رد پای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم

ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ
.jpg)
، عشق آن است كه یكی برای دیگری چتری شود
، و اوهیچوقت نداند كه چرا خیس نشده وقتی معلم گفت عشق چند بخشه؟ زود دستمو بردم بالا
و گفتم یك بخش، اما از وقتی كه تو
رو شناختم فهمیدم سه بخشه! آتش دیدن تو،
شوق با تو بودن، اندوه بی تو ماندن
عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم

بانوی من ؛ ..... تو خلاصهء تمام شعرها هستی و گل ِ تمام آزادی ها این بس که هجاهای نامت را بر زبان آرم ....... تا پادشاه شعر شوم ....... و فرعون کلمات کافی است زنی چون تو مرا عاشق شود ....... تا به کتابهای تاریخ در آیم ....... و برایم پرچمها بیفرازند

من پذیرفتم شکســــــــت خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنه دیوانه است میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب دیدنم ازاد باش گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی آرزو دارم ولی عاشق شوی ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را تلخی برخورد های سرد را....
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

خدایا در زندگی هر گز از یاد نمی برم گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا كردند. اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی! خدایا !
اگر با من باشی چه كسی می تواند علیه من باشد؟
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر اینکار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گرچه آزردن من هست غرض مُردن من
مُردم، آزار مکش از پی آزردن من

كوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب آیینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه كشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذش
همه می گویند كه اسیر سراب چشمانت شده ام ...
همه می گویند اسیر تارهای بافته احسا ست شده ام...
همه می گویند و باز هم می گویند كه قلبم را در سراب گم كرده ام
و روزی مرا در بازار عشاقت به قیمت یك لبخند مرا خواهی فروخت
ولی من تنها به چشمانت سیاهت نگاه می كنم تا پاسخ سوالهایم در
نگاهت بیابم
~5.jpg)
زندگی گل زردی است به نام غم مروارید غلطانی است به نام اشک
آینه ای شکسته است بنام دل و بلاخره فریاد بلندی است بنام :آه دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود
که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد
و ایمان به ماورا طبیعت
و پنهانیهای پشت پرده خلقت
پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار است
انچه در جهانی از معنا نگنجد
در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ......؟ تنها بودم . تو رسیدی گفتی ما بشیم بهتره . دیگه تنها نبودم.
اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی .
یه روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم
.گفتم چرا تنهایی ؟
گفت : یارم نیومده .
یکدفعه بلند شد و با خوشحالی گفت : اومد !
وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو را دیدم
|