تبلیغات


__
دوباره می سازمت وطن
21 اردیبهشت 86 - 21:30

دوباره می سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشك روان خویش

دوباره ، یك روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد

كه بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش

كسی كه « عظم رمیم» را
دوباره انشا كند به لطف

چو كوه می بخشدم شكوه ،
به عرصه ی امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،

جوانی آغاز می كنم
كنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می كنم

كه جان شود هر كلام دل،
چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی،
بجاست كز تاب شعله اش

گمان ندارم به كاهشی،
ز گرمی دمان خویش

دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش

سپیده دم
29 فروردین 86 - 02:45

 


برسپده دم درود!


فرصت امروز را غنیمت شمار


زیرا زندگی راستین همین است


تمام واقعیت های وجود وهستی تو مثل:


افتخارات.دلاوریها.پیروزمندی ها.درخشندگی ها


همگی در جریان گذران آن ارمیده اند.


گذشته خیالی بیش نیست .


آینده نیز رؤیائی بیش نیست


آنكس كه امروز را ارج نهاد


خاطرات دیروز را با خوشبینی


و رؤیاهای فردا را با امیدواری خواهد یافت.


پس امروز را دریاب


واز ژرفای دل فریاد كن:


برسپیده دم درود!


                                                     درام نویس معروف هندی: كالیداسا

قصه ای در شب
26 فروردین 86 - 14:33




     
قصه ای در شب


چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود



ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت
در خروش از ضربه های دلکش باران
می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان



دست زیبایی دری میگشاید نرم
میدود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
بانگ پای رهرو از پشت دیواری



باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
خیس باران میکشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز



چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که ایا کیست دلدارش ؟
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش



کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود آلود پنداری



بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟
وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟
پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟
با که در خلوت به مستی قصه میگوید
؟



تیرگیها را به دنبال چه میکاوم
پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟
نه ... دگر هرگز نمی اید بدیدارم



          پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
         
باد در را با صدایی خشک میبندد
         
مرده ای گویی درون حفره ی گوری
          بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد


 


 







 


 

__