تبلیغات


__
استاد شکیبایی
28 تیر 87 - 14:24

Cinemaema_behrang alavi (30).jpg

 

Cinemaema_behrang alavi (12).jpg

 

ناگهان...
دوباره کوچه ازکوچ ِ،یه همخونه دلش خونه/
دوباره چشمه ی چشمام؛داره ازگریه میخونه*
دوباره مشکیه کوچه ؛ تو داغ ِ باغ ِ بی پونه/
چقد این زندگی پوچه ؛ چقد پژمردن آسونه
.
.
.
خبردادن که تو رفتی ، که دیگه رنگ ِ رویایی
صدات امـّا میگه هستی ، که با مایی که اینجایی
آهای هم کوچه ،هم خونه ؛ دلم بی تو نمی تونه
تحمّـل بی تو چه سخته ، چقد سخته شکیبایی
چقد سخته شکیبایی
.
.
همیشه « ناگهان » « بی حرف » ، نفس جنس ِ عدم میشه
یه باره اون که « مانا » بود ؛ میره ، از قصّه کم میشه
یه دفعه میشـــنوی جون داد ، گل ِ عاشق گل ِ آزاد
خبر « یک آن » میاد و بعد ؛ جهان لبریز ِ غم میشه
.
.
.
دوباره کوچه از کوچ ِ ، یه همخونه دلش خونه
دوباره چشمه ی چشمام ؛ داره از گریه میخونه
دوباره مشکیه کوچه ؛ تو داغ ِ باغ ِ بی پونه
چقد این زندگی پوچه ؛ چقد پژمردن آسونه
.
.
.
همیشه یک نفر « تا هست » ، چشامون بستــَه س انگاری
نمی بینیم ، نمیشـــــناسیم ؛ پـریم از خواب ِبی عاری
.
ولی تا کم شدیم از هم ؛ همه آدم میشیم از دم
لبالب « مرثیه » ، هق هق ؛ پر از گریه ، پر از زاری
.
خدایا خستــَه م از دنیا ، از این مرده پرستی ها
از این بیداری ِ دیـــر و ؛ از این حرفای تکراری
از این حرفای تکراری
.
.
چقدسخته شکیبایی
چقدسخته شکیبایی
.
.
.....
دوباره کوچه از کوچ ِ،یه همخونه دلش خونه

 

Cinemaema_behrang alavi.jpg

  • ارسال نظر (3)
بهار . . .
22 خرداد 87 - 17:32
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

---
12 خرداد 87 - 14:56
چهار تا دوست که 30 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می‌بینند و شروع می‌کنند در مورد زندگی‌هاشون برای همدیگه تعریف کردن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می‌کشونند به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله‌های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم آنقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.

دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرافرازی منه. توی یک شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی‌ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق‌العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 300 متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می‌گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت می‌کردیم. راستی تو در مورد پسرت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: پسر من همجنس‌باز شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص همجنس‌بازها کار می‌کنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایه خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی‌ترین دوست‌پسراش یه مرسدس‌بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 300 متری هدریه گرفت!

نتیجه اخلاقی: هیچ‌وقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!
قهرمااان قهرمانان
2 خرداد 87 - 03:35

 

aea94rsctycfjz1kzk15.gifaea94rsctycfjz1kzk15.gif

 

 

 

 

عقاب
30 اردیبهشت 87 - 03:14

مردی تخم عقابی پیدا كرد و آن را در لانۀ مرغی گذاشت. عقاب با بقیۀ جوجه ها از تخم بیرن آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان كارهایی را انجام داد كه مرغها می كردند؛ برای پیدا كردن كرمها و حشرات، زمین را می كند و قدقد می كرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، كمی در هوا پرواز می كرد.

سالها گذشت عقاب خیلی پیر شد.

روزی پرندۀ با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شكوه تمام ، با یك حركت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می كرد. عقاب پیر، بهت زده نگاهش كرد و پرسید: ((این كیست؟))

همسایه اش پاسخ داد: (( این یك عقاب است – سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است ما زمینی هستیم. ))

عقاب مثل یك مرغ زندگی كرد و مثل یك مرغ مرد. زیرا فكر می كرد یك مرغ است

....
22 دی 86 - 14:25
معلم چو آمد، کلاس چو شهری فرو مانده خاموش شد. معلم خشمگین فریاد زد، احمدک بیا درس دیروز بگو. تا بدانیم که سعدی چه گفته؟

ولی احمدک درس نا خوانده بود، به جزء آنکه دیروز آنجا خوانده بود.

بگفتا:

بنی آدم اعضای یکدیگرند                 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار                دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ،تو کز ،.....

وای احمدک یادش نبود. دنیا پیش چشمش تیره و تار گشت.

معلم ،خشمگین فریاد زد : احمدک برو کودن بی شعور. مگر فرق تو چیست با دیگران.؟

بگفتا چه می گوید این آموزگار؟ مگر نمی داند فرق من با دیگران؟

که آنان به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک.

که آنان به پول پدر تکیه دارند و من با پدر می کنم پینه دوزی چاک.

به من چه که مادر ز کف داده ای؟ به من چه که دستت پر از پینه است؟ یکی نزد ناظم رود، فلک آورد.

فلک از برای کتک آورد.

نهانی بر پینه های پای تو ،ز چوبی که این هم کلاس آورد.

چو بشنید این سخن احمدک ، بگفتا خدا را تعمل . تعمل دمی .

تو کز ....، تو کز ....،

 تو کز محنت دیگران بی غمی                 نشاید که نامت دهند آدمی.

...
2 مهر 86 - 23:01

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می

توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی

. . .
22 مرداد 86 - 02:25

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.  
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی
را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت  میگذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده،
فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

 

سپاس
16 تیر 86 - 00:06

خدا را سپاس كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم این یعنی

 او زنده  و سالم در كنار من خوابیده است.

خدا را سپاس كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار

نیستم.

خدا را سپاس كه باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم. این یعنی

در میان دوستانم   بوده ام.

خدا را سپاس كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای كافی

برای خوردن دارم.

خدا را سپاس كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت

كار كردن را دارم.

خدا را سپاس كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه

 ای دارم.

خدا را سپاس كه جای برای پارك نمودن پیدا كردم.این یعنی اتومبیلی برای

 سوار شدن دارم .

خدا را سپاس كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی

 شنیدن دارم.

خدا را سپاس كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس

برای پوشید دارم.

خدا را سپاس كه گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم كه اغلب

اوقات سالم هستم.

خدا را سپاس كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی

عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.

خدا را سپاس كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.


این یعنی من هنوز زنده ام.

 

*
7 تیر 86 - 01:14

“تو دانایی
آنقدر دانا كه می دانی
چگونه دروغ بگویی
تا باورت كنند

من نادانم
آنقدر نادان
كه تا دروغ بگویم
دو رگ آبی
از روی شقیقه هایم
روی پیشانی ام می دوند
تا رسوایم كنند
با این همه ،من

این آبــــــی فضول خبر چین را دوست دارم !!!

__