userinfo close

پیام های کوتاه

مهدی و ج , t5hones
طاهر جون تولدت مبارک به امید اینکه کنار همسر گلت همیشه شاد و سالم باشی
10 ماه پیش
   
شهرام  گراوندی , amirebozorg
کارت درسته رفیق. پیروز باشی
1 سال پیش
   
ریحانه  , rm1395rm1400
ممنونم
1 سال پیش
   
ایموو  جارجوو , dagahn
چشم قربان... ما دوست داریم بالا بلند باشی
1 سال پیش
   
مهری  م , tanintanhai
منتظر قاصدکم
1 سال پیش
   
دوستان نازنین! اینجا کمتر سر میزنم، به دلایل کاملاً شخصی که بزرگترینش کمبود وقته. دلتون برای من یا آقامون بوک تنگ شد به وبلاگم سر بزنید

طاهر جام برسنگ

taher_jam

مرد 54 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
3 سال و 8 ماه و 16 روز سن کلوبی ،
جوانی پنجاه ساله هستم که هنوزم ادای هفده ساله ها را در میارم، نه به این خنکی که نوشتم البته. رک و صریح هستم و به این منا...
 
21:33 1390/11/5

برای مطالعۀ این داستان به لینک زیر مراجعه کنید:

عشق بازی مرده ها/ چارلز بوکوفسکی/ فارسی: طاهر جام برسنگ


  • ارسال کامنت(0)
18:58 1389/08/23
هردمبیلستان وبلاگ من است که تقریبن روزانه با ترجمۀ شعر و داستان از آقامون بوکوفسکی و همچنین با آثاری از ادبیات سوئد و گاه هم با ترجمۀ آثار ادبی کشورهای دیگر به روز می شود! آدرس هردمبیلستان از این قرار است:
http://tahjam.wordpress.com

11:09 1389/07/25
نام بلاگ شخصی منه که چند روز پیش افتتاح شد. از این پس تولیدات ادبی-غیرادبی ام را در این بلاگ بجوئید. آدرسش به این قرار است:

هردمبیلستان
http://tahjam.wordpress.com/



18:23 1389/07/16
نوشتۀ:

Elisabet Andersson, John Hellekant, Stefan Eklund

فارسی: طاهر جام­ برسنگ

 taher.jam@gmail.com

منبع: سونسکاداگبلادت، روزنامۀ صبح سوئد. بخش فرهنگ. جمعه 8 اکتبر 2010

http://www.svd.se/kulturnoje/nyheter/jag-trodde-nagon-skojade_5470221.svd

 



در این که ماریو وارگاس یوسا نویسندۀ بزرگی است و شایستۀ دریافت نوبل جای تردیدی نیست. او از دهۀ ۶۰ به این سو بدون توقف سیلی از رمان به راه انداخته که تاریخ توفانی آمریکای لاتین را دگرگون کرده است. با تسلط کامل بر تمام ژانرها و تکنیک­ های ادبی خود را در کانون ادبیات جهان قرار داده است. سال­ هاست که بسیاری، حتا احتمالاً خود او، منتظرند تا جایزۀ نوبل ادبیات را به او بدهند،. این موضوع که اعطای نوبل سال ۱۹۸۲ به گابریل گارسیا مارکز کلمبیائی، ضربۀ سنگینی به وارگاس یوسا زد نیز رازی سر به مهر نیست. بعد از آن باید مدتی می­ گذشت تا باز دور به آمریکای لاتین برسد.

ماریو وراگاس یوسا از منزل موقتش در نیویورک با خنده ­ای بلند در تلفن می­گوید دیروز وقتی که پتر انگلوند از آکادمی سوئد خبر را به من داد کاملاً غافلگیر شدم.

-       بسیار غافلگیرکننده بود. تصور کردم که دوست –یا دشمنی- سر به سرم می­ گذارد.

ماریو وارگاس یوسا توضیح داد که تصور می­ کرده که دیگر در لیست دریافت جایزۀ نوبل نیست. می­ گوید:

-       واقعاً منتظرش نبودم.

و می­ افزاید که فکر نمی­ کند جایزۀ نوبل بر نویسند­گی­ اش تأثیری بگذارد.

- اما زندگی­ ام تغییر خواهد کرد. تلاش خواهم کرد که خود را حفظ کنم.

این را می­ گوید و تأکید می­ کند که جایزۀ برایش توجه، انتظار و دعوت­های زیادی در بر خواهد داشت و به این ترتیب می­ تواند تهدیدی برای آرامش کاری­اش باشد. با صدائی شاد می­ گوید:

-       اما به معنی میدان یافتن تخیلات هم هست.

ماریو وارگاس یوسا یک شهروند جهانی است، مردی است که دائماً در حال جا به جا شدن است. ساکن مادرید است و لیما. در حال حاضر در آمریکاست، چون یک ترم در پرینستن تدریس دارد. و در ماه دسامبر برای گرفتن جایزه به استکهلم می­ آید.

تا به حال چندین بار به استکهلم آمده است؛ نخستین بار در نشست پن در دهۀ ۱۹۷۰.

-       در زندگی من، کارهایم چیزهای غیرموقت هستند. زندگی من بطور کامل بر مدار کارهایم می­چرخند. من بسیار سفر می­کنم، اما این سفرها همیشه به کارم مربوط می­شود. به جاهای بسیاری سفر کرده­ام تا دربارۀ آن­ها بنویسم.

ماریو وارگاس یوسا سال ۱۹۳۶ در خانواده­ ای متوسط در آرکیوکا متولد شد. پیش از تولد پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و او تا سن ده سالگی پدرش را ندیده بود.

با پایان یافتن مدرسه وارد کار مطبوعاتی شد. ادبیات خواند و با گرفتن بورسی در سال ۱۹۵۹ در مادرید دکترا گرفت. در همان سال با انتشار یک مجموعه داستان کار نویسندگی را آغاز کرده بود .

-       من از زمانی که خیلی جوان بودم می­ نوشتم. اما امرار معاش از طریق نویسندگی خیلی دشوار بود.

ماریا وارگاس یوسا که کارهائی چون آموزگاری و روزنامه­ نگاری کرده و از این گذشته به خاطر فعالیت سیاسی­اش در دهۀ ۱۹۸۰ شناخته شده است ادامه می­ دهد:

-       همیشه تلاش کرده ­ام جز نوشتن کارهای دیگری هم بکنم، به نظرم برای یک نویسنده مهم است که خود را در کتابخانه زندانی نکند بلکه با زندگی جاری در پیرامونش رابطه بگیرد.

ماریو وارگاس یوسا چندین رمان نوشته است که شاهکار تلقی می­شوند. اولین بار در سال ۱۹۶۳ با انتشار رمان­ های شهر و سگ­ها[1]. جنگ در انتهای جهان[2] و سور بز[3]، نویسنده ­ای جهانی شد.

این که مارکز در دهۀ ۸۰ در گرفتن جایزۀ نوبل از او پیشی گرفت، وضعیت را بهتر نکرد.

این دو به معنی دقیق کلمه، در معروف­ترین مصاف ادبی ۱۹۰۰ با هم روبرو شده بودند. مارکز و وارگاس یوسا، در دهه­ های ۶۰ و ۷۰ با هم دوست­ های نزدیکی بودند. این دوستی سال ۱۹۷۶ در جریان یک نمایش فیلم در مکزیکوسیتی از هم پاشید. وارگاس یوسا مارکز را نقش زمین کرد. به معنی دقیق کلمه!

پس از این رویداد آن­ها تا ۳۰ سال با هم صحبت نکردند. علت این دعوا همیشه مبهم نگه داشته شده بود اما یکی دو سال پیش به مناسبت ۸۰ سالگی مارکز عکسی منتشر شد که در لحظۀ دعوا، از کبودی صورت کلمبیائی کتک­ خورده، گرفته شده بود. عکاس که دوست نزدیک هر دوی آن­ها بود فاش کرد که مارکز در جریان ماجرای پرحسادتی بین وارگاس یوسا و زنش، دخالت کرده بود.

به هر ترتیب، پس از این دعوا، هر کدام از این دو به سوئی رفتند. مشی چپ سیاسی مارکز تقویت شد و وارگاس یوسا به سمت راست شتاب برداشت. از مارگارت تاچر تقدیر کرد و به مرور به عنوان نئولیبرال در انتخابات ریاست جمهوری زادگاهش پرو، نامزد شد.

این موضوع اخیر مربوط است به انتخابات ۱۹۹۰ که کاندیدای رقیب آلبرتو فوجیموری[4] بود. ماریو وارگاس یوسا خود را نامزد ریاست جمهوری کرد چون به نظرش آیندۀ پرو در خطر بود. دولت در نظر داشت بانک­ های پرو را ملی اعلام کند در حالی که برنامۀ وارگاس یوسا نئولیبرالی بود. در سال ۱۹۸۸ در گفتگوئی با نیویورک تایمز گفته بود:

-       یک وظیفۀ اخلاقی مرا واداشت تا خود را نامزد کنم.

در ابتدای مبارزۀ انتخاباتی نام وارگاس یوسا، در بالاترین رتبۀ همۀ نظرسنجی­ ها قرار داشت اما فوجیموری موفق شد که انتخابات را به مرحلۀ دیگری بکشاند و وارگاس یوسا در مرحلۀ دوم باخت.

تجربۀ تلخی شد. وارگاس یوسا بعدها گفته بود که از فعالیت­های سیاسی­ اش پشیمان است، به نظرش سیاست بدترین جنبه ­های انسان­ ها را عیان می­ کند.

فعالیت­های نئولیبرالی وارگاس یوسا در آمریکای جنوبی از او شخصی مطرح ساخت. در خطه­ ای که همۀ نویسندگان بزرگ، از آن شمار حریفش مارکز، با چپ همدلی می­کردند، منتقدین وارگاس یوسا را در شمار یک نویسندۀ ممتاز می­ آورند و از معدود نویسندگان ملی.

وارگاس یوسا در ابتدا بسیار رادیکال بود. برای مثال زمانی که کاسترو در کوبا قدرت را بدست گرفت از او حمایت می­کرد. مترجم پیشین ورگاس یوسا، ینس نوردن­ هوک[5] در حال حاضر به برندۀ امسال نوبل ادبی انتقاد دارد:

-       او از رادیکالیسم به محافظه­کاری غلتید و الان در یک محلۀ اعیانی لیما زندگی می­کند که مردم آن محله در ساحل ورزش می­کنند. پدرش در آمریکا دیپلمات بود. وارگاس یوسا در جوانی مجبور شد به مدرسۀ نظامی برود و این دیسپلین سخت و ستمگرانه او را رادیکال کرده بود. حتا زمان جوانی تروتسکیست بود.

مترجم فعلی او پتر لاندلیوس[6] نام دارد که ترجمۀ آخرین رمانش، «رؤیای قهرمان»[7] را در دست گرفته است. کتابی که قرار است سال آینده به سوئدی منتشر شود. او دربارۀ سبک وارگاس یوسا می­ گوید:

-       ترجمه کردن او بسیار لذت­بخش است. با نوشته­ هایش جاری می­ شوی، نیازی به نگرانی هم نداری. او حرف ه­ای است، بسیار دقیق، و دربارۀ چیزی که می­ن ویسد بسیار تحقیق می­ کند.

پتر لاندلیوس دو هفته پیش ماریو وارگاس یوسا را ملاقات کرده است:

-       به تازگی در یک فضای دوستانه با هم در مادرید ناهار خوردیم. دربارۀ بسیاری از موضوع­ ها، جز کتابی جدید، حرف زدیم. از وقایع روز اطلاعات بسیاری دارد و به سیاست هم علاقمند است.

در حال حاضر اغلب ماریو وارگاس یوسا را با صفت­ هائی چون جنتلمن واقعی، برازنده و باوقار توصیف می­ کنند.

پتر لاندلیوس که تحسین ­گر دیسپلین کاری و حضور بنیادساز نویسنده است می­ گوید:

-       همۀ نویسنده­ ها به خوش­ مشربی او نیستند. او از مورد توجه قرار گرفتن خود غره نشده است که کسی نتواند با او صحبت کند.

خود ماریو وارگاس یوسا می­گوید که بسیار سیستماتیک کار می­کند. می­ گوید:

-       و تا به آخر به این رویه ادامه خواهم داد.

و اضافه می­ کند که این تنها شیوه ­ای است که با آن می ­تواند کار نویسندگی اش را انجام دهد.

- اما امور دیگر سازمان­ یافتگی خاصی ندارند. همسرم مسئولیت بیشترین آن­ها را بر عهده دارد، و او همۀ تصمیم ­های مهم خانواده را می­ گیرد.

این را می­گوید و اضافه می­ کند که مسلماً همسرش پاتریسیا با او در سفر به استکهلم همراه خواهد بود.

پرسش: از میان کتاب­ هایتان، کتابی هست که بخواهید به خواننده سفارش کنید؟

-       نمی­توانم. مثل بچه هستند. هیچ کس نمی­خواهد یکی از بچه­های خود را در برابر بقیه بزرگ کند. حتا اگر خودت هم یکی را بر دیگری ترجیح دهی، نمی­ توانی بر یکی از آن­ها انگشت بگذاری. از همۀ کتاب­ هایم به خاطر آن چه به من بخشیده­ اند سپاسگزارم. هر کدام از این کتاب­ها به من شادی داده­اند، حادثه و سفر. اما البته، من هم اولویت­ های خودم را دارم (خنده).

ماریو وارگاس یوسا در سایت پرینستن می­ نویسد: «ادبیات خوب، تنها سرگرم­ کننده نیست-سرگرم ­کننده­ ای است معرکه- بلکه همچنین چیزی است که ما را وا می­دارد تا جهانی که در آن زیست می­ کنیم را بشناسیم.»

طبق برنامه قرار است روز دوشنبه در اتاق شمارۀ ۱۰ مک­ کش هال، ماریو وارگاس یوسا سخنرانی کند. ورودیه رایگان.

پیش از این که گوشی را بگذارد و برگردد به نوشیدن شامپاین در جشن خانواده و دوستان، می­گوید تنها به این خاطر که جایزۀ نوبل را گرفته­ ام، نمی­ توانم برنامه را به هم بزنم:

-         مطلقاً. من اهل اجرای برنامه هستم.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

[1] Staden och hundarna.

 

[2] Kriget vid världens ände

گویا عنوان فارسی این کتاب «جنگ آخرالزمان» است.

 

[3] Bockfesten

تا آن جا که می­دانم دست کم دو ترجمه از این کتاب به فارسی شده است. یکی با ترجمۀ عبدالله کوثری که مترجمی است توانا. متأسفانه این ترجمه را ندیده ام. عنوان برگردان دیگر این کتاب به فارسی «جشن بز نر» است که دارم و متأسفانه نتوانستم تا آخر بخوانم. ایراد از من بود یا ترجمه یا عامل یا عواملی دیگر را هنوز در صدد آسیب­شناسی بر نیامدم.

 

[4] Alberto Fujomori

 

[5] Jens Nordenhök

مترجم پیشین وارگاس یوسا به سوئدی

 

[6] Peter Landelius

 

[7] Hjältens dröm


  • ارسال کامنت(0)
12:33 1389/07/11

چارلز بوکوفسکی
از مجموعۀ: The Roominghouse Madgirls
فارسی: طاهر جام برسنگ


از مرگ گفتن

به صحبت کردن از پول می­ ماند

نه قیمتش را می­ دانیم

نه ارزشش را

اما وقتی به دست­ هایم نگاه می­ کنم

چیزکی از آن حالیم می  ­شود.

 

مردها زاده شده ­اند

برای حدس زدن

و شکست خوردن

و زن­ ها

برای امور دیگر.

 

وقتی که وقتش بشود

امید دارم که بتوانم بخاطر آورم لحظه ­ای

که گلابی خوردم.

 

همۀ ما دیگر بیماریم

از همۀ اموات یا پا به گورها

سگ­ ها

کله­ ها

ارتش­ ها

گل­ ها

قاره ­ها

 

ضد مکانیسم ­های طبیعت

نبردی در جریان است.

 

امروز

یک گلابی لذیذ بخور

تا بتوانی فردا

آن را

به خاطر بیاوری.


13:51 1389/07/10

سبک

از دفتر مرغ مقلد برایم خوشبختی آرزو کن!

Mockingbird Wish Me Luck

فارسی: طاهر جام برسنگ  



سبک پاسخی است به بیشترین پرسش­ ها

شیوه­ ای شیوا برای نزدیک شدن است

به چیزی ملال ­آور

یا خطرناک.

انجام کاری ملال ­آور با سبک

به این می­ ماند که اولویت را به خطر  بدهی

 

ژان دارک سبک داشت

یحیای تعمیددهنده

مسیح

سقراط

سزار

گارسیا لورکا.

 

سبک تفاوت­ ها را می­ سازد

که آدم کارها را چگونه می­ کند

و می­ گذارد که با او چه کار بشود.

 

۶ حواصیل که ساکت ایستاده ­اند

در مرداب

یا وقتی از حمام خارج می ­شوی

بی آن که مرا ببینند.


13:32 1389/07/9



بوکوفسکی

از خیابان­ های پشت و پسلۀ شهر آرام می­ رانم

به خانه ­ها نگاه می­ کنم

سطل­ های آشغال

به نرده­ ها

همه تخریب شده

از ردیف انبارها و پستوها

رد می­ شوم

بعد به سمت بندر می­ روم و پارک می­ کنم

از ماشین پیاده می­ شوم

در یک لحظه، قهوه­ ای سفارش می­ دهم

پشت میزی می­ نشینم

به ردیف کشتی­ ها نگاه می­ کنم

که به درازی کوچه­ اند و راه دریا گرفته ­اند

و به همۀ زن­ هائی فکر می­کنم که دیگر نیستند

و به این که چقدر مشتاق شان بودم

و به این که

چه وسعت معنائی داشتند برایم

وسیع­ تر از هر یک از این کشتی­ ها

و حالا با مردی دیگر گذران می­ کنند

یا تنها.

بلند می ­شوم، سوار ماشین، به طرف بقالی

شراب می­ خرم، پرتقال

تربچه، پیاز تازه و دستمال توالت

به آدم ­هائی نگاه می­کنم که زمانی خطرناک می­ نمودند

ولی حالا بی ­میل

چرخ خریدشان را هل می­ دهند

بی­ غر و لند، بی­ دعوا

کاملاً شکیبا.

حتا میدان­ های اسب­ سواری هم بسته بودند

یک جور تعطیلات.

سوار بر ماشین می­شوم با جنس­ ها

خیابان­ های پشت و پسله را،

که بچه­ ها در آن­ ها مشغول یک جور بازی­ اند،

باز در می­ نوردم

بچه­ ها کوچه می­ دهند که ماشین رد شود

نه فحش می­دهند، نه سنگ پرت می­کنند، کاملاً ساکت

بعد از ظهر

بی چیز قابل عرضی طی می­ شود

غروب می­رسد

نه صدای آمبولانسی

نه حتا

سگی مرده در خیابان.

شب سختی می­شود،

با زنم بدرفتاری خواهم کرد،

و این بدرفتاری­ به هیچ وجه

نتیجۀ اشتباه او نیست.

 

00:49 1389/07/3

یوران سونه وی Göran Sonnevi در سال ۱۹۳۹ در شهر لوند واقع در جنوب سوئد متولد و در شهر هالمستاد بزرگ شد. تحصیلاتش در رشتۀ کتابداری است و شاعر است. علاوه بر این مترجم است و از جمله شعرهای ازرا پاند را به سوئدی برگردانده است. اولین مجموعۀ شعر خود را به عنوان Outfört در سال ۱۹۶۱ منتشر کرد.

منتقدان گفته­ اند که شعر سونه­ وی تلاشی است مختصر و دقیق برای یافتن رابطۀ درون و برون انسانی، و نیاز به ساختاری که همزمان ویرانگری تهدیدش می­کند. شاعر در حالی که با لحنی تند با کاپیتالیسم و امپریالیسم در می­ افتد زندگی خصوصی خود را معلق در جهان می­خواند.

شعرهایی که می­ خوانید از دفتر شعر «ناممکن­ ها»ی او انتخاب و برگردانده شده ­اند. این دفتر در سال ۱۹۷۵ توسط انتشارات بونیر منتشر گردیده.

 


شعر، علیۀ قانون اقدامات ویژه برای پیشگیری از خشونت با پیش­زمینه­ های بین المللی

 

۱

 

در چهره ­ات

سایه­ ای سبز می­شود

چون بال­ هائی از تاریکی

 

و من سایه را می­بینم

و می­ خواهم با نوازش بزدایمش

اما توانائی آن ندارم

با دست­ هائی چون سایه.

 

۲

 

سایه­ ها بر سقف

بال­ های خاکستری می­ افشانند،

جمع می­ شوند

در تیره ­گی متمرکز

جائی

در پستو

یا در حجم بسته­ ای دیگر.

در بازجوئی­ ها

حاضرند

بازجوئی­ هائی

که آغاز شده

و مردم را

از مرزهای

ایمنی نسبی

که هنوز اینجا جاری است

به بیرون پرتاب می­ کنند

کولی­ ها، یونانی ­ها

پرتغالی­ ها، آفریقائی­ ها

 

فلسطینی­ ها، یوگوسلاوها.

 

۳

 

می­گوئی از سایه­ ها می­ ترسم

بله، می­ ترسم از سایه­ ها

 

از سایۀ مرده ­ها

از سایۀ همۀ مرده ­ها بر دیوار

سایه­ هائی

که همه جا بر جا مانده ­اند

بر دیوار زندان­ ها،

در کلبه ­های اردوگاه­ های نیمه ویران

یا تازه­ ساز

سایه­ هائی که با بال­ های بی­قرار

در حرکت­ اند

در مراکز اجرائی شهرها

سایه ­ها در مراکز پلیس

در هوای نیمه ­منبسط بوی عرق

جائی که سایه ­ها

در حیات کاملند

ثبت شده در رایانه ­ها

جائی که سایه­ ها می­ توانند

هر زمان

به بیرون پرتاب شوند.

 

۴

در تاریکی

سایۀ یهودی­ های اروپای مرکزی

در پایان دهۀ ۳۰

سایه­ هائی که امروز می­ توانستند انسان باشند

اگر از مرزها

اخراج نشده بودند.

 

۵

 

و حالا، اینجا

در این کشور

قانونی وضع شده است

که می­ گوید

که تیره­ گی سایه ­ها

که بال سایه­ ها

می­ توانند از نو برویند

و ترس بروید

از نو

در همۀ قلب ­های تیره،

در حالی که قلب ­های زنده

جز در هیئت سایه­ ها

جرئت نفس کشیدن ندارند.

 


 

۶

 

چه کسی

پشت چهره نوری دارد

که بتواند این سایه­ های رو به رشد

را محو کند

 

دور نور بال بال می ­زنند

سایه­ های بال

بی ­نور

این سایه ­ها

جز تیره ­گی نبودند،

ابری از بال­ هایی از جنس تیره­ گی.

 

۷

 

نور

نزد آن­ هائی است

که در خود نیروئی دارند

که قدرت آن دارد تا

در برابر همۀ قدرت ­ها قد علم کند

نور شعله­ ور می ­شود

آرام می­ گیرد، شعله ­ور می­ شود

آن را

نزد کسانی که هر روز ملاقات می ­کنم

می­ بینم

 

نوری که می­ تواند

پیش همه، تقریباً،

به خاموشی گراید.


13:58 1389/06/24

شکسپیر هرگز چنین نکرد

 

چارلز بوکوفسکی، بخش­ های ٤ تا ۶

 فارسی، طاهر جام برسنگ

٤

 

رودین بیدارم کرد و گفت قرار مصاحبه داری ساعت ١١ صبح در پاسیو. «یک روزنامۀ خیلی مهمه.» بدون این که بدانم ١٢ مصاحبه طی ٤ روز انتظارم را می­کشند گفتم: «بسیار خوب.» مصاحبه­ های صبح همیشه مشکل­ترین مصاحبه­ ها بودند، وقتی بود که خمار بودم و در حال پائین دادن آبجو. نه، نمی­دونم چرا نویسنده شدم. نه، تا آن­جائی که خودم می­دونم نوشته­ هایم منظور خاصی ندارند. سلین؟ البته، چرا که نه؟ زن­ها را دوست دارم؟ خب، من بیشتر دوست دارم اونا را بگام تا این که باهاشون زندگی کنم. از نظرم چه چیزائی مهم­ اند؟ شراب خوب، قرص بودن و خوابیدن طولانی صبحگاهی. مزاحم من هستی؟ البته که هستی. انتظار داری من در سن ۵٨ سالگی شروع کنم به دروغ گفتن؟ یه مشروب بخر برام. نه من مخدرات دود نمی­ کنم. شر بیدی از جبل­پور هند.

یکی از آخرین مصاحبه­ هایم با یک کله ­خر پاریسی بود. یک سرهمی چرمی تنش بود که همه جایش زیپ داشت. گفت که خمار است و برای راه افتادن به استارتی احتیاج دارد. گفتم که چیزی ندارم. یک ضبط صوت داشت. آبجو نوشیدیم با یخ. در طول مصاحبه زیپ­ هایش را بالا و پائین می­کرد. از مصاحبه شدن خسته بودم. از او پرسیدم که مادرش هنوز زنده است، چند تا سئوال دیگر هم کردم. یکی از بهترین چیزهائی که گفت این بود که آلودگی­ ها را دوست دارد.

 

۵

 

شب جمعه قرار بود در یک برنامۀ مشهور تلویزیون ملی ظاهر شوم. یک برنامۀ بحث بود دربارۀ ادبیات به مدت ٩٠ دقیقه. خواسته بودم در خلال برنامه دو بطری شراب خوب در دسترسم باشد. بین ۵٠ تا ۶٠ میلیون فرانسوی برنامه را می­ دیدند.

از دیروقت عصر شروع کرده بودم به نوشیدن. چیز بعدی که به خاطر می­آورم این است که رودین و لیندا لی و من داشتیم از کنترل ایمنی رد می­ شدیم. بعد مرا جلوی گریمور نشاندند. کلی پودر رویم ریخت که با چربی­ ها قاطی شدند و سوراخ ­سمبه­ های صورتم را پر کردند. آهی کشید و مرا از روی صندلی سراند. یک گروه آماده نشسته و منتظر شروع برنامه بودند. چوب پنبۀ یک بطری را در آوردم و یک جرعه زدم. بدک نبود. ٣ یا ٤ نویسنده بودند و یک گرداننده. همین­طور روان­پزشکی که آرتو را شوک­ درمانی کرده بود. انگار گرداننده در فرانسه شهرتی داشت اما به نظر من آن­چنان کسی هم نبود. کنار او نشسته بودم و او داشت با پایش ضرب می­گرفت. پرسیدم: «چی شده؟ عصبی هستی؟» جواب نداد. یک گیلاس شراب ریختم و جلوی رویش گذاشتم. «یه جرعه از این بزن... چینه ­دونتو جلا می­ده.» با تحقیر کنارم زد.

بعد شروع شد. یک چیزی در گوشم نصب شده بود که فرانسه را برایم به انگلیسی ترجمه می­کرد. باید حرف­ های من را هم به فرانسه ترجمه می­کردند. مهمان افتخاری بودم و به همین سبب گرداننده برنامه را با من شروع کرد. اولین نکته ­ام این بود که: «می­دانم که بسیاری از نویسندگان آمریکائی هستند که دوست دارند الآن در این برنامه باشند. اما حضور در این برنامه برای من آن قدرها هم اهمیت ندارد...» با این نکته، گرداننده سریع رفت سراغ یک نویسندۀ دیگر، یک لیبرال قدیمی که بارها و بارها به اعتقاداتش پشت کرده بود اما همچنان آن­ها را نگه داشته بود. من اهل سیاست نیستم اما به او گفتم بلاهت خوبی داری. یک ریز حرف می­زد. آن­ها همیشه حرف می­زنند.

بعد یک خانم نویسنده شروع به صحبت کرد. سرم حسابی گرم شراب بود و آنقدرها مطمئن نبودم چه می­نویسد فکر کنم دربارۀ حیوانات می­نوشت، این خانم داستان حیوانات می­نوشت. به او گفتم اگر قدری بیشتر لنگ­ هایش را نشانم دهد شاید بتوانم بگویم نویسندۀ خوبی است یا نه. این کار را نکرد. روان­پزشکی که آرتو را شوک ­درمانی کرده بود به من زل زد. یک نفر دیگر صحبت می­کرد. یک نویسندۀ فرانسوی بود با سبیلی به قاعدۀ فرمان دوچرخه. هیچ نمی­ گفت ولی یک ریز حرف می­زد. چراغ­ها روشن­ تر شده بودند، زرد چرک­تاب. زیر نور گرمم شده بود. بعدش یادم نیست تا این که در خیابان­های پرنور پاریس بودم با آن شلوغی شگفت­ انگیز و بی­ پایان. ده هزار موتورسیکلت در خیابان­ بودند. دلم خواست یک دختر «کن­کن» ببینم اما با وعدۀ شراب بیشتر به هتل برگردانده شدم.

 

۶

 

صبح روز بعد با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. یک منتقد لوموند بود. گفت: «عالی هستی حرومزاده. بقیه حتا جلق هم نمی­تونستند بزنند...» پرسیدم: «چه کار کردم؟» «یادت نمیاد؟» «نه!» «خب، این طور بگم که یک روزنامه هم چیزی علیۀ تو ننوشته. مدت­ها بود که تلویزیون فرانسه یک چیز صمیمی نشان نداده بود.»

بعد از این که منتقد گوشی را گذاشت برگشتم پیش لیندا لی. «چی شده عزیزم؟ چه کار کردم؟»

«خب، پای خانم را گرفتی. بعد شروع کردی به سر کشیدن بطری. آن­ها خیلی خوب تا می­ کردند، مخصوصاًً اولش. بعد اون بابائی که برنامه را می­ گردوند نمی­ذاشت حرف بزنی. دستش را گذاشت روی دهنت و گفت، خفه شو! خفه شو!»

«این کارو کرد؟»

«رودین کنار من نشسته بود. به من می­گفت، ساکتش کن! ساکتش کن! اون ترو نمی­ شناسه. آخرش تو گوشی ترجمه­ گرت رو از گوشِت در آوردی، آخرین جرعه­ های شراب را سرکشیدی و از برنامه زدی بیرون.»

«یه لجن مست.»

«وقتی جلوی نگهبانی رسیدیم یقۀ یکی از مأمورا رو گرفتی. بعد چاقویت را کشیدی و همۀ اونا را تهدید کردی. مونده بودند که داری شوخی می­کنی یا نه. اما دس آخر گرفتنت و انداختنت بیرون.»

رفتم توالت و جیش کردم. طفلک لیندا لی. در آلمان و فرانسه روزنامه و مجله­ها به اسم لیندا کینگ معرفی­ اش می­کردند، دوست دختر سابقم که ٣ سال است دیگر با هم نیستیم. این موضوع واقعاً او را اذیت می­کند. برای خود من مهم نیست که به اسم کسی دیگر، مخصوصاً یک دوست پسر سابق، معرفی ­ام کنند. و هر چه به مصاحبه­ گرها می­گفتم: «ببینین، این لیندا لی است، نه لیندا کینگ...» توجه نمی­کردند. گفتم هر زنی که قادر باشد رنج زندگی با من را تحمل کند باید به نام درستش نامیده شود.

وقتی از توالت خارج شدم تلفن پی در پی زنگ می­زد. یکی­ از آن­ها دوستم باربت شرودر و کارگردان بسیاری از فیلم­های عجیب و غیرمعمولی بود. گفت: «هانک محشر بودی. تلویزیون فرانسه هیچ وقت چنین چیزی به خودش ندیده بود.» «تشکر باربت، ولی من از دیشب فقط یه کم چیز یادم میاد.» «منظورت اینه که همۀ این کارا رو که کردی رو خودت نمی­دونستی داری می­کنی؟» «بله. وقتی مست می­کنم این طوری می­شم.»

لیندا لی و من بلیط­ های سفر نامحدود با قطار داشتیم. وقتش بود که پاریس را ترک کنیم. ما به خانۀ عموی لیندا در نیس دعوت شده بودیم. مادر لیندا هم آن­جا بود. چرا که نه؟



توضیحات غیرواضحات: دوستان این رسم الخط از طرف سیستم به من تحمیل می شه. یعنی در ورد که تایپ می کنم فاصله ها و نیم فاصله ها را آن طور که باید رعایت می کنم، بعد که منتقل می کنم اینجا نیم فاصله ها قاطی می شن و بلانسبت محشر الاغ! به هر حال تا آن جا که می بینم سعی می کنم این جا درست شان کنم. اینه که بازم مع ذرت



14:38 1389/06/23

در سال ١٩٧٨ بوکوفسکی که زادۀ آلمان است، پس از مهاجرت دوران کودکی­ اش به آمریکا، نخستین بار بود که به اروپا برمی­ گشت. در این سفر، دوستش لیندا لی و یک عکاس به نام میکائیل مونت فورت بوک را همراهی می­ک ردند. دیدار با مستندساز آلمانی، باربت شرودر در این دیدار باعث شد که طرح فیلم Barfly را با هم بریزند. یک شعرخوانی معروف هم در هامبورگ کرد. سفری هم به شهر محل تولدش آندرناخ می­کند و آن­جا خانۀ قدیمی­شان را پیدا می­کند؛ خانه­ ای که دیگر جنده­ خانۀ شهر است. بوک از این بابت پکرات می­گیرد!

از ماجراهای معروف آقامون در این سفر شرکت در برنامۀ فرهنگی دماغ سربالای تلویزیون فرانسه است. برنامۀ معروف آپستروف که برنارد پی­وت هم گردانندۀ معروفش بود. سفر بوک به اروپا را اگر علاقه دارید قبلا جائی منتشر کردم که اینجا لینکشو میذارم

http://www.cloob.com/profile/blog/list/username/taher_jam/wrapper/true

از این بساط بریدۀ فیلمی هم در یوتیوب یافت می بشود، دیده ایم ما.

خلاصه که از میان چندین روایتی که از این بساط خوندم روایت خود بوکوفسکی در بخش های  5 و 6، «شکسپیر هرگز چنین نکرد» بامزه ترین شونه. بفرمائید آن را در فیس بوک بخوانید. اگر برای خوندنش مشکل پیش آمد خبرناکم کنید لطفاً!

بوکوفسکی؛ شکسپیر هرگز چنین نکرد


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.