكن!!به هیچ کس اعتماد نکن دخترک به هیچ کس راز دل نگو دخترک به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو به هیچ کس نگو که عاشقش شدی نه، نه ،نگو نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای توبه هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کندآری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن....
مگه بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا روزگارمن بعد سفر کردن تو طناب داره تیغ و می کشم رو رگهام می پاشه خونم رو عکسات نتونست سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکات به تو گفتم قبل رفتنت ، اگه نباشی یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونا بگو گفتم یا نگفتم؟؟ حالا من موندم و تیغ و رگ دستم، عکس پاره توومن بگو گفتم یا نگفتم؟؟
مرگ!!!! چه کسی باور کرد من پر از دردم ، پر از سردی ، پر از تنهایی ، پر از دلتنگی ، این روزها تنهاییم را بیشتر دوست دارم... چونکه هر لحظه اش با تو بودن را برایم یادآور میشود... خوب میدانم كه توی یکی از همین روزها كه پر از دلتنگی و بهانه هستم ... پر خواهم کشید .....
پسنگو،نگوکه رویای دورازدسترس خوش نیست قبول ندارم.... گرچه به ظاهرجسم خستهاست ولی دل دریاییست تاب وتوانش بیش ازاینهاست دوستت دارم وتاوان آن هرچه باشد،باشد دوستت خواهمداشت بیشترازدیروز باکی ندارم ازهیچکس وهرکس،که تورادارم عزیز.... *** یادت باشد حرفی نزنی که به کسی بر بخورد نگاهی نکنی که دل کسی بلرزد راهی نروی که بیراه باشد خطی ننویسی که آزار دهد کسی را یادت با شد که روز و روزگار خوش است همه چیز روبه راه و بر وفق مراد است و خوب تنها ، تنها دل تو دل نیست آره.... *** امشب نمی دانمچرااین چنین گنگ و مبهوتم نمی دانم در این خلوت چرا بیهوده سردر گریبانم نمی دانم که آیا فرصتی دارم برای زندگی کردن برای عشق ورزیدن مجالی یا فرصتی دارم که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن آرامشم را به هم می زند چه پریشانی لذت بخشی، دلتنگ تو بودن دلم برای شنیدن صدات تنگ شده برای دیدنت دیشب در خواب منتظر اومدنت بودم اما به خوابم نیومدی و درد انتظار رو در خواب حس کردم....
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه کسی باعث ویرانی عشق من و تو شد؟...
***
و من همچنان غرق در دلتنگی
غرق در حسرتی نا گزیر
غرق در تنهاییم با وسعت کویر
آری تنها نشسته ام
اکنون گسسته ام
گویی....
نه!
خسته ام.....
و در این وحشت هراس انگیز
اندوهناک چشم به جاده می دوزم که راه غربت را خوب میشناسد
چشم دوخته ام به
خطوط مبهم یکدستی
که بی اعتنا مرا به دوردستی آشفته نزدیک می کنند
هر آنگاه که یاد آور اندوهی میشوم که می دانم
پشتم خالی ست
نه آسمان! مرا به مانند همیشه هیچ پناهی نیست
آری خوب میدانم
این رنج باقی ست
پشتم خالی ست.....
من خسته ام ، خسته از هیاهوی بازار دروغ ، خسته از این همه رنگ ، خسته از عشق که بهانه زندگی پوچ من است !
*** آه آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوام همچون عروسکهای کوکی بود!
| |







