تبلیغات


__
سیب
22 اردیبهشت 87 - 17:51

در میان هر سیب دانه محدودیست .در دل هر دانه سیب ها

نا محدود.

چیستانیست عجیب ! ! دانه باشیم نه سیب...!

خواب
30 آذر 86 - 14:52

 یه شب یه خواب دیدم رنگی بود فرق داشت قشنگ بود.
 تو خوابم هوا کاملا آفتابی و روشن بود
من با یه لباس سفید توی جنگل بزرگ
که آسمونش حتی از رنگین کمون هم رنگارنگ تر بود
قدم می زدم می چرخیدم می رقصیدم
یکدفعه ایستادم توی قلبم یه ندائی می گفت هرچی می خوای بگو
منم با ذوق دستامو رو به خدا باز کردم و ازش خواستم آره از خدا خواستم
که بارون بباره اخه من عاشق بارونم اگه زیر بارون آرزو کنم
برآورده میشه همون لحظه انگاری دل آسمون تپید
 اسمونی که همه چی ازش انتظار می رفت جز بارون به اون قشنگی
بارونی گرفت که احساس می کردم
 هر چی بدی خستگی دل مردگی یاُس...بود از وجودم پاک کرد
صبح که از خواب بیدار شدم انگاری خودم  بودم یعنی خود واقعییم بودم همون کسی نبودم که
هر صبح از خواب بیدار میشد نمی تونستم با کسی حرف بزنم
هنوز تو حس خواب دیشبم بودم مدام توی خودم پرسه می زدم حتی گذر ساعتها رو حس نمی کردم
تا اینکه شب شد
از نیمه شب گذشته بود هوا تاریک بود خیلی سرد
احساس عجیبی داشتم روی تخت خواب پنجره بزرگ اتاقم دراز کشیدم
تمام خونه خواب بود انگاری تمام شهر تو خواب بود
نور چراغ کم سوی تیر تو کوچه افتاده بود تو اتاق خاموشم
خیره بودم تو اون نور لطیف فقط درختکنارش می تونست خود نمایی کنه
دست خودم نبود انگاری خواب از چشام پر زده بود احساس جدیدی وجودمو گرفته بود مطمئن بودم
همش به خاطر اون خواب عجیبه
نمی دونم چه مدت به اسمون خیره بودم ولی وقتی آسمونو احساس کردم
دیدم که خیلی روشنه قرمز قرمز وای خدای من داشتم تو آسمون با سرعت راه می رفتم
داشت برف می بارید دونه های برف اونقدر خوشگل بودن که حتی نمی تونستم یه لحظه
ازشون چشم بردارم خدای من عشق من این برفا نبودن که به سمت من می اومدن این من بودم
که داشتم میون برفا به سمت اسمون می رفتم خیلی زیبا بود حس جدید واقعی و قشنگی بود
هیچ وقت تو زندگیم تجربش نکرده بودم
 دیوانه کننده بود باورم نمی شد توی بی وزنی مطلق بودم
هیچ چیز اضافه ای رو اطرافم نمیدیدم بی وزن بی وزن من حتی جسمم رو هم حس نمی کردم
کی بودم چی بودم این خود واقعیم بود اینو حس می کردم

وقتی به خودم اومدم هوا روشن شده بود اون لحظه هیچی از دیشب یادم نمی اومد
 حتی الانم نمی دونم اون شب با خودم چیا گفتم فقط میدونم برای مدت زمان زیادی
می گفتم دوستت دارم دوستت دارم
هنوزم فقط همون حس قشنگه که از اون شب رویایی یادمه
ولی اینو مطمئنم یه شب معمولی بود
شبی بود که زندگیم عوض شد روحم تازه شد شبی که راهم روشن شد
 شبی که عاشق شدم
               
         خدایا عاشقونه می خوامت خودت تو ادامه راهی که نشونم دادی کمکم کن
         باز هم با حس همون شب بهت می گم
                     دوستت دارم 

تینا پیکاسو(احساس)
  

عشق
5 اردیبهشت 86 - 19:47
هر کسی توی این دنیای قشنگ یه رهگذره. منم یه رهگذرم  دارم میرم پس خدا حافظ  همگی...
عشق یعنی پیوستن دو روح یکسان به هم

               اینو از یه بیمار مالیخولیایی(اسکیزوفرنی) شنیدم و بهترین حرفی بود که شنیدم


ادمها تا عاشق خودشون نشن و خودشون رو نشناسن نمیتونن عاشق کسی باشن 


باور کنید


من بهش رسیدم

       شکوفه ها روییدند.بهار با تمام ناز و تنعم خود امد جهان زیبا شد باران میبارد فصل تقارن طبیعت است.باران می شویدو پاک می کند و این چگونه بارانیست که می بارد زیبا تر از هر بارش قبل.

نمی دانم. . .

سهراب!

گفتی چشمها را باید شست ............شستم.

گفتی جور دیگر باید دید....................دیدم.

گفتی چتر ها را باید بست.................بستم.

گفتی زیر باران باید رفت...................رفتم.

اری! راست می گفتی.

چشمها را باید شست زیر باران باید رفت...

من چشمهایم را با باران عشق شستم جور دیگر دیدم وان لحظه بود که دیگر هیچ ندیدم جز خودم و خودم من بودم و عشق بود  من بودم و سایه ارامش و این همه چیز بود همان چیزی که تمام عمر در طلبش بودم.

عشق چشمهایم را شست جور دیگر دیدم عشق بود که می بارید و مرا تر می کرد .

من اسمانم را پیدا کرده ام اسمانی که هر لحظه از ان عشق می بارد عشقی که از ابرهای سپید می بارد .

بال می زنم بلند میشوم پرواز می کنم اوج می گیرم عشق معنی پرواز را می فهمد می داند و می فهمد .

اسمان من در دستهای خداوند است . خدا ا لمس می کنم در بی نهایت وجودم فریاد می زنم و می گویم  دوستش دارم  عشق را عاشقانه دوست دارم.

 تینا پیکاسو(حرف دل)

__