پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیداررا آن نظر بازی و آن اسرار را
ان دوچشم مست اهو وار را همچو راضی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم
خسته بود امدو هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که
جان شد با من اوناتوان بودو توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگیم
این چنین اغاز شد دلبستگیم مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
امدو در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما اغاز شد گفتمش
درپی عشق تو سرگردان شدم گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم شوق وصلت را بسر دارم بدان
دل زجادوی رخت افزون شده جزتوهریاری به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارانداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
اخر این قصه هجران بودوبس
یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود
با منه دیووانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهدو پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری اش را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوترعاقبت از بند رست رفت وبا دلدار دیگر عهد بست
بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش بادودودم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
عشق من از من گذشتی خوش گذشت بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم راتو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردارا ببر
گرچه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرد چه سود
بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است


دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار
تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت
میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود.
تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد.
میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم
وصیت عشق

چشمانم برای تو .... دیگه نمی خوام جایی رو ببینم ... به جز صورت تو ....
دستانم برای تو .... دستانی که نمی توانند تو را لمس کنند نمی خواهم .....
اشکانم برای تو ... چون نمی خواهم برای دیگری جاری شوند ....
قلبم برای تو .... چون تمام تپش های قلبم برای تو بود وبس ....
جسدم برای خاک ... چون از آن متولد شدم ... وبه آن باز خواهم گشت ...
گفته هایم برای تو .... چون فقط برای تو گفتم ...
عشقم برای تو ... چون دیگر نیستم تا عاشق باشم ....
خاطراتم را خواهم برد ... ودیگر چیزی از این دنیا .... از من نخواهد ماند ....
ودیگر چیزی ندارم که به کسی بسپارم .....
دوستت خواهم داشت ....
واین آخرین بار است که با چشمانی پر از اشک .....
با قلبی پر از آرزوهای بر باد رفته ....
با دستانی لرزان .... با آرزوهایی که همیشه برای تو داشتم .... نفس می کشم .
بدرود ای زندگی ...............

دوست
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
این دستخط یكی از شعرای مورد علاقه ی من آقای حمید مصدق هستش. ایشون شعر دوستی رو كه خودشون گفتن نوشتن. هم شعر زیباست و هم خط
تنهاتر از همیشه
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
از راه رسید و گل های الماس شکفتند
و قندیل زیبای پروین - که هر شب
دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

دکتر علی شریعتی
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
نازنینم چه دعا بهتر از این گریهات از سر شوق خندهات از ته دل هر غروبت دلشاد
زندگی ماندن نیست .دررگ سبز حیات جای گندیدن نیست....
در حالی زندگی کن که قلبت پر از مهر و صفا.حست پر از رنگ و محبت و روحت لبریز از بزرگی و راستی و صداقت باشه
پرنده خیس
می دانی ...
پرنده را بی دلیل اعدام می كنی
در ژرف تو
آینه ایست
كه قفس را انعكاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق می كند.
ای صمیمی،
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یك برگ
یا شكفتن یك گل
یا پریدن یك پرنده دید
ما در حجم كوچك خود رسوب می كنیم
- آیا شود كه باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی كه عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوك چه هدیه ای دارد؟
پرندگان
از شاخه های خشك پرواز می كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بی وقفه گام می زند
با كوچه های « ورود ممنوع »
با خانه های « به اجاره داده می شود »
چه خواهد كرد
سرزمینی را كه دوستش می داریم؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی كه عشق كاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم.

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پرو
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
*****************************
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
*****************************
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی چو*احسان پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
****************************
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
تقدیم به شما دوست عزیز
به امید اینکه هرگز تنهانباشی
عزیزان این لاگ رو نگاه کنین من هر چی بگم کم گفتم ولی چی اخرشه!!!!
http://sohavar.blogfa.com/