- 1
- 2
پروردگارا 5 آبان 86 - 08:55 |
پروردگارا من را ابزار آرامش خویش قرار ده.بگذاردر هر کجا که نفرت است عشق درو کنم .هر جا آسیب است عفو ،
هر جا شک است ایمان ،
هر جا نوامیدی استامید.
هر جاتاریکی است نور
و هر جا غم استسرور.
پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکینبخشیدن باشم تا آرام شدن
همانطور که می فهمم فهمیدهشوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زیرا دراثر دادن است که دریافت می کنم، دراثربخشیدن استکه بخشیدهمیشومدرمرگ خود است که در زندگی جاویدان متولد می شوم |
آرامش 18 مهر 86 - 11:27 |
آشنایان درگاه خداوند ،قلب های خود را به سوی شیرینی عشق سوق میدهند.
آرام باشید و بگذارید آرامش الهی در شما جریان یابد!فقط هنگامی روح به آرامش
می رسد که انسان کارهایی بر اساس حقیقت انجام دهد و
جسم و ذهن او نیروی صبر و شکیبایی داشته باشد. |
دیوانگی 23 شهریور 86 - 08:08 |
این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم .. |
عینک آفتابی یاسیاه؟ 14 شهریور 86 - 14:56 |
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد . روی اولین صندلی نشست . از کلاسهای ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود . روی صندلی جلویی پسری نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد . باز دوباره خیالاتش رو شروع کرد:چه پسر زیبایی ! حتی از نیمرخ هم معلومه .... اون موهای مرتب شونه شده .... حتماً ادوکلن خوشبویی زدی ...چقدر این عینک آفتابی بهش می آد ... یعنی داره به چی فکر می کنه ؟ آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمی شه ! لابد داره به برنامه فرداش برای دانشگاه فکر می کنه ! .... آره . حتماً همینطوره . مطمئنم دانشگاه فوق العاده ای میره. ( کمی احساس حسادت ! )..... می دونم پسر یه پولداره که یه « ب ام و » آلبالویی داره .... با دوستش قرار می ذاره که با هم برن شام بخورن . کلی با هم می خندن و از زندگی و جوونیشون لذت می برن ..... کافی شاپ .... اسکی .... چقد خوشبخته ! یعنی خودش می دونه ؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه ؟ ...... دلش برای خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است . احساس بدبختی کرد کاش پسر زودتر پیاده می شد ! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جایش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تیپ بود . با گامهای نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد ... یک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند . دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نکرد |
تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست!!! 14 شهریور 86 - 10:20 |
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست. كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو. هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست. شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست. تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست!!! |
خدایا با من حرف بزن 28 مرداد 86 - 18:04 |
کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن . مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید . سپس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک نشنید کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت . ستاره ای در خشید ولی کودک توجهی نکرد کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و زندگی ای متولد شد اما کودک نفهمید . کودک با نا امیدی نگریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنا بر این خدا پایین آمد وکودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت . |
یادم باشد 25 مرداد 86 - 20:41 |
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ، یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ، یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن، یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته ! یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ، یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم ! |
در پس قدرت شما 16 مرداد 86 - 21:41 |
سعی کنید این فکر مسموم را که خداوند با همه ی قدرت و جلال و جبروتش در آن دور دستها در بهشت و شما چون کرمی کوچک، ضعیف، درمانده، غرق در مشکلات و در گل فرومانده هستید، را از ذهن بیرون کنید. فراموش نکنید که در پس قدرت شما، اراده ی حق عظیم نهفته است.
"پاراماهانسایوگاناندا" |
و خداوند دمید در کالبد جهان عشق و مودت را 11 مرداد 86 - 11:32 |
![]() ای درخشش پاک جویباران
ای شکوه و عظمت آسمان
ای جوشش آب چشمه ساران
من چگونه خداییت را سپاس گویم حال آنکه این زبان که در توصیف رحمان بودنت زبون است تو خود به من عطا کردی.
هر بامداد آن لحظه که ندای مهربانیت به گوش می رسد آن دم که نغمه فراخوانی تو به محفل دوستان در گوش طبیعت طنین انداز است وقتی بر می خیزم که ندایت پاسخ دهم چگونه برای دوباره برخاستنم تو را شکر نگویم
آن هنگام که صدای قلبم به گوش می رسد چگونه برای اهیای تپشی که هر آیینه می توانست نباشد شکرانه به جا نیاورم
وقتی چشمانم به غروب دل انگیز خورشید خیره می شود چگونه غظمت تو را از ذهن عبور ندهم حال آنکه می توانستم لایق چنین لیاقتی نباشم
آن هنگام که قدم هایم یکی پس از دیگری بر زمین استوارت کوبیده می شود چگونه استواری زمینت را سپاس گو نباشم
ای مهد قدرت ای آیینه محبت
چگونه خداییت را سپاس گویم؟
من بر بندگی ام می نازم می نازم که در پیشگاهت قیام میکنم می نازم که سجود درگاهت را با روحم درک می کنم
ای تو طلوع مهربانی ای گهواره استواری
چگونه بندگی ام را سپاس گویم؟
چگونه نگاههای عاشقانه ات را پاسخ گو باشم؟
و چگونه تا آسمان مقدست عروج کنم؟
|
لیلی نام تمام دختران زمین است 5 مرداد 86 - 14:18 |
خدا مشتی خاك را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود،عاشق شد. سالیانی ست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد،عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان. خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: و هر كه عاشق تر آمد، نزدیكتر است. پس نزدیكتر آیید، نزدیكتر. عشق، كمند است. كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنید. |
- 1
- 2






