تبلیغات


__
دریغا
18 آبان 86 - 12:37

با حالتی مسرورُ مغرور

                              مستُ خرامان

از کنارم رفتی انگار نه انگار

من در کنار تو

فریادم بلند،

افسوس کز جنس مادّه ای

زیبایی ام را

         نمی بینی این چنین؟

اشک شوق احترامم را

                   آنچنان نامهربانانه

                                    له کردی

هستی ولی رفتی

                   دریغ امّا

                              که نشناخته رفتی

این چنین سرگشته و مجنونم انگار

                                          خواب می بینی

                                                               بلی

زندگی زیباستُ من زیبا تر از آن

همچنان در این فضای تو خالی

                                      روانم...

 

 

تقدیم به "ف" زندگیم که هیچ گاه نفهمید وقتی حرف از"عشق" می زدم چه می گفتم...

  • ارسال نظر (0)
...
18 آبان 86 - 12:37
اگه یه روز ازم پرسیدن تو این چن ساله عمرت چیکار کردی چی تو چنته داری
دیگه می تونم با افتخار بگم معنی زندگیو به اندازه ی خودم چشیدم.
دیگه می دونم واسه چی اینجا اومدم...19.gif
وای خدا جون چقد  همه چی واسم روشن شده...18.gif
زندگی خودم ، آدمای دورو برم  و اون...
انگار آیندرو می بینم...26.gif
انگار همه رو میشناسم...
همه کس و همه چیزو...

ای خدا
خسته ام...
خیلیم خسته ام...
قلبم درد می کنه...
وای خدا پس کی تموم می شه...02.gif
بابا نمی خوام اینجا بمونم دیگه...
من اینجایی نیستم...
من دلم هوای تازه می خواد...06.gif
سینم پر شده از این همه دود...
از این آدما ، از اخلاقاشون خسته شدم...
واسم خنده دار شدن...05.gif06.gif
خیلی مضحکه...
خیلی کاراشون واسم احمقانست...
ای بابا چرا کسی حرف منو نمی فهمه؟
همه میان پیش من دردو دل
آخره کارم با یه مشت جمله ی مسخره و مضحک مثه "وای تو چقد خوبی اگه تو نبودی من دق می کردم...رضا خیلی دوست خوبی هستی..." همون طور که اومدن سرشونو میندازن پایینو میرن پیه کارشون...
منم با یه لبخند مضحک تر اونارو بدرقه می کنمو تو دلم می خندمو داد می زنم که ای خدا ببین ملت کارشون گیره چه چیزای مسخره و پیش پا افتاده ایه...30.gif

دلم گرفته
انگار یه سری دود تو سینم گیر کرده اما هرچی سرفه می کنم بیرون نمی آد
چرا هیچی و هیچ کی منو ارضا نمی کنه؟06.gif
چرا این چیزا اینطورین؟
بابا این آدما کین که ریختی دورو برم؟
هیچ کدوم حرفمو نمی فهمن...

جدیدنم که ملت فهمیدن من دیگه مسلمون نیستم کم لطفیا و سر سنگینیهاشونو کم محلیاشون بیشتر شامل حالمون شده و به به عجب زندگی باحالی شده...
به قول معروف هر دم از این باغ بری می رسد...
دارم کیف می کنم...
تو پوست خودم نمی گنجم...25.gif

خسته ام اما راضی و خرسند...01.gif

دوست دارم ازش دور بشم...
اون قدر که از من فقط واسش یه خاطره باقی بمونه...08.gif
یه خاطره از یه دوست خوب...
فراموشم کنه...
دوست دارم برم یه جای دیگه...
فراموشش کنم...

واسم همون کافی بود که واسه یه دوره ی کوتاهم که شده درک کردم...18.gif
معنی واقعیه زندگیو

ازش ممنونم با اینکه شاید خودشم نفهمید حضورش تا چه حد منو تحت تاثیر قرار داد، شاید هیچ وقت نفهمید منظورم از این کلمه "عشق" چی بود

خوشحالم خدا جون...
خوشحال و آزاد...01.gif

دیگه راحت می تونم خودمو رها کنم...
راحت

دارم واسه پرواز لحظه شماری میکنم...17.gif
خیلی عاشق اون لحظه ام...
تنهام
اما تو رو دارم...
کمکم کن تا بتونم رو پای خودم تا آخرش دووم بیارم...
ممنونم...
28.gif
 01.gif

من کیم؟
18 آبان 86 - 12:35

Who am I?

What am I doing here?

Who are these people around me?

Why do I feel this way?

Who knows what they are doing here?

Who cares?

Am I not the only person who's got such feelings?

Why have I been given such an opportunity to live?

Why did/do I have to face many problems and difficulties?

Who am I supposed to be?

Why do I feel such big need within me?

Who is supposed to make me whole?

 

The whole life of mine has been a search for meaning and purpose.

It is the second time I have been completely defeated to death.

It is the second time that it feels like I've lost everything I had achieved.

It is the second time my inner love has been murdered.

Maybe it's because of my "Great expectations".

I got no idea what to do nor how to solve the problem…

 

 

Why do I have to break into hundreds of pieces all the time?

 

It's not the matter of time. It is only the matter of intense.

 

Am I not wasting everything I have?

Am I not deceiving myself?

 

What am I doing here and what am I supposed to do?

From early moments of the morning when I open my eyes to the last moments of the night when I close them, I have only one unique feeling. It is the main purpose of my being.

It is Love.

There is no specific beloved. There is just love; beauty and joy.

 

To ... of my life, the one who never realized what I meant by "Love"; the one who brought everything back to me and resurrected my "Love" but never fell in Love
__