سعدی.... 20 دی 86 - 09:27 |
پارسایی گفت:خدایا از من مبـــ̕ـر! خداوند پاسخ داد : کی پیوسته بودم به تو که اکنون ببـ̕ــرم از تو!؟ کی بـ̕ـریده بودم از تو که اکنون بپیوندم به تو !؟ تا بیم وصال با توست، وصالم کی میسر تواند شد تو را؟ نه اتصالی هست بین ما نه انفصالی؛ نه قــ̕ـربی نه بـ̕ــعدی. نه ایمنی هست این جا و نه نا امنی. نه جای گفتار هست این جا و نه جای خاموشی . نه رسیدنی در کار است و نه بازگشتی. نه جایی برای فکر هست و نه جایی برای وهم. نه مکانی هست که فکر در آن فرود آید و نه زمانی هست که وهم بدان تواند رسید. به دست علما جز حرف، و به دست فقها جز جست و جو چیزی نیست. اگر به کعبــه روی، جز سنگ نمی یابی. اگر به مسجد درآیی، جز دیوار نمی بینی. اگر به عالم صورت ها نگری، جز مصیبت نیست. اگر به عالم بالا نگری ، جز حیرت نیست. توحید موحدان آرایش است و الحاد ملحدان، آلایش. نه از موسی سودی رسد به من و نه از فرعون، زیانی. اگر بیایی، شادمانه با مایی؛ دربانی نیست. اگر نیایی، غمگنانه در مایی؛ پاسبانی نیست.
مناجاتی از سعدی
|
منیت 6 دی 86 - 19:39 |
هنگامی که هر فکری توجه تو را به طور کامل به خود جذب می کند ، به این معنی است که تو خود را با صدای درون سرت یکی انگاشته ای . آنگاه فکر با مفهومی از خود در می آمیزد. این منیت است ؛ من ساخته ذهن! آن خود ساخته ذهن احساس نقص و نا امنی می کند . از این رو ترسیدن و خواستن ، عواطف اصلی و نیروهای برانگیزاننده آن هستند. هنگامی که تشخیص می دهی صدایی در سرت وجود دارد که وانمود می کند تو هستی و هیچگاه از سخن گفتن باز نمی ایستد ، در حال بیدار شدن از وضعیت نا آگاهانه یکی انگاشتن وجود با جریان فکر هستی . هنگامی که متوجه آن صدا بشوی ، درک می کنی که وجود تو آن صدا-یعنی فکر کننده- نیست، بلکه کسی است که به آن صدا آگاه است. شناخت خودت به عنوان هشیاری متن صدا ، رهایی است.
هنگامی که از طریق منیت زندگی می کنی ، همواره لحظه حال را به وسیله ای در راه رسیدن به هدف کاهش می دهی . برای آینده زندگی می کنی ، اما هنگامی که به اهدافت می رسی ، آنها تو را راضی نمی کنند، دست کم نه برای مدتی طولانی.
تقریباً هر منیتی دست کم یک عنصر از آنچه می توانیم هویت مظلوم بخوانیم در بر دارد . برخی از افراد چنان تصویر قدرتمندی از مظلوم بودن خویش دارند که مظلوم بودن، بخش اصلی منیت آنها می شود و آزردگی و گله گذاری بخش اصلی خود آنها می گردد. حتی اگر شکایتهای تو کاملاً موجه باشند، برای خودت هویتی ساخته ای که بسیار شبیه زندانی با میله هایی از جنس اشکال فکـــری است . ببین که با خودت چه می کنی، در واقع ذهنت با تو چه می کند . وابستگی عاطفی ای را که به داستان مظلوم بودنت داری ، احساس کن و نسبت به فکر کردن یا سخن گفتن ناگزیر در این باره هوشیار شو. به عنوان شاهد حالت درونی خویش ، حاضر باش . لازم نیست کاری بکنی زیرا دگرگونی و رهایی به همراه هشیاری می آیند.
شکایت کردن و واکنش پذیری، الگوهای مورد علاقه ذهن هستند و منیت، خودش را از طریق آنها تقویت می کند. بخش بزرگی از فعالیت ذهنی- عاطفی مردم بسیاری را شکایت کردن و واکنش نشان دادن به این و یا آن رویداد تشکیل می دهد. با این کار ، اشخاص یا اوضاع را نادرست و خود را درست قلمداد می کنی . آنگاه با درست بودن احساس برتری می کنی و از طریق احساس برتری ، مفهومی را که از خود داری تقویت می نمایی. اما در حقیقت تو فقط توهم منیت را تقویت کرده ای .
در روابطی که با دیگران برقرار می کنی ، آیا می توانی احساس های ظریف برتری یا فروتری نسبت به آنان را تشخیص دهی؟ این منیت است که از طریق مقایسه زندگی می کند. حسادت یکی از پیامد های جانبی منیت است. اگر پیشامد خوبی برای دیگران پیش بیاید ، یا اگر کسی بیشتر از تو داشته باشد ، بیشتر از تو بداند ، یا توانایی بیشتری داشته باشد، منیت احساس حقارت می کند. هویت منیت به مقایسه بستگی دارد و از بیشتر تغذیه می شود. منیت به هر چیزی چنگ می اندازد . اگر هیچ راه دیگری وجود نداشته باشد ، می توانی از این طریق که احساس کنی در زندگی بیشتر از شخص دیگری مورد بی عدالتی قرار گرفته ای یا بیشتر از شخص دیگری بیمار هستی ، احساس کاذب خود را تقویت کنی.
احساس گناه تلاش دیگر منیت است تا هویت ، یعنی مفهومی از خود ، ایجاد کند و برای منیت مهم نیست که این خود ، مثبت باشد یا منفی. آنچه کرده یا نکرده ای تجلی نا آگاهی – نا آگاهی بشر – بوده است ، اما منیت آن را شخصی می سازد و می گوید: من این کار را کرده ام . در نتیجه تو از خودت یک تصویر ذهنی به عنوان شخص بد حمل می کنی.
اگر قصد داری رها شوی ، اما برای این منظور هدفهای خود محورانه ای تعیین می کنی ، یعنی می خواهی خودت را بزرگ کنی یا بر احساس مهم بودنت بیفزایی، حتی اگر به آن هدفها هم برسی، باز هم راضی نخواهی شد. هدفهایی را تعیین کن اما بدان که رسیدن به آنها چندان مهم نیستند......
«بدون خود مسئله ای وجود ندارد »
فراز هایی از........ Ekhart Tolle |
آسمان خاکستری 27 مهر 86 - 13:22 |
امان از این آسمان خاکستری! از وقتی کم کم خاکستری شد دیگر ستاره ای به چشم نیامد حالا دیگر کسی به آسمان نگاه نمی کند گویا فراموش کرده اند آسمان پر ستاره را... کاش می شد دوباره ستاره ها را دید تا شاید تو بتوانی کوچکی خودت را ببینی که تو ذره ای هستی در این بیکران... آنگاه می توانستی دریابی.... می توانستی ببینی که احساسات احمقانه تو هیچ اهمیتی ندارند... در مقابل این بیکرانگی! براستی دنیایی که برای خود ساخته ای بسیار کوچک است! آری... می دانم تقصیر تو نیست!! همه اش تقصیر این آسمان خاکستری است!!!! |








