- 1
- 2
..... 11 شهریور 87 - 11:29 |
من به آغاز عشق نزدیکم و تو به انتهای غرور پس بگذار عاشق شویم |
.... 27 بهمن 86 - 20:29 |
مقصر نبودی اگر چه |
...... 17 مرداد 86 - 00:20 |
ما تماشا چیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده ایم دیر آمده ایم! خیلی دیر... پس به ناچار حدس می زنیم شرط می بندیم شک می کنیم... وآن سوتر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است (حسین پناهی) |
..... 19 اردیبهشت 86 - 06:55 |
قبول!تو از من خیلی عاشق تری.پاک تر.اصلا همه ی خیلی ها مال تو است!و فقط یکی سهم من!من از تو خیلی غریب ترم اویس*! من! جوان قرن های دور از او! نه رویش را دارم ,نه بویش را.نه حتی تصویر کامل او را! انگار کن که من بیراهه ای را رفته ام!حتی تا انتها! ... اویس من خیلی دورم.کسی از نسل غریب .نسل گریز پا!کجاست زمزمه محبتی که مرا به "مکتب"باز آورد؟...» *اویس قرنی .از صحابه رسول الله |
بهار.... 27 اسفند 85 - 22:16 |
بهار که می رسد زایشی دوباره را نوید می دهد.تولدی که چون به دنیا آمدن آدمی نوایی خوش به همراه دارد.اعتدال در بهار است که رنگ سبز به خود می گیرد و سبزی خود نوایی دلکش می طلبد.
دوست دارم توی بساط دست فروشها دنبال بهار بگردم و با سنبل و سینره براش تاج گل و گردنبند درست كنم.
نمیدانم چرا هنوز با آمدن بهار مثل بچگی هایم اینقدر هیجان زده میشوم! شاید هنوز بزرگ نشده ام!؟ مثل خیلی از آدمها كه هنوز پای قولشون هستند و بزرگ نشدند ….
|
.... 11 اسفند 85 - 07:24 |
قایم باشک به صد رسیده بودی من پشت درختها زرد می شدم
*********
دکتر شریعتی:
تمام سرمایه های یک دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد خدایا ، مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه كتاب، ترازو، و آهن استوار كنم و دلم را از سه سرچشمه حقیقت، زیبایی و خیر سیراب كنم .
|
..... 19 دی 85 - 05:58 |
کسی به پیش پای من عطسه میکند و سفر مثل پایان همین شعر ناپیداست
گفته بودم شاید بمانی برای ریختن کاسه ای آب در آغاز سفرم حالا
فانوسی می آویزم در مسیر عبور خویش که شاید بیایی
اگر به پیش پای تو کسی عطسه نکند می دانم نمی آیی اما فانوسی می آویزم..
|
...... 8 دی 85 - 07:29 |
قایم باشک... به صد رسیده بودی من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید...
ما به زندگی سلامی دوباره خواهیم کرد،حتی اگر تمام دنیا به نشانه خداحافظی برایمان دست تکان داده باشند،چنان باید باشیم که دیگران خسته شوند از تکان دادن دست هایشان و ایمان بیاورند به آتشی که ما شادمانه در آن می سوزیم .خانه ما زیر پوست همدیگر است،مرا از تو گریز نیست ... |
...... 8 آبان 85 - 06:25 |
وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. |
............................. 20 مهر 85 - 06:05 |
هوالمحبوب... خدا به من آموخته که زبانم ذکر،سکوتم فکر و نگاهم عبرت باشد... ******** ........... نشسته بودم دم در،آب و آیینه و قرآن در دست.گفته بودی می آیی حلالیت بطلبی از همه. شب شد. خبر رسید رفته ای!! من اما یادم رفته بود هیچوقت همه نبودم!... |
- 1
- 2






....