userinfo close

پیام های کوتاه

سادیسم مخفی , aebabso
ONLY 0111
2 سال پیش
   
شیوا ... , shiva_fesghely
2 سال پیش
   
محیا ن  , mhya82
سلام . ممنونم از لطفت . ستاد میر حسین موسوی منتظرت هستیم
2 سال پیش
   
شهره زنبور گشته است به نیش-ما از او رفع اتهام كنیم علفی هرزه نیست در عالم-ما ندانیم و هرزه نام كنیم

حمید بینقاب

takderakhttanha

مرد 28 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
4 سال و 8 ماه و 8 روز سن کلوبی ،
تلخی اش را دوست نداشتیم. نمی دانستیم که دواست دوای تلخ ترین دردها نمیدانستیم معجون است معجون انسان شدن...
 
20:34 1388/06/8
فکر میکنی شجاعی ؟

  • ارسال کامنت(0)
23:40 1388/05/8




شقایق گفت :با خنده

نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش

حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی

 نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز

 نشان عشق و شیدایی



یکی از روزهایی که زمین

 تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

 تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش

 پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 شنیدم سخت شیدا بود

 نمی دانم چه بیماری

 به جان دلبرش افتاده بود-

 اما- طبیبان گفته بودندش

 اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش

آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت

 بسی کوه و بیابان را

 بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یکدم هم نیاسوده

 که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من

 به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد

وبه ره افتاد

 او می رفت و من

در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا

 چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش

 تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت

گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد

 که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛

 خودش هم تشنه بود اما!!

 نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت

 اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،

 نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

 دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد

 کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود

 با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

 به جای آب، خونش را به من می داد

و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

 ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد.



03:14 1387/04/8
حلالم کن

تو که از من بدی دیدی

حلالم کن

 اگر  از من تو  رنجیدی
 
حلالم کن
 
اگر رفتم

اگر من بی تو و تنها

 قصد سفر کردم

گذشتم از تو

از زندگی

از زنده ماندن

هم حذر کردم

گذر کردم

دگر از این بیابان بلا

با کوله بار غم
 
سفر کردم

تو را با اشک چشمم

 از دلم  راندم

 بی تو من رفتم

بی تو و تنها

از این دام بلا جستم

عزیزم بعد من خوش باش

شادی کن

دگر رفتم

دگر رفتم

دگر رفتم

که رفتم


110ais7.jpg

03:12 1387/04/4
250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت
 با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
 وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد
چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت .
مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
 اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :
 به هر یک از شما دانه ای می دهم ،
کسی که بتواند در عرض 6 ماه
زیباترین گل
را برای من بیاورد ،
ملکه آینده چین می شود .
 دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ،
دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد
و راه گلکاری را به او آموختند ،
اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند
 و دیگر دختران هر کدام ...
گلی
در گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف
در گلدان های خود داشتند .
 لحظه موعود فرا رسید

 شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد
و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده
 که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است .
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده
که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :

 گل
صداقت

 چیزی که  در گلدان شما  نبود همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .

 برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو


ای کاش همه وقت ، جواب صداقت ها بدون ثمر نباشه
@};-

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.