.... 24 دی 85 - 07:56 |
این شعر رو یکی از دوستان گرامی برای من فرستادن ضمن تشکر از ایشون از اونجایی که لحن گفتار و مضمون این شعر خیلی به دلم نشست تصمیم گرفتم اون رو در وبلاگم بگذارم.
کسی ما را نمی جو ید. کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها یی ما را نمی گرید. دلم در حسرت یک دست. دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است. کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی. کدامین اشنا ایا به جشن چل چراغ عشق دعوت می کند ما را. و اما با توام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهایی تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی ایی. تو حتی روزهای تلخ نامردی. نگاهت. التیام دستهایت را دریغ از ما نمی کردی. من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت. من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا ارام خواهم داد همان دریا که می گفتی تو را در من تجلی می کند ای دوست. همان دریا که بغض شکوه ها یم در گلوی موج خیزش زخم بر میداشت. و اما با تو ام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهایی کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی (شاعر:ناشناس) |
کاش... 9 دی 85 - 04:00 |
کاش می شد روی ننگ بی وفایی خط کشید کاش می شد نا مردمیها را ندید، کاش می شد قطره ای نور امید در دل شبهای تار من چکید
کاش می شد در هزاران بار رفت یکزمان تا خواهش این دل رسید کاش می شد کاشکی ها را ندید بر تمنای حضورت خط کشید!!!!! (رعنا) |
LOST FATHER by Christine A. Cooper 4 دی 85 - 20:36 |
Angels were falling for you did not see |
فراموشی... 18 آذر 85 - 06:20 |
دیر زمانی است که مردم شهر من در پس دیوارهای بلند فراموشی در رسوایی دهشتناکی غنوده اند و صدای فریاد دل های روشن در هیاهوی این ازدحام بی فرجام رو به خاموشی است ..... و آن کاج بلند همسایه که زمانی تفرجگاه نگاههای معصوم ما بود ،دیر زمانی است که پی ناز نگاهمان می گردد و شانه های خسته و پیرش گامهای کودکان گذشته را طلب می کند .... آن کودکان دلشاد را چه شد؟آن کودکان رنگارنگ که امروز رنگی به رخسار ندارند ،آن شادکان دلزنده که امروز با دلی مرده در پس چهار دیواری زندگی محبوسند و گل لبخند مدتهاست که بر مرغزار لبان بی طراوت آنان خشکیده و گاه گاه آسمان زندگیشان را با شبنم اشک آبیاری می کنند ..... آنان را چه شد؟ آه که نگاه خسته شان بال پرواز بر قامت آن کاج ایستاده را ندارد.... همه چیز را روی زمین ،روی این خاک غمین!!!می جویند.... آخر چرا؟چرا نمی توانیم رو به آسمان خداغم این دل خسته را چندی بخوانیم؟ بلندای نگاهمان را چه شده ،وزنه ی خستگی بر پلکهامان سنگینی می کند..... پرده ی خمیازه بر آرزوهای بزرگمان می کشیم و آنها را در دل خاک تیره ی بی گناه مدفون می سازیم.... |








