تبلیغات


__
نا آشنا
17 تیر 87 - 03:06

006o05160rK.gif 

157232055-65625083.jpg 

 

 

  • ارسال نظر (0)
دردهاى من
27 خرداد 87 - 01:09

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

بفرمائین
24 خرداد 87 - 20:51
Default.aspx
آه اى دوست
15 خرداد 87 - 05:14

 

 

001m051CPOc.jpg

blank.gif

009w02IZMSO.gif

 

0003050K3g_.jpg 

 

 

ناز
23 اردیبهشت 87 - 04:41

t250-thumb-232304961-69385392.gif

7868654-68083634.gif

 

miscellaneous_113[1].gif

 
 
 
 
 
 
 
نماز
18 اردیبهشت 87 - 06:40

 

نماز

میدان مغناطیسی بدن و امواج مغزی در معرض خطر:

حتماً تا به حال درباره خطرات گوشی های تلفن همراه یا زندگی در نزدیکی نیروگاه های برق شنیده اید .بنابر تحقیقیات پروفسور لای امواج الکترومغناطیسی که از نیروگاه های برق یا وسایل برقی مانند سشوار ، ریش تراش ، پتو برقی و ... ساتع می شود به DNA سلول های مغزی آسیب می رساند و قابلیت ترمیم را در آن ها از بین می برد .

میدان های مغناطیسی خارجی علاوه بر آسیب به DNA مغز اثر منفی دیگری نیز بر بدن دارند. این میدان ها باعث ایجاد خلل در میدان مغناطیسی طبیعی بدن می شوند . همان طور که می دانید حدود  p بدن ما آب تشکیل می دهد و ملکول های آب به صورت دو قطبی هستند و وقتی ما در معرض یک میدان مغناطیسی خارجی قرار می گیریم این ملکول ها در جهت آن میدان قرار می گیرند و این پدیده باعث می شود که نظم میدان مغناطیسی بدن ما بهم بخورد

 

علاوه بر عوامل خارجی یک سری عوامل داخلی نیز وجود دارند که باعث ایجاد خلل در میدان بدن می شوند . مهمترین آن ها بارهای الکتریکی ای هستند که در هنگام شارش بار در عصب در اطراف آن به وجود می آیند و به صورت الکتریسیته ساکن در بافت های بدن ذخیره می شوند و میدانی که در اطراف این بارها به وجود می آید در میدان بدن خلل ایجاد می کند این بارها به خصوص در نقاطی که تراکم اعصاب بیشتر است ذخیره می شوند و به دلیل اینکه هم تراکم زیادی دارند و هم در نزدیکی عصب های بیشتر و مهمتری قرار دارند برای بدن به شدت مضرند. از جمله این نقاط ناحیه سر و دست ها و قسمت مچ پا به پایین است و در بین این سه قسمت ، سر اهمیت ویژه ای دارد زیرا بارهای ذخیره شده در آن علاوه بر ایجاد خلل در میدان مغناطیسی مغز باعث اغتشاش در امواج مغزی می شوند.

همان طور که گفته شد میران های مغناطیسی در بدن اثر سوء دارند ما روزانه بیش از چند دقیقه در معرض میدان هایی مثل سشوار یا تلفن همراه نیستیم اما در تمام طول عمر خود در معرض میدانی بسیار قوی تر قرار داریم و آن میدان مغناطیسی زمین است . و عوامل راخلی اغتشاش در میدان بدن ما نیز فعالیت های حیاتی و اجتناب ناپذیری هستند که در تمام طول عمر ما در جریانند پس چگونه می توان این اثرات سو که باعث خلل در بدن ما  و بیماری هایی مانند سرطان می شوند را خنثی کرد ؟

 

باید گفت که خداوند راه حل تمام این سوالات را در یک عمل ساده که امکان انجام آن برای همه افراد وجود دارد و بیش از چند دقیقه هم وقت نمی برد و هیچ ضرر و عوارضی هم ندارد به انسان هدیه داده است و آن نماز است .

 

نماز و میدان مغناطیسی بدن :

 به طرز بسیار شگفت انگیزی اگر انسان در هر نقطه از زمین رو به قبله بایستد میدان مغناطیسی بدنش بر میدان زمین منطبق میشود و در مدتی که در نماز است میدان بدنش منظم می شود.

یکی از نکات بسیار جالبی که پروفسور بور به آن دست یافته بود این بود که دریافت در بدن تمام دانشجویان مونث  ، ماهی یک بار تغییرات ولتاژ شدید ایجاد می شود و میدان بدن به منظم ترین حالت خود می رسد و به همین دلیل است که زنان نیازی ندارند که در این مدت نماز بخوانند و اخیراً نیز کشف شده است که علت اینکه قلب زنان منظم تر و قوی تر از مردان می زند نیز این است که مردان این تقویت ولتاژ را ندارند .

 

نماز و بارهای الکتریکی

همان طور که قبلاً اشاره شد بارهای زایدی که در اثر تحریکات الکتریکی اعصاب به وجود می آیند هم بر میدان بدن و هم بر امواج مغزی اثر سوء دارند و این اثرات در نواحی ای که اعصاب در آن تراکم بیشتری دارند خطرات جدی تری ایجاد می کنند و باید هر چه سریع تر از نواحی دور شوند و به طرز حیرت آوری می بینیم که این نواحی دقیقاً نواحی هستند که در وضو شسته می شوند و بنابر تحقیقات صورت گرفته بهترین راه دفع این بارهای زاید استفاده از یک ماده رسانا است که سریع ترین و ارزان ترین و بی ضررترین ماده برای این کار آب است  و جالب اینجاست که آب هرچه خالص تر باشد سریع تر بارهای ساکن را از بدن ما به اطراف گسیل می دهد و هیچ مایعی مانند آب خالصی که در وضو به انسان سفارش شده این اثر را ندارد .

 

نماز و امواج مغزی

با دفع بارهای زاید بدن در وضو امواج مغزی در ایده آل ترین حالت قرار می گیرد علاوه بر آن حالت تمرکزی که در هنگام نماز در انسان به وجود می آید تششع امواج آلفا را به اندازه قابل توجهی بالا می برد و توانایی مغز را در تولید این امواج بالا می برند.

 

 

عشق
14 اردیبهشت 87 - 03:54

 

 

5391358253-68928682.gif 

 

از همان روزی كه دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی كه فرزندان آدم

صدر پیغمبران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی كه یوسف را برادر ها به چاه انداختند،

از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود.

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،

ای دریغ،آدمیت بر نگشت!

قرن ما،روزگار مرگ انسانیت است!

سینه دنیا از خوبی ها تهی است،

صحبت از آزادگی،‌ پاكی، مروت ابلهی است،

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،

قرن موسی چمبه هاست!

من كه از پژمردن یك شاخه گل،

از نگاه یك كودك بیمار،

از فغان یك قناری در قفس،

از غم یك مرد،‌در زنجیر،

حتی قاتلی برادر!

اشك در چشمانم و بغضم در گلوست

و ندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می كنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می كنند،

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می كنند.

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست

در كویری سوت و كور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت،‌مرگ عشق،

صحبت از مرگ انسانیت است.

 

فریدون مشیری

 

 

روز سپندارمذ (ولنتاین) ایرانیان
15 اسفند 86 - 02:09

در قرن سوم میلادی همزمان با امپراطوری ساسانی در کشورمان

کلودیوس دویم ، امپراتور روم عقیده داشت که سربازان مجرد تونایی

جنگیدن بیشتری دارند ، بنابراین آن ها را از حق ازدواج محروم می

کرد . اما کشیشی به نام والنتیوس ( والنتاین ) مخفیانه عقد سربازان

رومی با دختران مورد علاقه شان را جاری می کرد . کلودیوس هم

این کشیش را زندانی کرد و در نهایت به خاطر عقد عشاق اعدام شد

و سمبلی شد برای عشق .

دوست دارم

در ایران باستان هر ماه سی روز بود . تمام روزها و ماه ها نیز اسم

های خاص خود را داشتند . برای نمونه روز یکم اهورامزدا ، روز دویم

بهمن به معنی سلامت و اندیشه که نخستین صفت خداوند است ،

روز سوم اردیبهشت بهترین راستی و پاکی ، روز چهارم شهریور

شاهی و فرمانروای آرمانی که خاص خداوند داناست و روز پنجم

سپندارمذ .

 

سپندارمذ لقب ملی زمین است . یعنی گستراننده ، مقدس و فروتن .

زمین نماد عشق است ، چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه

عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون

مادری در دامن خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان

اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند .

دوست دارم

هر ماه زرتشتی دارای سی روز است و هر گاه نام ماه با نام یکی از

این روزها یکی می شود . زرتشتیان آن روز را جشن می گیرند . برای

 نمونه روز پنجم از ماه دوازدهم یعنی روز سپندارمذ از ماه اسفندارمذ .

 در این روز زنان به شوهران خود محبت هدیه می دادند و مردان نیز ،

زنان و دختران را بر تخت می نشانددن وبه آن ها احترام می گذاشتند .

 

روز سپندارمذ برابر است با روز 29 بهمن ماه و فقط چند روز با روز

ولنتاین فاصله دارد . اصلا قصد نصیحت ندارم ، اما امیدوارم از سال

آینده 29 بهمن روز عشق پاک ما ایرانی ها باشد نه 14 فوریه . تاریخ

سپندامذگان بیست قرن قبل از میلاد مسیح است و ولنتاین سه قرن

بعد از میلاد ، بنابراین حالا که دارای چنین تاریخ و جایگاهی هستیم

نباید به آن بی تفاوت باشیم .

دوست دارم

                   سوته دل

از یاد مبر
23 بهمن 86 - 02:21
 

مفشار!

وه!بدینسان مفشار/این تن بیمار مرا

تنگ اغوش سیه/ای شب دیوانه گیج!

دست بردار... برو!

دست و پای بیرحم و گنهكار مرا

بر تن مرده ی این عشق فسونكار مپیچ!

***

مرد؟!

افسوس..ولی مرگ وی افسوس نداشت.

مرده بود او/ ز نخستین شب بیداری عشق

و كنون/ كو هوسی كو نفسی/ در دل من؟

تا ببارم بسرش/ مویه كنان سیل سرشك...

***

ریخت؟!

ای اشك جگر سوخته اخر ز چه رو

بی سبب از دل غم دیده فرو غلتیدی؟

مگر از این زن بی عاطفه ی حادثه جو

در همه عمر چه/ چه مهری/ چه وفائی/ دیدی؟

***

اه/ ای مظهر حرمان دل غمناكم!

خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناكم!

اشك! بگذار تو را با كفنش پاك كنم

حیف باشد بخدا/ حیف! كه با این همه سوز

تن لرزان تو را با تن او خاك كنم!

***

ای كلیسا/ كه در ان نیمه شب بیخبری

بگرفتی ز كفم لذت تنهائی را

و چنان مست و سرا پا شعف و زنگ زنان

هدیه دادی/ بدلم این زن هر جائی را

***

بنگر از دور/ ببین:

تا كجا رفت/ سراسیمه/ بدنبال هوس

تا كجا برد هوس/ ان سر سودائی را!

مرده بدبخت/ چنین بی كس و گمنام و غریب...

زیر پای من دیوانه ی افسانه پرست...

***

پس دگر صبر چرا؟

مثل ان نیمه شب بیخبری/ بیخود و مست

ناله كن در دل شب/ زنگ بزن/ زنگ بزن!

بافغان جرس مرگ/ بكش جار:كه/ های!

كاروان ابدیت! ببر این زاده ی ننگ!...

ببرش دور ... ببر دور و بخلوتگه مرگ/

بر سرش خنده كنان سنگ بزن/ سنگ بزن!

***

و تو ای خاك سیاه/

هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم مكن!

پاره كن قلب ورا/ چنگ بزن/ چنگ بزن

پاره كن قلب ورا/ تا ز سیه چال جنون!...

عشق دیوانه ی خود را بدر ارم/ ببرم...

خاك/ پاسخ بده/ اخر... بخدا قلبم ریخت

ریخت/ پاشیده شده از هم/ جگرم!

خامشی باز چرا؟ رفته مگر همره او...

عشق من...مرده مگر؟ وای خدا!...وای خدا!...

***

خاك عالم بسرم!

پس كلیسا... نه دگر زنگ مزن/ زنگ مزن...

كاروان! پیش مرو...یار مرا دور مبر...

بر سرش خنده كنان سنگ مزن...سنگ مزن!

و تو ای خاك سیه...محض خدا...رحم بكن

بر دلش سینه كشان/ چنگ مزن...چنگ مزن...

***

و تو ای قلب من ای/ روسپی باده پرست!

زاده ی وهم و جنون/ زنگی دیوانه ی مست!

كه همه عمر/ ملول و قدح باده بدست...

شهوت الود و نفس مرده و پژمرده و گیج.

پدر زندگی ام را بعبث سوزاندی!

بس كن اخر بخدا/ شرم كن/ ای وای! بس است/

هر چه در كنج قفس عشق مرا گریاندی...

هر چه در وصف هوس/ شعر بگویم/ خواندی...

كاروان رفت/ هوس رفت/نفس رفت/ كنون!

كنج عزلتگه ماتمكده ی نا كامی...

زار و سر گشته بصحرای جنون...

از پریشانی دنیای پریشاندل عشق

همره درد جنون!

یاد او مانده برای من و یك قطره سرشگ...

***

اه...ای قطره سرشگ!

واپسین خاطره ی عشق من نا كس پست!

كه دگر جز تو مرا یاری و غمخواری نیست...

قلب بیچاره/ كه از پای درافتاد/ شكست...

بسكه در اتش حرمان جگر سوز/ گریست

***

مرغ شب مرده و بخت من بد بخت نگر

شیون مرگ مرا/ مرغ سحر داده بسر...

پس خدا حافظ تو...حافظ تو/ رفت دگر...

بعد من بر سر هر مرده/ كه شیون كردی...

شیون مرگ مرا/مرگ من...از یاد مبر!...

__