از عبید 5 مرداد 87 - 02:31 |
اعرابیی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چندان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم.گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم
|
از عبید 4 مرداد 87 - 17:24 |
شخصی را در اول شب قولنج گرفت . به فریاد می گفت خدایا بادی از من خارج کن باشد که خلاص یابم ، نشد. وقت سحر بخواست مرد گفت خدایا مرا به بهشت باقی رسان یکی حاضر بود گفت ای ابله خدا تو را به تیزی اجابت نکرد ، به بهشت اجابت خواهد کرد؟؟؟ |
یه روز باحال 29 تیر 87 - 23:28 |
امروز خیلی روز جالبی بود می خوای بدونی واسه چی؟ برات می گم صبح زود زدم بیرون ، باید می رفتم پاسپورتمو تمدید می کردم ( عجله ای بود ) وقتی رسیدم میدون دانشگاه ترافیک وحشتناکی بود 35 دقیقه طول کشید تا از تو میدون خارج شم خودمو فحش می دادم که چرا این مسیرو انتخاب کردم بعد کلی بوق و دود از اون جهنم خلاص شدم به آرامگاه نرسیده بودم که یهو صدا یه انفجار بلند شد و کاپوت ماشین رفت هوا شوکه شده بودم ، نگو فن ماشین خراب شده بود و داغ کرده بود ... نیم ساعتی طول کشید تا با حداقل امکانات تونستم ماشین و راه بندازم با اعصاب داغون رفتم خیابون قلیانی ماشینو نشونه تعمیر کار دادم تا 2 طول کشید تا درست شد گفتم طفلکی ماشین امروز اذیت شده ببرمش کارواش !!! ( مهربونم دیگه ) تو کارواش داشتن ماشین و می شستند که یهو برقا اتصالی کرد و آتش سوزی شد لنگ پیچیدم دور ماشین و الفرار هنوز خیلی نرفته بودم که دوباره تق .... بازم داغ کرده بود نیم ساعتی طول کشید آمپرش اومد پایین ساعت 3 بعد از ظهر با اعصاب داغون یه ساندویچ سرد گرفتم و پشت فرمون با سرعت 10 تا نصف شهرو رفتم تا تعمیرگاه،، طرف کلی آسمون ریسمون کرد که مقصر نبوده منم قبول کردم سر کوچه مون بازم .... دیگه شاکی بودم ماشین و پارک کردم جلو در حس تو پارکینگ رفتن نداشتم اومدم بالا لباسامو عوض نکرده بودم هنوز و تو فکر یه دوش حسابی بودم و یه قهوه تلخ یا یه گیلاس ... بعدشم یه سیگار که یهو یه صدایی اومد از پنجره نگا کردم یه حادثه آبی داشت فرار می کرد و ماشین منم طفلکی ... از اون روزا بود |











دوباره کلی خرج کردمو اومدم 
