تبلیغات


__
انصراف
26 دی 86 - 08:24
 پروردگار محترم ؛ نظر به اینكه طی بررسی های به عمل آمده توسط اینجانب ، علیرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر ، به هیچ جایی نرسیده و موجبات شرمساریِ نسل بشریت را فراهم آورده ام ، خواهشمند است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ1/1/1 ، منعقده فیمابین ابر جد اینجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالی استعفای این حقیر را از مقام «انسانیت» بپذیرید بدیهی است مِن بعد این هیچ گونه مسوولیتی را قبول نمیکنم
vaghti nisti
2 دی 86 - 14:10

از عذاب رفتن تو میسوزم توو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ،نداارم یه لحظه فرصت
اینجا اشك توو چشامو به كسی نشون نداادم
اگه بشكنه غرورم خم به ابرووم نمیارم

وقتی نیستی هرچی غصه است تو صداامه
وقتی نیستی هرچی اشكه تو چشاامه
از وقتی رفتی ،دارم هر ثانیه از غصه رفتنت میسووزم
كاشكی بودی و میدیدی كه چی آوردی به روزم

حالا عكست، تنها یادگاره از تو
خاطراتت، تنها باقی مونده از تو
وقتی نیستی، یاد تو هر نفس آتیش میرنه به این وجودم
كاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم

آخرین دیدار
25 آذر 86 - 11:52

اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی

خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.

با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،

می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده

می نویسم دوباره از اندوه می سپارم

دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم

خسته ام.

خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق

که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب

دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار....
 
 
 

قصه جدایی
3 مهر 86 - 13:00

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماه و بین همه قسمت می کنم

*****

وقتی گاهی منو ودل تنها می شیم

حرفای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی  ها رو شنید

قصه جدایی ما آدما

قصه دوریه ماست از خودمون

دوریه منو تو از لحظه عشق

قصه سادگیه گمشدمون

 

باور نمی کنم
31 شهریور 86 - 11:32
نه نه نه
این قرارمون نبود
که تو بی خبر بری
من خسته شم که تو
بی همسفر بری
نه نه نه
این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب شم
باور نمی کنم
این تو خود تویی
این تو که از خودش
بیخود شده تویی
باور نمی کنم
عشق منی هنوز
گاهی به قلب من
سر میزنی هنوز
وقتی زندونی تو هوس
مثله پروازه تو قفس
این رسم همراهی نشد ای هم نفس
وقتی قلبت از من جداست
برگردونه بی هم صداست
انگار دستت با دست من ناآشناست
باور نمی کنم
این تو خود تویی
این تو که از خودش بیخود شده تویی
باور نمی کنم
عشق منی هنوز
گاهی به قلب من
سر میزنی هنوز
bedoon ke
26 شهریور 86 - 11:47

مهم این نیست که قشنگ باشی

قشنگی اینه که مهم باشی حتی برای یک نفر

   سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته که غرورت رو بخاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره.

yademan bashad
26 شهریور 86 - 11:46

ادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم. بعد یکدفعه رهاش کنیم. چون خرد میشه.می شکنه و آهسته می میره.

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.

یادمون باشه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم.

یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره.

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت چون زندگیشو ازش می گیریم.

یادت هست ؟
19 شهریور 86 - 12:03
یادت هست؟

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

اولین باری که نگاه­هایمان ناآشنای بوسه و لبخند بود.

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

نشسته بودی، روبه روی من، و میان ما میزی بزرگ و سفید، به طول تمام لحظه­هایی که منتظرت بودم، نشسته بود. و من در چشم­های تو، ـ آن چشم­های شوخ بازیگوش ـ خیره نمی­شدم.

نشسته بودیم و چای، میان گفت و گوهایما، سرد می­شد.

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

.

ما فکر می­کردیم که هر سلامی را بدرودیست و هر آغازی را پایانی. و فکر می­کردیم که می­شود برای قلب­هایمان، ساعت بگذاریم:

ـ « فقط شش ماه. من بعد از آن مسافرم ».

و تو مسافر بودی. و من نمی­دانستم که سفر چیست؟ خندیدم و استکان چای سرد را در دستانم چرخاندم و سیگاری دیگر را به آتش کشیدم:

ـ « شش ماه؟... خودش عمریست. سیب زند­گی در این مدت، هزارها تاب می­خورد تا به زمین افتد. شش ماه؟... »

و ما برای قلب­هایمان، ساعت زنگ­دار خریدیم تا راس شش ماه، پیام خداحافظی را، اخطار دهد.

.

قرار شد، تو پس از آن، به سوی دیگری از آبها کوچ کنی و من، این سوی آب، ترانه­ی تازه­ای را زمزمه کنم.

.

و چرا هیچ­کس نمی­داند که قلب­ها، ساعت زنگ­دار نمی­خواهند؟

و چرا هیچ­کس نمی­داند که در رفت و آمدِ روزهای عاشقانه، شش ماه، کوتاه­تر از شش پلک، شش بوسه یا شش نگاه است؟

.

ساعت، اخطار داد...

.

باید می­رفتی. باید چمدان قلب­ات را می­بستی تا آن سوی آب­ها به دیگری واگذارش کنی. و من آن روز، نمی­دانستم که شش ماه از نگاه نخستین­مان، گذشته است.

.

اما گفتی:

ـ « نمی­روم ! می خواهم بمانم. همه چیز عوض شده. دوستت دارم و سفر، فراموش شد. با هم می­مانیم. هرگز نخواهم رفت... »

.

و ماه­های دیگر آمدند و گذشتند. تا آن که یک روز، من...

.

گفتم:

ـ « زند­گی در این سوی آب، زنجیرم کرده . باید به آن سو کوچ کرد. و تو تنها خواهی ماند. تصمیم را گرفته­ام؛ باید رفت... »

.

همواره؛ آن کس که می­خواهد برود؛ می­ماند.

و آن کس می­خواهد بمانـَد؛ می­رود.

چراکه « عبور »؛ قانون زند­گی­ست.

.

اکنون میان ما اقیانوسی بزرگ و آرام، به طول تمام لحظه­هایی که منتظرم بودی، نشسته است.

......

کاش...
14 شهریور 86 - 09:14

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ... کاش زنگ نمی زدی . همه چی خوب و آروم داشت پیش می رفت . تمام تلاشم رو برای فراموش کردنت کرده بودم . البته نتیجه اش خیلی سریع نبود ولی از  دیوانه شدن بهتر بود . کاش زنگ نمی زدی . از وقتی دوباره صدات رو شنیدم دوباره بی طاقت شدم . دوست دارم ببینمت . دوست دارم دوباره باهات  توی هوای آزاد و پاتوق همیشگیمون قدم بزنم.  برای خودم بیشتر از تو عذاب اور بود که باهات رسمی صحبت کردم . دلم می خواست الان پیشم بودی و دستات تو دستام بود . روال زندگیم از دست در رفته . دلم می خواد بهت زنگ بزنم . صداتو دوباره بشنوم بلکه مرحمی باشه برای دل بیتابم . دلم می خواد بتونم اسمتو راحت فریاد بزنم و بگم که چقدر دوست دارم . دلم می خواد بغلت کنم و انقدر فشارت بدم که جزئی از وجودم بشی برای همیشه . دیگه کسی نتونه ما رو از هم جدا کنه .

یادته ازم پرسیدی یعنی تو دلت اصلا تنگ نشده ؟ جوابی که بهت دادم از روی منطق بود. ولی جواب دلم این بود که بیشتر از اونچه فکر کنی  دلم برات تنگ شده .

خیلی چیزا دلم می خواد  ولی چه کنم که می ترسم . برای مهم نیست غرورمو زیر پا بذارم و هرچی تو دلمه بهت بگم . ولی می ترسم . می ترسم که دوباره رهام کنی و بری . من بمونم با یه دل تنها و له شده .

کاش می دونستی تو دلم چی می گذره . کاش از درون قلبم و احساسم خبر داشتی . کاش سهم کوچکی از اعتمادی رو که من به تو داشتم  تو به من داشتی . کاش نمی ذاشتی منطقت برامون تصمیم بگیره و بی خیال احساسات نم شدی . کاش  کاش کاش ...

 

آرزو هام
13 شهریور 86 - 10:41

لبه ی یه ارتفاعه حقیرنشستم...

دلم میخواد1بطری الکل سربکشم...

تاازمستی بالابیارم

دلم میخوادیه سیگارروشن کنم....

وقتی تموم شدروی دستم

خاموشش کنم...

دلم میخوادتوصورت یه قاصدک فوت کنم...

تاازهم بپاشه.

دلم میخواداز قاصدک متلاشی شده

آویزون بشم...

دلم میخوادماه رو

بین دوتاانگشتام له کنم...

دلم میخواد

ازیه نردبون بالابرم

که اولین پله اش اخرین پله اش باشه...

دلم یه فیلم میخواد..یه فیلم که قهرمان نداشته باشه

دلم میخواد برام دلتنگ باشی..

وقتی اسممو میاری تنت بلرزه...

قلبت ازجاکنده بشه...

دلم میخواد دیوونم باشی ...

میفهمی..؟

خوب همه ی ایناروروکاغذ نوشتم....

حالادلم میخوادیه فندک بزنم

زیرش..که اتیش بگیره...

دلم میخواد ارزوهامو اتیش بزنم...

خاکسترش روبریزم تویه کف

دستمو اهسته فوت کنم....

دلم میخوادببینم خدا چه شکلیه...

کاش نورنباشه...

اخه نورچشمم

رومیزنه...

دلم میخوادیه فرشته گیربیارم وبامیخ بچسبونمش به سقفه اتاقم

دیگه دلم چی میخواد.....؟؟ کاش یادم بیاد...!!

__