تبلیغات


__
دلت تنگ است میدانم...
11 مرداد 87 - 15:02
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شكسته است می دانم ، زندگی

برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما

برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …

گریه نكن كه اشكهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می كند ، گریه

نكن كه چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ،

دوای درد تو گریه نیست!

بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نكن...!


با تنهایی باش اما اشك نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی كه

تنهایی!

گریه نكن كه اشكهایت مرا نا آرام میكند .! گریه نكن چون گریه تو را

به فراسوی دلتنگی ها میكشاند ! گریه نكن كه چشمهایم طاقت این

را ندارند كه آن اشكهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت

ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند كه اشكهای چشمهایت را از

گونه هایت پاك كنند .! گریه نكن كه من نیز مانند تو آشفته می شوم!

گریه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!


حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست كه از اشك ریختن

خیس و خسته شود؟

ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می

باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یك چیز از تو

میخواهم كه دوست دارم به آن عمل كنی و آن این است كه دیگر

نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند! زندگی ارزش این همه اشك

ریختن را ندارد ، آن اشكهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت

نگه دار ، بگذار این اشكها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نكن

چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ! وقتی اشكهایت را

میبینم غم و غصه به سراغم می آید!

وقتی اشكهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !

وقتی اشكهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی

اشك میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض

آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق

خسته از پرواز !

گریه نكن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشكهای گذشته را از

گونه های نازنینت پاك كنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،

سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم

زمزمه كن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!

با گریه خودت را خالی نكن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالی كن تا دل من نیز خالی شود!

میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشك از چشمانت سرازیر می

شود آری پس برای آخرین بار نیز گریه كن چون این درد دلی بود كه

!من نیز با چشمان خیس نوشتم

به نقل از
www.eshgh.cjb.com

  • ارسال نظر (5)
خاطرات یخ بسته...
5 مرداد 87 - 17:04

گریه..

و اغازی برای نبودن!!

و چشمانی که

تنها می خندیدند..

من بودم و فضایی بی طرح                                                              

نفس ها یی نا اشنا

سرد بود                                                                                                                          

اولین تجربه با تلخ ترین احساس  

      

فریاد زدم

اما کسی زبانم را نمی فهمید..

اخر از دنیا یی دیگر امده بودم !!

خیلی وقت بود که از دنیا یم فاصله گرفته بودند..

!!!!...                                                                               

نمی توانستم سخن بگویم

پس سکوت کردم

      یاد گرفتم باید نفس بکشم

هر چند تکراری

به شب عادت کرده بودم

به نگاه های مبهم....!!

و علامت سوال         در ذهن اشفته ام !!!

رویایم سرد بود

خاطراتم یخ بسته بود..

دوست داشتم اسمان را تجربه کنم .

اما...باز همان حسرت همیشگی

خسته بودم

حتی در خیالم نیز پرواز را فراموش کرده بودم

هر وقت خواستم به فاصله ها عادت کنم

صبح شده بود !!!

باید یاد می گرفتم به سایه ها عادت کنم..

می خواستم بروم..اما کجا؟

حس همیشگی قلبم را نشانم داد..

وشروعی دوباره ..

!!!!

فاطیما

http://www.avazeeshg.blogfa.com/

 

خدا فرشته های امید را فرستاد...
3 مرداد 87 - 10:39
 
خدا فرشته های امید را فرستاد



2dsqpas.jpg



قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان ناامیدی را

نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

:شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت

نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را

......دختر نخستین گره را باز کرد

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود



عرفان نظر آهاری <<< بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

لیلی خودش را به آتش کشید...پایانی قشنگ تر از این بلدی؟
29 اردیبهشت 87 - 10:21

خدا گفت : زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت :من.

خدا شعله ای به  او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گُر گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت : خاکسرت را دوست دارم ، خاکسرت را پس می گیرم.

لیلی گفت کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: ذلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب.

خدا گفت : اما من تب و نابم ، بی من می میری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

  • ارسال نظر (8)
لیلی، نام تمام دختران زمین است...
15 اردیبهشت 87 - 18:05

لیلی، نام تمام دختران زمین است...

خدا مشتی خاک برگرفت . می خواست لیلی بسازد.

از خود در او دمید . و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است :عشق . و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید ،نزدیکتر.

عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

ولیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق ،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

قاصدک عاشق...
27 فروردین 87 - 16:39
قاصدک مسافر گلزاری بود که که گل مریم آن گلزار، فراخوانده بود.به گل مریم که رسید ،زبانش بند آمد.زیبایی همیشگی مریم و بوی خوشی که در فضا به مشام می رسید قاصدک را از خود بی خود کرده بود.
گل مریم که می دانست قاصدک از راه دور فقط برای دیدن او آمده است خود را جمع و جور کرد و گفت:
- قاصدک سفرت چگونه بود؟
قاصدک محو تماشای مریم شده بود و چیزی نمی گفت.
دوباره پرسید:
- قاصدک!در سفر خطری تو را تهدید نکرد؟اصلا برای چی اومدی؟
باز هم قاصدک ساکت ماند.دلش نمی آمد از خطرهایی که برایش پیش آمده بود برای مریم گوید و او را نگران کند.
گل مریم با اخم ادامه داد:
- حتما راحت سفر کردی ! اما هیچ به ذهنت رسیده که از خودت بپرسی به من چی گذشته؟می دونم که هیچی نمی دونی! توی این مدتی که رفتی سفر ،من کلی چشم انتظارت بودم. چه شب هایی که نخوابیدم،چه روزهایی که اشک،راه نگاهم رو سد کرده بود.اما مطمئنم که تو هر شب راحت می خوابیدی و حتی یک روز هم به من فکر نمی کردی!به این که مریم بدون تو نابود می شه...
بغض گلوی قاصدک رو فشار داد. اما مریم در حالی که پشتش به قاصدک بود بی توجه ادامه داد:
- آره تو از اول هم عاشق نبودی ! فقط حرفش رو می زدی.فقط این من بودم که عاشق تو بودم! تو همیشه منو به خاطر خودت می خواستی نه به خاطر من!ولی من تو رو به خاطر خودت می خواستم.چه روزها و شب هایی که من خودمو به آب و آتیش میزدم تاازت خبری بگیرم . اما تو! حتی برای تو مهم نبود من از دوریت چه حالی پیدا کردم !میدونی چرا؟چون همیشه من عاشق تر بودم و می گفتم. اگه تو هم عاشق بودی می گفتی .اما چون هیچ وقت حرف نزدی پس نمی تونی عاشق باشی...اشک از چشمان قاصدک جاری شد . اما دستش روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشنود.
- می دونم چرا هیچی نمی گی! چون حرفی نداری که بزنی. بی انصاف! اصلا با خودت هیچ فکر نکردی دل مریم دیگه نمی تونه عاشق کس دیگه ای جز تو بشه؟ آخه چرا تنها گذاشتی ؟مگه گناه من چی بود جز عاشقی؟ خوب شد که فهمیدم ادعای عاشقی تو دروغ و پوچه! من چقدر ساده بودم که وقتی می گفتی جونت رو برام فدا می کنی ؛باور می کردم آه!مریم ساده بیچاره...
این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت. اما با هر قطره اشک ؛ یکی از دستان قاصدک پر پر می شد و بر روی زمین می ریخت.
در همین حال...
چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز می شد؛ پسرکی را در پشت گل مریم دید که به سمت او می آمد.پسرک با خیال چیدن گل مریم به آن ها نزدیک می شد. مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سر زنش می کرد.نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود .
گام های پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد.
ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید...
سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد و خود را روی نوک بینی پسرک انداخت. پسرک که خیال کرد زنبوری رو ی بینی اش نشسته ؛به سرعت ضربه ای به قاصدک وارد آورد و قاصدک را به دو نیم کرد و از ترس از همان مسیری که آمده بود برگشت.
گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد ؛بی خبر از اتفاقی که در نزدیکی او افتاده بود ؛این بار با چشمان گریان فریاد زد:
آره! برو قاصدک!تو هیچ وقت نخواستی به حرف های من گوش کنی. تو هیچ وقت نفهمیدی عشق یعنی چی! تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک! هیچ وقت هیچ وقت...
آرزو می کنم یه روز خوش نداشته باشی و هر روز بد بیاری. صدامو می شنوی قاصدک؟؟؟....
قاصدک در خالی که بر روی گلبرگ های گل شقایق افتاده بود و نفس های آخرش را می کشید با صدای ضعیفی که فقط گل شقایق می شنید جواب داد:فروغ این گلزار!مریم من! مواظب خودت باش...
شقایق که گلبرگ هایش با خون قاصدک گلی شده بود؛ قاصدک را در آغوش خود کشید و گفت:
از این پس عشق را به همه دنیا خواهم آموخت همان طور که تو به من آموختی قاصدک عاشق...

سین هایی که سالمند شدند
27 اسفند 86 - 19:51

دیروز این نوشته  رو تو روزنامه ایران خوندم ؛ طولانی هست ولی حداقل به یه بار خوندنش می ارزه...

سین هایی که سالمند شدند

سال هایی نه چندان دور ،من و تو سال نو را با لباس هایی نو آغاز می کردیم و چشمانمان به دست پدر بود تا یک اسکناس 20ریالی نو را به ما هدیه دهد و از مادر می خواستیم که کوزه سبز شده را سر سفره هفت سین و کنار قران بگذارد.

پدر سکه 20ریالی  نو را با دستان پینه بسته  و پر از چین و چروکش به ما هدیه می داد. پدر اما به دیوار خیره می شد؛به عکس های من و تو که  فرزند خردسال او بودیم .

سال ها گذشت . کودک دیروز برای خودش مردی شده است .من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانی تا نخورده هدیه می دهیم و او با لباس هایی نو و چهره ای شاد از سرو کول ما بالا می رود.

اما چشمان پدر هنوز به دیوار خیره است  به عکس کودکی های سال های دور من و تو.

پدر در این اندیشه است که ای کاش ،آن روز به من و تو بیشتر از 20ریال هدیه می داد.ای کاش لباس های ما را نوتر از آنچه بود،تهیه می کرد.

پدر امروز هفت سین خود را کنج آسایشگاه و با شش« سالمند» دیگر پهن کرده است .هفت سین پدر اما روی دیوار است ؛قاب عکس های یک تا هفت سالگی من و تو.سیمای ما که روی دیوار آسایشگاه  آویزان است ،پدر را به یاد سین های سفره سی سال قبل می اندازد و پدر در این اندیشه است که ای کاش برای من و تو سفره هفتصد سین پهن می کرد تا امروز پس از سی سال ،حداقل «یک سین» از آن را به یاد داشته باشیم ،اما دریغ از نیم سین...

پدر نگاهش به دور دست ها است.شاید دستی از دوز دستگیر او باشد ،اما ای کاش آن دست ،دستان من و تو باشد.ما هم خوب می دانیم که نوروز حال و هوای همیشگی را ندارد .

20ریالی  های پدر انگار صفای دیگری داشت .هزار تومانی ها چنگی به دل نمی زند.به فرزندمان نگاه که می کنیم ،از خودمان متنفر می شویم،چرا که ما هم روزگاری با لباس نو از دوش پدر بالا می رفتیم.ما خوب می دانیم  که« آینده » ما نیز چیزی جز «حال»  پدر نیست!

سایه پدر بهترین سین سفره بود ولی ما الفبای سایه را دگرگون کردیم و از آن آسایشگاهی ساختیم تا در خانه امان جز سایه و هاله ای از یاد پدر چیزی باقی نماند.پدر حتی نمی داند که من و تو ، مادر را به کدام آسایشگاه سپرده ایم،اما مادر که سیاهی موهایش ،سبزترین  سین سفره ما بود ،اکنون در سفره اش سه  سین بیشتر ندارد ؛ سفیدی مو،سالمندی و سکوت ! سین چهارم شاید سنگ باشد؛ سنگی که جز تاریخ تولد مادر و سن او ،آه و حسرت دیگری برای ما باقی نگذارد.

با این حال،مادر که چشمانش دیگر سو ندارد ، هنوز هم دلش رضا نمی دهد که ذره ای سین از سرور و سلامت من و تو کاسته شود.

پدر اما هنوز سین های سفره 30 سال قبل را می شمارد . چشمان پدر، سین های سفره را جا به جا می بیند ولی هرچه هست، بیشتر و کمتر از هفت سین نیست.او در این اندیشه است که کدام سین را از ما دریغ کرد  که امروز او را «سین جیم» می کنیم!

این روزها چشمان زیادی کنج آسایشگاه و پشت در های بسته اتاق ها ،نگران من و توست .شاید دستی بر در بکوبیم و درهای بسته را باز کنیم .شاید پس از مدت ها ،مادر به آرزوی  دیرین خود برسد و چند دقیقه ای در خانه با من و تو با پدر ،کنار یک سفره بنشیند. شاید آرزوی  کهنه پدر برای لحظه ای در آغوش کشیدن من و تو بر آورده شود،چرا که ما هنوز هم برای او همان کودک همیشگی هستیم .تلخ است اما دور از حقیقت نیست  که تحویل سال نو برای بسیاری از سالمندان ،از سال ها قبل کهنه  شده است .چشمان بسیاری از بس به درها خیره ماند ،عاقبت خاک گل کوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چیز بستیم که دیگر هیچ دری به رویمان باز نمی شود.تلخ است اما نباید واقعیت را دور از ذهن نگه داشت .

مادران با احساسی که نیمی از بدن خود را حس نمی کنند،کنج آسایشگاه  روی چرخ نشسته اند و تسبیح در دست ، برای من و تو دعا می کنند.بسیاری از سالمندان از بس تنها مانده اند ؛حتی نام یکی از هفت فرزند خود را نیز به یاد ندارند ولی ما خودمان  را «به آن راه  زده ایم»؛راهی که کیلومترها با پدر و مادر فاصله دارد ،اما غافل از آنیم که توشه راه را مادر برایمان بسته است و او در این میان:

غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت

پیاده آمده بود . پیاده هم خواهد رفت

 

 

روزنامه ایران (26/12/1386)

مهدی جابری

 

الو...الو...خونه ی خدا؟
3 بهمن 86 - 18:35

الو ... الو... سلام .کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

 

دوستای گلم امروز یه وبلاگی دیدم که دیدنش خالی از لطف نیست(قسمت عکسای عاشورا )

واقعا چرا؟

http://boshra2214.blogfa.com/

 


محرم ماه شناخت
22 دی 86 - 22:30

امروز تو بلاگ فا وبلاگی دیدم که آدرسش رو براتون گذاشتم این وبلاگی رو هم که الان می بینید متعلق به همین وبلاگ.

http://valiasraj.blogfa.com/

امیدوارم به قضیه کربلا و امام حسین (ع) با دید درستی نگاه کنیم تا شاید حقیقت کربلا رو متوجه بشیم.حتما و صد در صد هدف امام حسین (ع)از قیام عاشورا خیلی والاتر از چیزیه که ما تصور می کنیم...

                                            

 

emam-Hossein.jpg

دیباچه عشق وعاشقی باز شود

دلها همه آماده پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین(ع)

ایام عزا وغصه آغاز شود 

PHOTO

هردم به گوشم میرسدآوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

یک زن میان محملی اندر غم وتاب وتب است

این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است

sheh.jpg

باز محرم رسید ماه عزای حسین(ع)

سینه ما میشود کرب وبلای حسین(ع)

کاش که ترکم شود غفلت وجرم وگناه

تا بگیرم صفا من زصفای حسین(ع) 

arbaein_101.jpg

آید به سوی کربلا زینب به همراه حسین(ع)

آید زهر سو این نوا،به به،به یاران حسین(ع)

 

Moharram02.jpg

 عطری که از حوالی پرچم رسیده است

مارا به سمت مجلس آقا کشیده است

از صحن هرحسینیه تا صحن کربلا

صد کوچه وا کنید محرم رسیده است 

moharram.JPG

روز محشر وقت پرسیدن زمن رب جلی

گفت تو غرق گناهی گفتمش یا رب بلی

گفت پس اتش نمیگیرد چرا جسم وتنت

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم

          "یا حسین"(ع)

15[2].jpg

 حسین جان

حسین جان

حسین جان

حسین جان

آقا جان ....

آن قدر تکرار کن تا دلت رقیق شود ،اشکت که جاری شد به حسین(ع) دل داده ای ، دل که دادی عشق آغاز می شود وعشق=فدایی شدن واین رمز ماندگاری کربلاست

Moharam.jpg

حسین جان خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند

من وجدایی از تو خدا نکند

زدر خویش خدا را به بهشتم نفرست

که سر کوی تو از کون ومکان ما را بس

ya-hossin.jpg

کرگدن ها هم عاشق می شوند!!!
16 دی 86 - 20:53

کرگدن ها هم عاشق می شوند؟

کرگدن گفت : نه امکان ندارد،

کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چین های پوستت پر

از حشره های ریز است .یکی باید پشت تو را بخاراند.

یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم .

پوست من خیلی کلفت است .همه به من می گویند پوست کلفت .

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز،دوست داشتن به

قلب مربوط می شود نه به پوست .

کرگدن گفت :ولی من که قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد ، همه قلب دارند.

کرگدن گفت :کو ، کجاست ؟من که قلب خودم را نمیبینم .

دم جنبانک گفت:خوب، چون از قلبت استفاده نمی کنی،

قلبت را نمی بینی.

ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت،

یک قلب نازک داری. کرگدن گفت:نه ،من قلب نازک ندارم،

من حتماً یک قلب کلفت دارم .

دم جنبانک گفت:نه، تو حتماً یک قلب نازک داری ،

چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ،

به جای اینکه لگدش کنی ،

به جای اینکه دهن گشاد وگنده ات را

باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف میزنی.

کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت،

یک قلب نازک دارد یعنی چه؟

یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد،

یعنی اینکه می تواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که می گویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت: یعنی................

بگذار روی پوست کلفت قشنگت  بنشینم،بگذار!

کرگدن چیزی نگفت،یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت.

فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید .

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت .

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید .

امام نمی دانست از چی خوشش می آید .

کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟

اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی

و مزاحم های کوچولوی پشتم را برداری ،دوست داشتن است؟

دم جنبانک گفت: نه، اسم این نیاز است . من دارم به تو کمک می کنم

و تو از اینکه نیازت برطرف می شود ،احساس خوبی داری.

یعنی احساس رضایت می کنی، اما ، دوست داشتن مهمتر از این است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .

روزها گذشت،هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد

وپشت کرگدن می نشست .

هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم

را از لای پوستش بر می داشت و

کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .

یک روز کرگدن  به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که

کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند

و حشره های مزاحمش را بر می دارد...

احساس خوبی دارد،برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه،کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست .چون من حس می کنم

چیزهای دیگری هم دوست دارم.

راستش من بیشتر دوست دارم   تو را تماشا کنم .

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد ،چرخی زدو آواز خواند،

جلوی چشمهای کرگدن .

کرگدن تماشا کرد و تما شاکرد و تماشا کرد ، اما سیر نشد .

 

کرگدن با خودش فکر کرد ،این صحنه قشنگترین

صحنه دنیاست و این دم  جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا

و او  خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی کرگدن به اینجا رسید ،

احساس کردکه یک چیز نازک ازچشمش افتاد .

کرگدن ترسید و گفت :دمجنبانک ،

دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم ،

همان قلب نازکم را که می گفتی ...

اما قلبم از چشمم افتاد ...حالا چیکار کنم؟

دم جنبانک بر گشت و اشکهای کرگدن را دید .

آمد و روی سر او نشستو گفت :

غصه نخور دوست عزیز ،تو یک عالم ازاین قلبهای نازک داری

کرگدن گفت : راستی ،این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را

تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ،

قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی ؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت :یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند

کرگدن گفت عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ،

اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند .

باز پرواز کند و او باز هم تماشا یش کند وباز قلبش از چشمهایش بیفتد،

کرگدن فکر کرد ،اگر  قلبش همینطوراز چشمهایش بریزد ،

یک روز حتماً قلبش تمام می شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلاً قلب نداشتم ،

حالا که دم جنبانکبه من قلب داد ، چه عیبی دارد ،

بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

__