تبلیغات


__
برای تو ، تا بدانی می فهمم !
31 شهریور 86 - 15:25

آری، در این بازار سوداگری راشیوه ایی دیگر است و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا که همسایه ی دیوار به دیوار جنون است!

و چه می گویم؟

جنون، همسایه ی آرام و عاقل این دیوانه ی نا آرام خطرناک است که در کوه خاره می افتد، موم نرمش میکند و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش می سازد و وای که چه شور انگیز و عظیم است عشق و ایمان !

ودریغ که فهم های خو کرده به اندک ها و آلوده به پلیدی ها آن را به زن و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دیانت زور و ... بالاخره به دنیا و به زندگی اش آغشته اند! و دریغ!

و دریغ که کسی در همه عالم نمیداند که چه میگویم!

 که این عشق که در من اوفتاده است نه از آنهاست که آدمیان میشناسند که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ...

و آنچه با من است ، نه ، آنچه من با اویم با این رنگ ها بیگانه است ، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ... اما ... افسوس که ... نیست !

معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن میکرد نه معشوق من بود.

معشوق من ، رزاس من، موعود بکت ، گودو ی بکت است ، منتظری که هیچ گاه نمیرسد!

انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد، چنانکه این عشق نیز ... هم !
  • ارسال نظر (3)
حرفهایی واسه نگفتن. . .
29 شهریور 86 - 15:20
«همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»
هر کسی گمشده ای داشت ............ شریعتی
16 شهریور 86 - 12:46

هر کسی گمشده ای دارد...
و خدا گمشده ای داشت

هرکسی دو تاست

و خدا
یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند
هست
 خدا کسی که احساسش کند نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن
را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است
که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در
جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و
مغرور
اما کسی نداشت....

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست
نیافرید
زمین را گسترد

و آسمان ها برکشید

......................


***

دکتر علی شریعتی

1 جلوش بی نهایت 0 .................. علی شریعتی
13 شهریور 86 - 20:30

تو بچه جان !

بچهء  9 ساله 10 ساله !
كه هیچ بودی ،‌خاك بودی،خوراك شدی،

هشتاد سال دیگر،نود سال دیگر،یك بچه ی پیر می شی، هیچ می شی
خاك میشی،

دور می زنی،

 دایره ای

 بی جهت،‌بی معنی،تو خالی

باز از آخر میرسی ، به اول،

مثل صفر.

وقتی برای خودت زندگی كنی،

وقتی بخوای فقط برای (خودت) باشی

تنها باشی،

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی،

عمر تو، مثل یك خط منحنی، ‌روی خودت دور می زنه،

مثل صفر،

باز از آخر میرسی ، یه اول

می مونی ، می گندی،

 مثل مرداب ، مثل حوض،

بسته میشی ، مثل دایره،

 مثل(صفر)!

اما اگر جلوی (‌یك) بنشینی...............؟

اگر فقط برای (یك) باشی،

از پوچی و از تنهایی در بیای،

همنشین (یك) بشی.....؟!

باید برای دیگران زندگی كنی

عمر تو ،‌ مثل یك خط افقی ، پیش میره،

مثل راه،

مثل رود،

وقتی از ((خودت))، دور بشی ،

از آخر ،به آبادی میرسی،مثل راه

از آخر ،‌میریزی به دریا، مثل رود

 

اما اگر جلوی (یك)بنشینی،
اگر بخوای فقط برای یك باشی،

از پوچی و از تنهایی در بیای،

همنشین یك بشی،

 

باید برای دیگران بمیری،

عمر تو مثل یك خط عمودی بالا میره،

مثل موج،

مثل طوفان،

مثل یك قله ی‌ بلند مغرور

تو  تپه ها...

 

مثل درخت سرو آزاد

 تو خزه ها

 --كه رو به خورشید میرویه  به آسمون قد میكشه—

مثل یك انسان بزرگ،‌یك شهید

یك امام 

 تو گرگ ها ،‌تو روباه ها ،تو موش ها، ‌تو میش ها،                         

كه پا میشه،

‌‌كه میا سته

به پا خیزی،‌با یستی،

تو صفرها ،

 مثل ((یك))!

بله،

فقط((یك)) عدده،

فقط ((یك عدد)) ه ،

شماره ستاره ها ، منظومه ها ،

زمین ها ،‌آسمان ها،

شماره تمام چیزهای عالم،

((یك))،

                 جلوش تا

                                 -- بی نهایت--

                                                       صفرها!

((یك)) ی هست،

((یك)) ی نیست،

غیر از ((خدا))،

هیچ چیز نیست،

هیچ كس نیست.

دفتر های سبز
10 شهریور 86 - 15:10

سرود آفرینش:

 

(در آغاز هیچ نبود، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود) ـــــ تورات ـــــ

 

 

و (کلمه) بی زبانی که بخواندش ، و بی (اندیشه) ای که بداندش ، چگونه میتوان بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

 و با (نبودن )چگونه می توان (بودن) ؟

و خدا بود، و با او، عد م ، و عدم گوش نداشت،

حرف هایی هست برای (گفتن)،                   

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

 

و حرف هایی هست برای (نگفتن) ؛

حرف هایی که هرگز سر به (ابتذال گفتن) فرود نمی آرند.

 

حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند،

و کلماتش ، هریک ، انفجاری را به بند کشیده اند ؛

کلماتی که پاره های(بودن) آدمی اند.

 

اینان همواره در جستجوی (مخاطب) خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند.

در صمیم (وجدان) او، آرام می گیرند.

 

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند ، و اگر او را گم کردند ،

روح را از درون به آتش میکشند و، دمادم ، حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

 

و خدا،

برای نگفتن حرف های بسیار داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

  و عدم چگونه می توانست ((مخاطب))او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دو تا است ، و خدا یکی بود.

 

 

هر کسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، ((هست)).

هر کسی را نه بدان گونه که ((هست))،احساسش میکنند،

بدان گونه که ((احساسش))می کنند،هست.

 

 

انسان یک ((لفظ)) است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و ((بودن)) خویش را از زبان دوست، می شنود.   

 

 

هر کسی ((کلمه))ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

آنگاه که ((روح القدس))

                             ــفرشتهء عشق ـ

 خود را بر مریم بی کسی، به

کارت حسن، می زند و با یاد آشنا،

 فراموشخانه ی عدمش را فتح می کند وخالی معصوم رحمش راـ که عدمی است خواهنده، منتظر، محتاج از ((حضور)) خویش، لبریز می سازد

 و آن گاه ، مسیح را که آنجا ، چشم به را (شدن) خویش بی قراری می کند، می بیند، می شناسد ، حس میکند،و این چنین، مسیح زاده میشود ،

کلمه (هست) میشود ، در ((فهمیده شدن))،  ((می شود)).

 

و در آگاهی دیگری ، به خود آگاهی می رسد، که کلمه ، در جهانی که فهمش نمی کند ،( عدمی)است که (وجود خویش را حس می کند، و یا (وجودی )  که (عدم خویش)  را. . . . !

یکی از(دفتر های سبز) شاندل،

 نویسنده و شرق شناس فرانسوی، زاده ی تونس.

ترجمه از دکتر علی شریعتی

 

 

هبوط.......علی شریعتی
6 شهریور 86 - 16:20

ای كه هوای من شده ای

 دم زدن در تو حیات من است ،

ای كه در گذرگاه عمر تو را یافته ام،

تو مرا میسازی و من تو را میسازم،

تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم ،

تو مرا میتراشی و من تو را میتراشم،‌

تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم،

من تورا بر صورت خویش می سازم و از روح خویش در تو می دمم

كه همانند منی ،

كه خلیفه ی منی ،

كه امانتدار منی.. .

اما افسوس،

افسوس كه تو در زمین نیستی ،

تو بر روی زمین نیستی  ،

زمین از آن ما نیست ،

زمین از آن دیگران است ،

بر روی این خاك هر دو غریبم ،

هر دو بی كس ایم ،

هر دو اسیریم ،

زمین را برای زندگی ساخته اند،

و ما نه برای زندگی آمده ایم ،

زندگی را برای سعادت ساخته اند

و ما نه در جستجوی سعادتیم….

ای كه تو را در گذر نسل ها و عمرها یافته ام ،

من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم ،

با آسمان آشنا شو ،

با ستارگان خو بگیر ،

با آنها معاشرت كن ،

با ماه رفیق شو،

با آسمان شبها خو بگیر،

آنجا وطن ماست ،

سرزمین آزادی ماست ،

میعادگاه آزاد ماست ،

من در هر ستاره ،

در جلوه ی هر مهتاب ،

در عمق تیره ی هر شب،

در هر طلوع،

در هر غروب ،

چشم به راه آمدن توام ،

 بیا،

از ستاره ها نشان مرا بپرس ،

از مهتاب سراغ مرا بگیر،

از سكوت كهكشان ها زمزمه ی  مهرجوی مرا بشنو!

از پهنه ی ابدیت جاودانگی آنچه با هم ساخته ایم ،

در هم نهفته ایم،

با هم داریم،

آنچه ما را ساخته است ،

‌آنكه ما را آفریده است ،

آنكه ما را  به هم آشنا كرده است ،

آن كه مادر ما است ، خدای ما است ،‌

روح هر دوی ما است نمی دانم چه ی ماست ،

نمیدانم چه  كاره ی  ماست ،

آن كه  ما است ،

آن را كه ما است ،

آن را كه دو نیمه را یك سییب كرده است

دریاب!

بیا ،‌

هر شب بیا ،

‌در خلوت هر مهتاب تنهایم ،

در سایه هر شب ،

چشم به راهت گشوده ام،

در پس هر ستاره پنهانم ،......!

هبوط..........علی شریعتی
4 شهریور 86 - 14:43

این فرشته ها احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرف ها سرشان نمیشود،

((فرشته عشق نداند كه چیست؟)) اینها یك مشت عمله اند، یك عده كارمندان جزء یا كل دولت اند، باید زود به هم بگردند و سرش راهم جور شده به هم بیارند و فوری بروند سره كار دیگری!

كنتراتی كار میكنند، تقلبی كار می كنند، سر عمله شان شیطان است، درست است كه ظاهراً ‌همه مطیع و منقاد خداونده خدایند و برای او كار میكنند....

اما پنهانی دست همه شان دردست شیطان است ، همه در بیعت اویند ، عرضه اش را نداشتند كه مثل او ((عصیان )) كنند ...ا

گر نه می كردند و پنهانی می كنند.

بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد  و مردانه ایستاد و گفت: ((نه ، سجده نمی كنم، تو را سجده می كنم اما این آدمك های كثیفی را كه از ((گل _متعفن)) ساخته ای نه،  این موجود ضعیف و نكبتی را كه برای شكم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت وهمه چیز را فراموش می كند، برای یك شكم انگور یا خرما یا گندم، گوسفند وار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد ، سجده نمی كنم ، این چرند بد چشم و پول دوست كاسبكار پست را سجده كنم؟

 كسی را كه به خاطرتو ، یك دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟

 او را كه به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد ، پدرش را لجن مال میكند؟

برادرش را میكشد......؟

 نمی بینی اینها چه می كنند؟ زمین و زمان را به چه كثافتی كشانده اند؟

 مسیح و یحیی و زكریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه می كشند،  تنها به علت آنكه((می توانند))؟

‌نه، تنها به علت آنكه ((شخصیت بزرگ،روح بلند و انسان پرشكوه)) تحملش برای ((اشخاص حقیر، ارواح زبون و آدمك های خوار و ذلیل))شكنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه دار به خشم می آورد و دیوانه و هار می شوند وآنگاه با كشتن و سوختن و پوست كندن و شمع آجین كردن آنها كه بودنشان برای این زبونان جرم است آرام می گیرند، لذت می برند و شفا می یابند و آن وقت  سه میلیاردشان نوكر دو  سه  تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلاكو و آشور بانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدن هاش،استالین و هیتلر و نیكسون و هیث.....

همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم باعور!!!

آری ، من از نورم ، ذاتم از آتش پاك و زلال بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده كنم....؟))

حالا این فرشته های دیگر هم كه ظاهراً‌ به حرف خدا گوش كردند و شیطان را تنها گذاشتند، دست شان روی دست اوست ، در كارشان خیانت می كنند ، دارند در ساختن آدم ها كاری می كنند كه حرف شیطان درست از آب درآید.

ممكن است بگویید: ((نه، تو بد بینی ، داری مبالغه می كنی ، اوقاتت تلخ است و همه ی دنیا را تلخ می بینی.))

چه می دانم؟ شاید!‌ اما اگر اینها با او همدست هم نیستند ،‌ اگر چنین غرضی هم ندارند ، نتیجه كارشان كه جز این نیست.

الان اگر خدا و شیطان بیایند و یك نگاهی به این بچه های حضرت قابیل  بیندازند شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد؟

آن رجز ((فتبارك الله احسن الخالقین!)) برای همین ها بود؟

 یا برای فربانیان بی دفاع اینها ؟

 برای آن تنها یانی كه هنوز ناله ی دردشان را از اعماق سیاه این چاه ویل تاریخ می شنویم یا این ((همج الرعا)) ها كه از زور خوشی تركیده اند و در ته چاه سر به مرگ شان را گذاشته اند و تخت خسبیده اند؟

خدا خودش میداند كه نتیجه این بازدید چه خواهد بود.....................................    .

 

علی شریعتی .هبوط

 

__