تبلیغات


__
گفتگوهای كودكانه با خدا
20 شهریور 85 - 23:36
گفتگوهای كودكانه با خدا
خدای عزیز :
به جای اینكه بگذاری مردم بمیرند و مجور باشی آدمهای جدید بیافرینی ، چرا كسانی را كه هستند حفظ نمی كنی ؟
خدای عزیز :
شاید هابیل و قابیل همدیگر را نمی كشتند ، اگر هر كدام یك اتاق جداگانه داشتند ، درمورد من و برادرم كه مؤثر بوده!
خدای عزیز :
اگر یك شنبه مرا توی كلیسا تماشا كنی ، كفشهای جدیدم را بهت نشون می دم ؟
خدای عزیز :
شرط می بندم كه خیلی برات سخت است كه همة آدمهای روی زمین را دوست داشته باشی . فقط چهار نفر عضو خانوادة من هستند ولی من هرگز نمی تونم همچنین كاری كنم .
خدای عزیز :
در مدرسه به ما گفته اند تو كه چیكارها می كنی ؟ اما اگر تو بری تعطیلات چه كسی كارهایت را انجام می دهد ؟
خدای عزیز :
آیا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یك كلك است ؟
خدای عزیز :
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی كه تو بازی بولینگ می زند ، تو خانه هم استفاده كنه به بهشت نمی ره ؟
خدای عزیز :
آیا تو واقعا می خواستی زرافه این طوری باشه یا اینكه این یك اتفاق بود ؟
خدای عزیز :
چه كسی دور كشورها خط می كشد ؟
خدای عزیز :
من به عروسی رفتم و آنها تو كلیسا همدیگر را بوسیدند این از نظر تو اشكالی نداره ؟
خدای عزیز :
آیا تو واقعا منظورت این بوده كه « نسبت به دیگران همان طور رفتار كن كه آنها نسبت به تو رفتار می كنند ؟ » ، اگه این طور باشد ، من باید حساب برادرم را برسم .
خدای عزیز :
خدایا به خاطر برادر كوچولویم از تو متشكرم ، اما چیزی كه من به خاطرش دعا كرده بودم ، یك توله سگ بود .
خدای عزیز :
وقتی تمام تعطیلات باران بارید ، پدرم خیلی عصبانی شد . او درباره ات چیزهایی گفت كه از آدمها انتظار نمی رود بگویند . به هرحال امیدوارم صدمه ای به او نزنی .
خدای عزیز :
لطفا برام یه اسب كوچولو بفرست . من قبلا از تو هیچ چیز نخواسته بودم . می توانی درباره اش پرس و جو كنی .
خدای عزیز :
برادر من یك موش صحرایی است . تو باید به اون یه دم هم می دادی ها ! ها !
خدای عزیز :
من می خوام وقتی بزرگ شدم . درست مثل بابام باشم اما نه با این همه مو در تمام بدنش .
خدای عزیز :
فكر می كنم منگنه یكی از بهترین اختراعاتت باشد .
خدای عزیز :
من همیشه در فكر تو هستم حتی وقتی كه دعا نمی كنم .
خدای عزیز :
برادرم یه چیزایی درباره به دنیا آمدن بچه ها بهم گفت اما اونها درست به نظر نمی رسند . مگر نه ؟
خدای عزیز :
من دوست دارم شبیه آن مردی كه در انجیل بود ، 900 سال زندگی كنم .
خدای عزیز :
ما خوانده ایم كه توماس ادیسون نور را اختراع كرد اما تو كلاسهای دینی یكشنبه ها به ما گفتند تو این كار رو كردی . بنابراین شرط می بندم او فكر تو را دزدیده .
خدای عزیز :
آدم های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین كشتی می سازی » اما اون زرنگ بود . چون تو رو فراموش نكرد . من هم اگر جای اون بودم همین كارو می كردم .
خدای عزیز :
لازم نیست نگران من باشی . من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می كنم .
خدای عزیز :
فكر نمی كنم هیچ كس می توانست خدایی بهتر از تو باشد . می خوام اینو بدونی كه این حرفو به خاطر اینكه الان تو خدایی ، نمی زنم .
خدای عزیز :
هیچ فكر نمی كردم نارنجی و بنفش به هم بیان . تا وقتی كه غروب خورشیدی رو كه روز سه شنبه ساخته بودی ، دیدم ، معركه بود
  • ارسال نظر (3)
__