Elisabet Andersson, John Hellekant, Stefan Eklund
فارسی: طاهر جام برسنگ
taher.jam@gmail.com
منبع: سونسکاداگبلادت، روزنامۀ صبح سوئد. بخش فرهنگ. جمعه 8 اکتبر 2010
http://www.svd.se/kulturnoje/nyheter/jag-trodde-nagon-skojade_5470221.svd
در این که ماریو وارگاس یوسا نویسندۀ بزرگی است و شایستۀ دریافت نوبل جای تردیدی نیست. او از دهۀ ۶۰ به این سو بدون توقف سیلی از رمان به راه انداخته که تاریخ توفانی آمریکای لاتین را دگرگون کرده است. با تسلط کامل بر تمام ژانرها و تکنیک های ادبی خود را در کانون ادبیات جهان قرار داده است. سال هاست که بسیاری، حتا احتمالاً خود او، منتظرند تا جایزۀ نوبل ادبیات را به او بدهند،. این موضوع که اعطای نوبل سال ۱۹۸۲ به گابریل گارسیا مارکز کلمبیائی، ضربۀ سنگینی به وارگاس یوسا زد نیز رازی سر به مهر نیست. بعد از آن باید مدتی می گذشت تا باز دور به آمریکای لاتین برسد.
ماریو وراگاس یوسا از منزل موقتش در نیویورک با خنده ای بلند در تلفن میگوید دیروز وقتی که پتر انگلوند از آکادمی سوئد خبر را به من داد کاملاً غافلگیر شدم.
- بسیار غافلگیرکننده بود. تصور کردم که دوست –یا دشمنی- سر به سرم می گذارد.
ماریو وارگاس یوسا توضیح داد که تصور می کرده که دیگر در لیست دریافت جایزۀ نوبل نیست. می گوید:
- واقعاً منتظرش نبودم.
و می افزاید که فکر نمی کند جایزۀ نوبل بر نویسندگی اش تأثیری بگذارد.
- اما زندگی ام تغییر خواهد کرد. تلاش خواهم کرد که خود را حفظ کنم.
این را می گوید و تأکید می کند که جایزۀ برایش توجه، انتظار و دعوتهای زیادی در بر خواهد داشت و به این ترتیب می تواند تهدیدی برای آرامش کاریاش باشد. با صدائی شاد می گوید:
- اما به معنی میدان یافتن تخیلات هم هست.
ماریو وارگاس یوسا یک شهروند جهانی است، مردی است که دائماً در حال جا به جا شدن است. ساکن مادرید است و لیما. در حال حاضر در آمریکاست، چون یک ترم در پرینستن تدریس دارد. و در ماه دسامبر برای گرفتن جایزه به استکهلم می آید.
تا به حال چندین بار به استکهلم آمده است؛ نخستین بار در نشست پن در دهۀ ۱۹۷۰.
- در زندگی من، کارهایم چیزهای غیرموقت هستند. زندگی من بطور کامل بر مدار کارهایم میچرخند. من بسیار سفر میکنم، اما این سفرها همیشه به کارم مربوط میشود. به جاهای بسیاری سفر کردهام تا دربارۀ آنها بنویسم.
ماریو وارگاس یوسا سال ۱۹۳۶ در خانواده ای متوسط در آرکیوکا متولد شد. پیش از تولد پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و او تا سن ده سالگی پدرش را ندیده بود.
با پایان یافتن مدرسه وارد کار مطبوعاتی شد. ادبیات خواند و با گرفتن بورسی در سال ۱۹۵۹ در مادرید دکترا گرفت. در همان سال با انتشار یک مجموعه داستان کار نویسندگی را آغاز کرده بود .
- من از زمانی که خیلی جوان بودم می نوشتم. اما امرار معاش از طریق نویسندگی خیلی دشوار بود.
ماریا وارگاس یوسا که کارهائی چون آموزگاری و روزنامه نگاری کرده و از این گذشته به خاطر فعالیت سیاسیاش در دهۀ ۱۹۸۰ شناخته شده است ادامه می دهد:
- همیشه تلاش کرده ام جز نوشتن کارهای دیگری هم بکنم، به نظرم برای یک نویسنده مهم است که خود را در کتابخانه زندانی نکند بلکه با زندگی جاری در پیرامونش رابطه بگیرد.
ماریو وارگاس یوسا چندین رمان نوشته است که شاهکار تلقی میشوند. اولین بار در سال ۱۹۶۳ با انتشار رمان های شهر و سگها[1]. جنگ در انتهای جهان[2] و سور بز[3]، نویسنده ای جهانی شد.
این که مارکز در دهۀ ۸۰ در گرفتن جایزۀ نوبل از او پیشی گرفت، وضعیت را بهتر نکرد.
این دو به معنی دقیق کلمه، در معروفترین مصاف ادبی ۱۹۰۰ با هم روبرو شده بودند. مارکز و وارگاس یوسا، در دهه های ۶۰ و ۷۰ با هم دوست های نزدیکی بودند. این دوستی سال ۱۹۷۶ در جریان یک نمایش فیلم در مکزیکوسیتی از هم پاشید. وارگاس یوسا مارکز را نقش زمین کرد. به معنی دقیق کلمه!
پس از این رویداد آنها تا ۳۰ سال با هم صحبت نکردند. علت این دعوا همیشه مبهم نگه داشته شده بود اما یکی دو سال پیش به مناسبت ۸۰ سالگی مارکز عکسی منتشر شد که در لحظۀ دعوا، از کبودی صورت کلمبیائی کتک خورده، گرفته شده بود. عکاس که دوست نزدیک هر دوی آنها بود فاش کرد که مارکز در جریان ماجرای پرحسادتی بین وارگاس یوسا و زنش، دخالت کرده بود.
به هر ترتیب، پس از این دعوا، هر کدام از این دو به سوئی رفتند. مشی چپ سیاسی مارکز تقویت شد و وارگاس یوسا به سمت راست شتاب برداشت. از مارگارت تاچر تقدیر کرد و به مرور به عنوان نئولیبرال در انتخابات ریاست جمهوری زادگاهش پرو، نامزد شد.
این موضوع اخیر مربوط است به انتخابات ۱۹۹۰ که کاندیدای رقیب آلبرتو فوجیموری[4] بود. ماریو وارگاس یوسا خود را نامزد ریاست جمهوری کرد چون به نظرش آیندۀ پرو در خطر بود. دولت در نظر داشت بانک های پرو را ملی اعلام کند در حالی که برنامۀ وارگاس یوسا نئولیبرالی بود. در سال ۱۹۸۸ در گفتگوئی با نیویورک تایمز گفته بود:
- یک وظیفۀ اخلاقی مرا واداشت تا خود را نامزد کنم.
در ابتدای مبارزۀ انتخاباتی نام وارگاس یوسا، در بالاترین رتبۀ همۀ نظرسنجی ها قرار داشت اما فوجیموری موفق شد که انتخابات را به مرحلۀ دیگری بکشاند و وارگاس یوسا در مرحلۀ دوم باخت.
تجربۀ تلخی شد. وارگاس یوسا بعدها گفته بود که از فعالیتهای سیاسی اش پشیمان است، به نظرش سیاست بدترین جنبه های انسان ها را عیان می کند.
فعالیتهای نئولیبرالی وارگاس یوسا در آمریکای جنوبی از او شخصی مطرح ساخت. در خطه ای که همۀ نویسندگان بزرگ، از آن شمار حریفش مارکز، با چپ همدلی میکردند، منتقدین وارگاس یوسا را در شمار یک نویسندۀ ممتاز می آورند و از معدود نویسندگان ملی.
وارگاس یوسا در ابتدا بسیار رادیکال بود. برای مثال زمانی که کاسترو در کوبا قدرت را بدست گرفت از او حمایت میکرد. مترجم پیشین ورگاس یوسا، ینس نوردن هوک[5] در حال حاضر به برندۀ امسال نوبل ادبی انتقاد دارد:
- او از رادیکالیسم به محافظهکاری غلتید و الان در یک محلۀ اعیانی لیما زندگی میکند که مردم آن محله در ساحل ورزش میکنند. پدرش در آمریکا دیپلمات بود. وارگاس یوسا در جوانی مجبور شد به مدرسۀ نظامی برود و این دیسپلین سخت و ستمگرانه او را رادیکال کرده بود. حتا زمان جوانی تروتسکیست بود.
مترجم فعلی او پتر لاندلیوس[6] نام دارد که ترجمۀ آخرین رمانش، «رؤیای قهرمان»[7] را در دست گرفته است. کتابی که قرار است سال آینده به سوئدی منتشر شود. او دربارۀ سبک وارگاس یوسا می گوید:
- ترجمه کردن او بسیار لذتبخش است. با نوشته هایش جاری می شوی، نیازی به نگرانی هم نداری. او حرف های است، بسیار دقیق، و دربارۀ چیزی که مین ویسد بسیار تحقیق می کند.
پتر لاندلیوس دو هفته پیش ماریو وارگاس یوسا را ملاقات کرده است:
- به تازگی در یک فضای دوستانه با هم در مادرید ناهار خوردیم. دربارۀ بسیاری از موضوع ها، جز کتابی جدید، حرف زدیم. از وقایع روز اطلاعات بسیاری دارد و به سیاست هم علاقمند است.
در حال حاضر اغلب ماریو وارگاس یوسا را با صفت هائی چون جنتلمن واقعی، برازنده و باوقار توصیف می کنند.
پتر لاندلیوس که تحسین گر دیسپلین کاری و حضور بنیادساز نویسنده است می گوید:
- همۀ نویسنده ها به خوش مشربی او نیستند. او از مورد توجه قرار گرفتن خود غره نشده است که کسی نتواند با او صحبت کند.
خود ماریو وارگاس یوسا میگوید که بسیار سیستماتیک کار میکند. می گوید:
- و تا به آخر به این رویه ادامه خواهم داد.
و اضافه می کند که این تنها شیوه ای است که با آن می تواند کار نویسندگی اش را انجام دهد.
- اما امور دیگر سازمان یافتگی خاصی ندارند. همسرم مسئولیت بیشترین آنها را بر عهده دارد، و او همۀ تصمیم های مهم خانواده را می گیرد.
این را میگوید و اضافه می کند که مسلماً همسرش پاتریسیا با او در سفر به استکهلم همراه خواهد بود.
پرسش: از میان کتاب هایتان، کتابی هست که بخواهید به خواننده سفارش کنید؟
- نمیتوانم. مثل بچه هستند. هیچ کس نمیخواهد یکی از بچههای خود را در برابر بقیه بزرگ کند. حتا اگر خودت هم یکی را بر دیگری ترجیح دهی، نمی توانی بر یکی از آنها انگشت بگذاری. از همۀ کتاب هایم به خاطر آن چه به من بخشیده اند سپاسگزارم. هر کدام از این کتابها به من شادی دادهاند، حادثه و سفر. اما البته، من هم اولویت های خودم را دارم (خنده).
ماریو وارگاس یوسا در سایت پرینستن می نویسد: «ادبیات خوب، تنها سرگرم کننده نیست-سرگرم کننده ای است معرکه- بلکه همچنین چیزی است که ما را وا میدارد تا جهانی که در آن زیست می کنیم را بشناسیم.»
طبق برنامه قرار است روز دوشنبه در اتاق شمارۀ ۱۰ مک کش هال، ماریو وارگاس یوسا سخنرانی کند. ورودیه رایگان.
پیش از این که گوشی را بگذارد و برگردد به نوشیدن شامپاین در جشن خانواده و دوستان، میگوید تنها به این خاطر که جایزۀ نوبل را گرفته ام، نمی توانم برنامه را به هم بزنم:
- مطلقاً. من اهل اجرای برنامه هستم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
[1] Staden och hundarna.
[2] Kriget vid världens ände
گویا عنوان فارسی این کتاب «جنگ آخرالزمان» است.
[3] Bockfesten
تا آن جا که میدانم دست کم دو ترجمه از این کتاب به فارسی شده است. یکی با ترجمۀ عبدالله کوثری که مترجمی است توانا. متأسفانه این ترجمه را ندیده ام. عنوان برگردان دیگر این کتاب به فارسی «جشن بز نر» است که دارم و متأسفانه نتوانستم تا آخر بخوانم. ایراد از من بود یا ترجمه یا عامل یا عواملی دیگر را هنوز در صدد آسیبشناسی بر نیامدم.
[4] Alberto Fujomori
[5] Jens Nordenhök
مترجم پیشین وارگاس یوسا به سوئدی
[6] Peter Landelius
[7] Hjältens dröm
چارلز بوکوفسکی
از مجموعۀ: The Roominghouse Madgirls
فارسی: طاهر جام برسنگ
از مرگ گفتن
به صحبت کردن از پول می ماند
نه قیمتش را می دانیم
نه ارزشش را
اما وقتی به دست هایم نگاه می کنم
چیزکی از آن حالیم می شود.
مردها زاده شده اند
برای حدس زدن
و شکست خوردن
و زن ها
برای امور دیگر.
وقتی که وقتش بشود
امید دارم که بتوانم بخاطر آورم لحظه ای
که گلابی خوردم.
همۀ ما دیگر بیماریم
از همۀ اموات یا پا به گورها
سگ ها
کله ها
ارتش ها
گل ها
قاره ها
ضد مکانیسم های طبیعت
نبردی در جریان است.
امروز
یک گلابی لذیذ بخور
تا بتوانی فردا
آن را
به خاطر بیاوری.
سبک
از دفتر مرغ مقلد برایم خوشبختی آرزو کن!
Mockingbird Wish Me Luck
فارسی: طاهر جام برسنگ
سبک پاسخی است به بیشترین پرسش ها
شیوه ای شیوا برای نزدیک شدن است
به چیزی ملال آور
یا خطرناک.
انجام کاری ملال آور با سبک
به این می ماند که اولویت را به خطر بدهی
ژان دارک سبک داشت
یحیای تعمیددهنده
مسیح
سقراط
سزار
گارسیا لورکا.
سبک تفاوت ها را می سازد
که آدم کارها را چگونه می کند
و می گذارد که با او چه کار بشود.
۶ حواصیل که ساکت ایستاده اند
در مرداب
یا وقتی از حمام خارج می شوی
بی آن که مرا ببینند.
از خیابان های پشت و پسلۀ شهر آرام می رانم
به خانه ها نگاه می کنم
سطل های آشغال
به نرده ها
همه تخریب شده
از ردیف انبارها و پستوها
رد می شوم
بعد به سمت بندر می روم و پارک می کنم
از ماشین پیاده می شوم
در یک لحظه، قهوه ای سفارش می دهم
پشت میزی می نشینم
به ردیف کشتی ها نگاه می کنم
که به درازی کوچه اند و راه دریا گرفته اند
و به همۀ زن هائی فکر میکنم که دیگر نیستند
و به این که چقدر مشتاق شان بودم
و به این که
چه وسعت معنائی داشتند برایم
وسیع تر از هر یک از این کشتی ها
و حالا با مردی دیگر گذران می کنند
یا تنها.
بلند می شوم، سوار ماشین، به طرف بقالی
شراب می خرم، پرتقال
تربچه، پیاز تازه و دستمال توالت
به آدم هائی نگاه میکنم که زمانی خطرناک می نمودند
ولی حالا بی میل
چرخ خریدشان را هل می دهند
بی غر و لند، بی دعوا
کاملاً شکیبا.
حتا میدان های اسب سواری هم بسته بودند
یک جور تعطیلات.
سوار بر ماشین میشوم با جنس ها
خیابان های پشت و پسله را،
که بچه ها در آن ها مشغول یک جور بازی اند،
باز در می نوردم
بچه ها کوچه می دهند که ماشین رد شود
نه فحش میدهند، نه سنگ پرت میکنند، کاملاً ساکت
بعد از ظهر
بی چیز قابل عرضی طی می شود
غروب میرسد
نه صدای آمبولانسی
نه حتا
سگی مرده در خیابان.
شب سختی میشود،
با زنم بدرفتاری خواهم کرد،
و این بدرفتاری به هیچ وجه
نتیجۀ اشتباه او نیست.
یوران سونه وی Göran Sonnevi در سال ۱۹۳۹ در شهر لوند واقع در جنوب سوئد متولد و در شهر هالمستاد بزرگ شد. تحصیلاتش در رشتۀ کتابداری است و شاعر است. علاوه بر این مترجم است و از جمله شعرهای ازرا پاند را به سوئدی برگردانده است. اولین مجموعۀ شعر خود را به عنوان Outfört در سال ۱۹۶۱ منتشر کرد.
منتقدان گفته اند که شعر سونه وی تلاشی است مختصر و دقیق برای یافتن رابطۀ درون و برون انسانی، و نیاز به ساختاری که همزمان ویرانگری تهدیدش میکند. شاعر در حالی که با لحنی تند با کاپیتالیسم و امپریالیسم در می افتد زندگی خصوصی خود را معلق در جهان میخواند.
شعرهایی که می خوانید از دفتر شعر «ناممکن ها»ی او انتخاب و برگردانده شده اند. این دفتر در سال ۱۹۷۵ توسط انتشارات بونیر منتشر گردیده.
شعر، علیۀ قانون اقدامات ویژه برای پیشگیری از خشونت با پیشزمینه های بین المللی
۱
در چهره ات
سایه ای سبز میشود
چون بال هائی از تاریکی
و من سایه را میبینم
و می خواهم با نوازش بزدایمش
اما توانائی آن ندارم
با دست هائی چون سایه.
۲
سایه ها بر سقف
بال های خاکستری می افشانند،
جمع می شوند
در تیره گی متمرکز
جائی
در پستو
یا در حجم بسته ای دیگر.
در بازجوئی ها
حاضرند
بازجوئی هائی
که آغاز شده
و مردم را
از مرزهای
ایمنی نسبی
که هنوز اینجا جاری است
به بیرون پرتاب می کنند
کولی ها، یونانی ها
پرتغالی ها، آفریقائی ها
فلسطینی ها، یوگوسلاوها.
۳
میگوئی از سایه ها می ترسم
بله، می ترسم از سایه ها
از سایۀ مرده ها
از سایۀ همۀ مرده ها بر دیوار
سایه هائی
که همه جا بر جا مانده اند
بر دیوار زندان ها،
در کلبه های اردوگاه های نیمه ویران
یا تازه ساز
سایه هائی که با بال های بیقرار
در حرکت اند
در مراکز اجرائی شهرها
سایه ها در مراکز پلیس
در هوای نیمه منبسط بوی عرق
جائی که سایه ها
در حیات کاملند
ثبت شده در رایانه ها
جائی که سایه ها می توانند
هر زمان
به بیرون پرتاب شوند.
۴
در تاریکی
سایۀ یهودی های اروپای مرکزی
در پایان دهۀ ۳۰
سایه هائی که امروز می توانستند انسان باشند
اگر از مرزها
اخراج نشده بودند.
۵
در این کشور
قانونی وضع شده است
که می گوید
که تیره گی سایه ها
که بال سایه ها
می توانند از نو برویند
و ترس بروید
از نو
در همۀ قلب های تیره،
در حالی که قلب های زنده
جز در هیئت سایه ها
جرئت نفس کشیدن ندارند.
۶
چه کسی
پشت چهره نوری دارد
که بتواند این سایه های رو به رشد
را محو کند
دور نور بال بال می زنند
سایه های بال
بی نور
این سایه ها
جز تیره گی نبودند،
ابری از بال هایی از جنس تیره گی.
۷
نور
نزد آن هائی است
که در خود نیروئی دارند
که قدرت آن دارد تا
در برابر همۀ قدرت ها قد علم کند
نور شعله ور می شود
آرام می گیرد، شعله ور می شود
آن را
نزد کسانی که هر روز ملاقات می کنم
می بینم
نوری که می تواند
پیش همه، تقریباً،
به خاموشی گراید.
چارلز بوکوفسکی، بخش های ٤ تا ۶
فارسی، طاهر جام برسنگ
٤
رودین بیدارم کرد و گفت قرار مصاحبه داری ساعت ١١ صبح در پاسیو. «یک روزنامۀ خیلی مهمه.» بدون این که بدانم ١٢ مصاحبه طی ٤ روز انتظارم را میکشند گفتم: «بسیار خوب.» مصاحبه های صبح همیشه مشکلترین مصاحبه ها بودند، وقتی بود که خمار بودم و در حال پائین دادن آبجو. نه، نمیدونم چرا نویسنده شدم. نه، تا آنجائی که خودم میدونم نوشته هایم منظور خاصی ندارند. سلین؟ البته، چرا که نه؟ زنها را دوست دارم؟ خب، من بیشتر دوست دارم اونا را بگام تا این که باهاشون زندگی کنم. از نظرم چه چیزائی مهم اند؟ شراب خوب، قرص بودن و خوابیدن طولانی صبحگاهی. مزاحم من هستی؟ البته که هستی. انتظار داری من در سن ۵٨ سالگی شروع کنم به دروغ گفتن؟ یه مشروب بخر برام. نه من مخدرات دود نمی کنم. شر بیدی از جبلپور هند.
یکی از آخرین مصاحبه هایم با یک کله خر پاریسی بود. یک سرهمی چرمی تنش بود که همه جایش زیپ داشت. گفت که خمار است و برای راه افتادن به استارتی احتیاج دارد. گفتم که چیزی ندارم. یک ضبط صوت داشت. آبجو نوشیدیم با یخ. در طول مصاحبه زیپ هایش را بالا و پائین میکرد. از مصاحبه شدن خسته بودم. از او پرسیدم که مادرش هنوز زنده است، چند تا سئوال دیگر هم کردم. یکی از بهترین چیزهائی که گفت این بود که آلودگی ها را دوست دارد.
۵
شب جمعه قرار بود در یک برنامۀ مشهور تلویزیون ملی ظاهر شوم. یک برنامۀ بحث بود دربارۀ ادبیات به مدت ٩٠ دقیقه. خواسته بودم در خلال برنامه دو بطری شراب خوب در دسترسم باشد. بین ۵٠ تا ۶٠ میلیون فرانسوی برنامه را می دیدند.
از دیروقت عصر شروع کرده بودم به نوشیدن. چیز بعدی که به خاطر میآورم این است که رودین و لیندا لی و من داشتیم از کنترل ایمنی رد می شدیم. بعد مرا جلوی گریمور نشاندند. کلی پودر رویم ریخت که با چربی ها قاطی شدند و سوراخ سمبه های صورتم را پر کردند. آهی کشید و مرا از روی صندلی سراند. یک گروه آماده نشسته و منتظر شروع برنامه بودند. چوب پنبۀ یک بطری را در آوردم و یک جرعه زدم. بدک نبود. ٣ یا ٤ نویسنده بودند و یک گرداننده. همینطور روانپزشکی که آرتو را شوک درمانی کرده بود. انگار گرداننده در فرانسه شهرتی داشت اما به نظر من آنچنان کسی هم نبود. کنار او نشسته بودم و او داشت با پایش ضرب میگرفت. پرسیدم: «چی شده؟ عصبی هستی؟» جواب نداد. یک گیلاس شراب ریختم و جلوی رویش گذاشتم. «یه جرعه از این بزن... چینه دونتو جلا میده.» با تحقیر کنارم زد.
بعد شروع شد. یک چیزی در گوشم نصب شده بود که فرانسه را برایم به انگلیسی ترجمه میکرد. باید حرف های من را هم به فرانسه ترجمه میکردند. مهمان افتخاری بودم و به همین سبب گرداننده برنامه را با من شروع کرد. اولین نکته ام این بود که: «میدانم که بسیاری از نویسندگان آمریکائی هستند که دوست دارند الآن در این برنامه باشند. اما حضور در این برنامه برای من آن قدرها هم اهمیت ندارد...» با این نکته، گرداننده سریع رفت سراغ یک نویسندۀ دیگر، یک لیبرال قدیمی که بارها و بارها به اعتقاداتش پشت کرده بود اما همچنان آنها را نگه داشته بود. من اهل سیاست نیستم اما به او گفتم بلاهت خوبی داری. یک ریز حرف میزد. آنها همیشه حرف میزنند.
بعد یک خانم نویسنده شروع به صحبت کرد. سرم حسابی گرم شراب بود و آنقدرها مطمئن نبودم چه مینویسد فکر کنم دربارۀ حیوانات مینوشت، این خانم داستان حیوانات مینوشت. به او گفتم اگر قدری بیشتر لنگ هایش را نشانم دهد شاید بتوانم بگویم نویسندۀ خوبی است یا نه. این کار را نکرد. روانپزشکی که آرتو را شوک درمانی کرده بود به من زل زد. یک نفر دیگر صحبت میکرد. یک نویسندۀ فرانسوی بود با سبیلی به قاعدۀ فرمان دوچرخه. هیچ نمی گفت ولی یک ریز حرف میزد. چراغها روشن تر شده بودند، زرد چرکتاب. زیر نور گرمم شده بود. بعدش یادم نیست تا این که در خیابانهای پرنور پاریس بودم با آن شلوغی شگفت انگیز و بی پایان. ده هزار موتورسیکلت در خیابان بودند. دلم خواست یک دختر «کنکن» ببینم اما با وعدۀ شراب بیشتر به هتل برگردانده شدم.
۶
صبح روز بعد با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. یک منتقد لوموند بود. گفت: «عالی هستی حرومزاده. بقیه حتا جلق هم نمیتونستند بزنند...» پرسیدم: «چه کار کردم؟» «یادت نمیاد؟» «نه!» «خب، این طور بگم که یک روزنامه هم چیزی علیۀ تو ننوشته. مدتها بود که تلویزیون فرانسه یک چیز صمیمی نشان نداده بود.»
بعد از این که منتقد گوشی را گذاشت برگشتم پیش لیندا لی. «چی شده عزیزم؟ چه کار کردم؟»
«خب، پای خانم را گرفتی. بعد شروع کردی به سر کشیدن بطری. آنها خیلی خوب تا می کردند، مخصوصاًً اولش. بعد اون بابائی که برنامه را می گردوند نمیذاشت حرف بزنی. دستش را گذاشت روی دهنت و گفت، خفه شو! خفه شو!»
«این کارو کرد؟»
«رودین کنار من نشسته بود. به من میگفت، ساکتش کن! ساکتش کن! اون ترو نمی شناسه. آخرش تو گوشی ترجمه گرت رو از گوشِت در آوردی، آخرین جرعه های شراب را سرکشیدی و از برنامه زدی بیرون.»
«یه لجن مست.»
«وقتی جلوی نگهبانی رسیدیم یقۀ یکی از مأمورا رو گرفتی. بعد چاقویت را کشیدی و همۀ اونا را تهدید کردی. مونده بودند که داری شوخی میکنی یا نه. اما دس آخر گرفتنت و انداختنت بیرون.»
رفتم توالت و جیش کردم. طفلک لیندا لی. در آلمان و فرانسه روزنامه و مجلهها به اسم لیندا کینگ معرفی اش میکردند، دوست دختر سابقم که ٣ سال است دیگر با هم نیستیم. این موضوع واقعاً او را اذیت میکند. برای خود من مهم نیست که به اسم کسی دیگر، مخصوصاً یک دوست پسر سابق، معرفی ام کنند. و هر چه به مصاحبه گرها میگفتم: «ببینین، این لیندا لی است، نه لیندا کینگ...» توجه نمیکردند. گفتم هر زنی که قادر باشد رنج زندگی با من را تحمل کند باید به نام درستش نامیده شود.
وقتی از توالت خارج شدم تلفن پی در پی زنگ میزد. یکی از آنها دوستم باربت شرودر و کارگردان بسیاری از فیلمهای عجیب و غیرمعمولی بود. گفت: «هانک محشر بودی. تلویزیون فرانسه هیچ وقت چنین چیزی به خودش ندیده بود.» «تشکر باربت، ولی من از دیشب فقط یه کم چیز یادم میاد.» «منظورت اینه که همۀ این کارا رو که کردی رو خودت نمیدونستی داری میکنی؟» «بله. وقتی مست میکنم این طوری میشم.»
لیندا لی و من بلیط های سفر نامحدود با قطار داشتیم. وقتش بود که پاریس را ترک کنیم. ما به خانۀ عموی لیندا در نیس دعوت شده بودیم. مادر لیندا هم آنجا بود. چرا که نه؟
در سال ١٩٧٨ بوکوفسکی که زادۀ آلمان است، پس از مهاجرت دوران کودکی اش به آمریکا، نخستین بار بود که به اروپا برمی گشت. در این سفر، دوستش لیندا لی و یک عکاس به نام میکائیل مونت فورت بوک را همراهی میک ردند. دیدار با مستندساز آلمانی، باربت شرودر در این دیدار باعث شد که طرح فیلم Barfly را با هم بریزند. یک شعرخوانی معروف هم در هامبورگ کرد. سفری هم به شهر محل تولدش آندرناخ میکند و آنجا خانۀ قدیمیشان را پیدا میکند؛ خانه ای که دیگر جنده خانۀ شهر است. بوک از این بابت پکرات میگیرد!
از ماجراهای معروف آقامون در این سفر شرکت در برنامۀ فرهنگی دماغ سربالای تلویزیون فرانسه است. برنامۀ معروف آپستروف که برنارد پیوت هم گردانندۀ معروفش بود. سفر بوک به اروپا را اگر علاقه دارید قبلا جائی منتشر کردم که اینجا لینکشو میذارم
http://www.cloob.com/profile/blog/list/username/taher_jam/wrapper/true
از این بساط بریدۀ فیلمی هم در یوتیوب یافت می بشود، دیده ایم ما.
خلاصه که از میان چندین روایتی که از این بساط خوندم روایت خود بوکوفسکی در بخش های 5 و 6، «شکسپیر هرگز چنین نکرد» بامزه ترین شونه. بفرمائید آن را در فیس بوک بخوانید. اگر برای خوندنش مشکل پیش آمد خبرناکم کنید لطفاً!