userinfo close

پیام های کوتاه

بهزاد     , shovalyee_tanha
عمرتون صد شب یلدا ، دلتون قدر یه دنیا ، دل خوش باشه نصیبت ، غم بمونه واسه فردا ، توی این شبای سرما ، یادتون همیشه با ما . یلدا مبارک .
1 سال پیش
   
ترناز علی پور , tarnaaz
شعرهایی که گذاشتین خیلی خوشایند هستند
1 سال پیش
   
همنفس به فریادم برس که دنیا آواره تو دلم . . .

وحید خانمحمدی

vahidkhanmohammadi

مرد 32 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
4 سال و 7 روز سن کلوبی ،
من مهندس ژنتیک گیاهی هستم. و به کار طراحی و گرافیک مشغولم. ******************** گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو ...
 
20:09 1390/11/21
این شعر جدیدمه لطفا نظر یادتون نره

...همنفس
توی اون شرشر بارون
توی اون نگاه آروم
توی اون برکه محزون
منم اون همیشه خسته
منم اون بالش شکسته
منی که تمام عشقم
همه ی حس غرورم
به تمنا، دل زیبای تو بود
منو انگاری ندیدی
یا اگه دیدی منو
چشمای حوری وش تو ، ما رو لایق ندونست
دل من مثل حریر نرم ابرا
دل من مثل شقایق تو دل غریب صحرا
دل من نوای سوزان تب پرنده بود
که پراش بریده شد ز دست عشق
توی زندون قفس ، من همیشه بی نفس
نفسام شماره شد
دیگه رفت ستاره شد
توی اون آسمون تیره و تار
من همون مردیکه افتاده به زار
تو بهم سنگ زدی تیر زدی
خنده ی مضحک وبی درد زدی
مگه چنده طاقتش ، قدر خدا ؟
دیگه بسه این همه ناز و ادا
طاقتم طاق شده
‍‍‍‍‍توی چشم همه ی مردم شهر یه گدای سر بازار شده
همنفس تنهام نذار
مردم از این همه بی نفسی
تو برام همنفسی
تو برام همه کسی
تو برام یه گوله نفسی ...

  • ارسال کامنت(1)
15:42 1390/11/6
شعر جدیدمه که امروز نوشتم . امیدوارم که خوشتون بیاد و احساسام اذیتتون نکنه.
به امید روزی که کسی بتونه احساساته منو درک کنه:

بی وفا گشتی به من ٍ دیدی وفادارت شدم
لیلی دیگر شدی چون عاشق زارت شدم
من شباشب تا سحر محو تمنای تو و
تو سحر دارم شدی چون گریه بر راهت شدم
من تمام عمر خود در رخوت یک عشق پاک
چون توام دیدی مرا رسوا ٍ انکارت شدم
من به هر جنبنده ای عشق الهی داده ام
تو به عشقم سر به سر مشکوک ٍ ویرانت شدم
من میان عاشقان افسانه ام ٍ فرهاد و مجنون کیستند؟
تو بر این افسانگی از دل بخندیدی ٍ ابزارت شدم
من به عشق پاک خود دنیا به دنیا فاخرم
تهمتم کردی که دلدار دگر دارم چرا یارت شدم
دلبرم شیرین گناهم ای لب تبدار عشق
دل تویی دلبر تویی من بسته بر دامت شدم
هر نگاهت عالمی دیگر به من بخشد ولی
تو نگاهت را زمن دزدیدی و خارت شدم
وصله پیراهن هر خوبرویی نیستم
تو گمان کردی که ولگردم ٍ رسوایت شدم
نازنینا من به ناز تو جوانی داده ام
عشق زیبایت مگیر از من ٍ ویرانت شدم
من هوایی گشته کوی توام ٍ دلگیرم و بی خانمان
خانه ی دل را به من بسپار ٍ من که شیدایت شدم
در مرام این تن مفلوک جان دادن که هیچ
من به دار عشق تو محکوم و اعدامت شدم
از رقیبان قدر جویای احوالم مشو
من به خاک افتاده ام ٍ مرغ غزل خوانت شدم
ناله های این دل مسکین من طوفانی است
من که یک طوفان آرامم ٍ گرفتارت شدم
کشتی گمگشته ام دریای عشقت بحر من
ناخدای کشتی ام اما اسیر عشق مواجت شدم
نای همراهی نداری تو دگر بس کن شرر
یاور افتاده بر خاکم که خواهانت شدم

20:36 1390/07/23

دلم برای سرودن بهانه کم دارد

و دفترم غزل عاشقانه کم دارد

قبول کن!دل مجنون من !که دیوانم

هنوز هم دو سه دفتر ترانه کم دارد

تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند:

" که باغ یخ زده ی من جوانه کم دارد "

ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشک؟

حیاط ما نه درخت و نه لانه کم دارد

و با چه لهجه بگویم به این همه کرکس

درخت خانه ی ما آشیانه کم دارد؟

اگر چه دست عجولم هنوز هم خالیست

هزار تخته اگر چه ، زمانه کم دارد

بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس

که عشق حادثه ای جاودانه کم دارد

" از خودم "




14:49 1389/08/20
وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .
شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
یک جور صدای خاص شبیه موسیقی
خیلی مبهم و ضعیف , محیط اطراف من را احاطه می کند .
یک موسیقی ملایم ...
در حین قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حین رد شدن از کنارم دستشان را با ملایمت بر گونه هایم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گریه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گیرند .
من بی توجه به تمام این صحنه ها , فریاد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند .
له شدن یک مورچه در زیر صفحه آجدار کفش یک عابر , یک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سیاه نیست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم .
و این حالت در خواب های من تشدید می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ایستد و من با تمام وجود این سکون را حس می کنم .
از این سکون نمی ترسم ...

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام .
خدا زیاد هم بزرگ نیست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم .
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند .
می دانم زیاد مهمان نخوام بود .
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم .
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام .
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از این متاسفم .
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است .
باید کمی قدم بزنم .

14:36 1389/08/20

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...


14:31 1389/08/20
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم

19:43 1388/09/25

کاش پیشم بودی

تا که دستان من آن

حجم تو را حس میکرد

کاش پیشم بودی

تا که از لمس پریشانی آن پیشانی

لب من تب میکرد

کاش اینجا بودی

لحظه را با خنده

پر از امید و صفا میکردی

کاش اینجا بودی

تا ببینی که چگونه دل من

«

بهر پرواز به سویت هوس پر میکرد»

کاش بودی پیشم

تا که میدیدی چطور

غزل ناب تو این چشم مرا خانه تکانی میکرد

کاش پیشم بودی

......

تقدیم به . . .


18:20 1388/09/23

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم


18:11 1388/09/23

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازكنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد . حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار
داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد


16:12 1388/09/19

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می‌كرد كه زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا كنون دیده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود
.
اما آنها به درستی به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیار‌های عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می‌نگریستند. و با خود فكر می‌كردند این پیر مرد چطور ادعا می‌كند كه قلب زیبا تری دارد
.
مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می‌كنی... قلبت را با قلب من مقاسیه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر می‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی‌كنم. می‌دانی، هر كدام از این زخمها نشانگر انسانی است كه من محبتم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا كردم و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی‌ها از قلبم را به كسانی بخشیده ام
.
اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیار‌های عمیق را با تكه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا می‌بینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد.

پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی‌خود را جای زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.