سرگذشتی است مرا تیره ؛ در این روی سیاه!
لحظه ای محض خدا، خویش، فراموش كنید:
(( داستان غم پنهان مرا گوش كنید : ))
در دل آتش فقر
دامن خاموشی
ار همه تلخی جانسوز كه یك عمر چشید !
قلب من..
قلب من بس كه طپید !
قبل من بس كه شكست !
نفسم بسكه در اعماق دلم نعره كشید!
هوسم بسكه به مغزم كوبید :
پای یك مشت ستمكار ستم پرور است
بسكه بر خاك سیاهم مالید
خاطرات سیه ، دوره ی خاموشی و مرگ
بسكه در پهنه ی روحم نالید:
مثل یك قطره سرشك ، از دل خون،
زندگی ، از لب چشمم غلطید ..
با سر آهسته زمین خورد، و لب سرد زمین
لاشه ی مرده روحم بوسید ..
و ندر آغوش بهم كوفته ی و هم و جنون
مغز بیچاره ی بختم پوسید!
***
نفسم ..!
هر چه بیهوده مرا كشت، بسم بود،بسم!
نفس بیكسم ای زنده دلان ! قطع كنید ..
سینه ام ، چاك كنید!
این غبار سیه ، از روی و رخم پاك كنید؟
به چه كار آیدم این چشمه ی خون؟!
این تن مرده مرگ
كه تن زنده ی من كرده چنین آواره ،
از كف سینه ام آرید برون
ببرید!
ببرید، در بیابان سكوت :
زیر مشتی لجن و سنگ سیه ، خاك كنید.
. . . .
. . . .
****
آری ای هموطنان!!
چشمه ی عشق، در این ملك ، سراب است، سراب !
پایه ی عدل و شرف ،پاااااااااك خراب است ،خراب!
عزت و مردانگی و فهم، عذاب است ،عذاب !
جور بر مردم بدبخت ،ثواب است،ثواب !
آآآآآخ ... ای چشم زمین ،غافله سالار زمان :
باز گو ، با منه سر گشته ، خور عالم تاب!
آدمیت بكجا رفته ؟ كجا رفته شرف ؟!
كو حقیقت ؟ زچه رو مرده ؟ چرا رفته بخواااااب؟!
*******
این چه نظمی است؟ چه رسمی است ؟ چه وضعی است ؟ خدا !
سبب این همه بدبختی و غم ، چیست ؟ خدا !
جز خدایان زر و ، كهنه پرستان پلید :
هیچكس زنده، در این شب، بخدا ! نیست خدا !
كی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تاااااار .
كه پیاده است در آن حق و ، ستمكار، سوار
زیر خاك است گل و ،زینت گلدانها : خار !
فقر میباردش از هر در و از هر دیوار!
سرنوشت همه بازیچه ی مشت عیار !
سر زحمت ، بطناب عدم؟ از داربدار ؟
زندگی ، پول! نفس، پول! هوس، پول! هوار !
مرغ حق ، یخ زده ، اندر قفس پول. هوار !
قدرتی كو، كه بر آید ز پس پول ؟ هوار!
هموطن ! خنده مكن، بر رخ این ((حاجی)) خار ؟
صحبت از عید مكن ، بگذر و راحت بگذار !
زاده ی فقر ، كجا و طرب فصل بهار ؟
*****
من بیكار كه صدبار بمیرم هر روز !
بالشم سنگ،دلم تنگ و ،تنم بستر سوز !
كت من در گروی عید گذشته است هنوز!
بمن آخر چه، كه نوروز سعید است ، امروز؟!
كهنه روزم چه بد آخر،كه چه باشد نوروز؟!
((هفت سین)) من، اگر بودی و میدیدی چیست؟!
همنشین من ، غار تزده می دیدی كیست؟!
میزدی داد، فلك تابفلك، زنگ بزنگ!
كه تف بر تو محیط، شرف آلوده به ننگ!
هفت سین! وه، كه چه ((سینی)) و چه ((هفت)) همه رنگ:
سینه ای كشته دل، و سوز سرشگی گلرنگ
سرفه های تب و سر سام سكوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری ،بر سنگ!
آخر ای هموطنان !
سالتان باد بصد سال فرحبخش ،قرین!
((هفت سین)) كی بجهان دیده، كسی بهتر از این؟!
*****
دیده هر سو كه بیفتد ، زیساروز یمین،
سایه ی فقر ،سیه كرده سر و روی زمین
سبز برگ درختان ،همه بی لطف و حزین
لاله را ،ژاله را صفت : اشك الم گشته عجین
زن غمین،مرد غمین ، بچه غمین ،پیر غمین!
وه! كه سرتاسر این ملك ستمدیده ی زار
نفسی نیست دهد مژده زایام بهار....
شیون درد و فغان ،داده بسر،بادوزان
جای می،خون سیه میچكد از چشم رزان!
اینكه چیزی نبود،هموطنان! بدتر از آن:
عجب اینجاست : كه افتاده زپا چرخ زمان!
كی فلك دیده بخود،
((فصل خزان،بعد خزان؟...))