دریغا 18 آبان 86 - 12:37 |
با حالتی مسرورُ مغرور مستُ خرامان از کنارم رفتی انگار نه انگار من در کنار تو فریادم بلند، افسوس کز جنس مادّه ای زیبایی ام را نمی بینی این چنین؟ اشک شوق احترامم را آنچنان نامهربانانه له کردی هستی ولی رفتی دریغ امّا که نشناخته رفتی این چنین سرگشته و مجنونم انگار خواب می بینی بلی زندگی زیباستُ من زیبا تر از آن همچنان در این فضای تو خالی روانم...
تقدیم به "ف" زندگیم که هیچ گاه نفهمید وقتی حرف از"عشق" می زدم چه می گفتم... |
... 18 آبان 86 - 12:37 |
اگه یه روز ازم پرسیدن تو این چن ساله عمرت چیکار کردی چی تو چنته داری
دیگه می تونم با افتخار بگم معنی زندگیو به اندازه ی خودم چشیدم. دیگه می دونم واسه چی اینجا اومدم... وای خدا جون چقد همه چی واسم روشن شده... زندگی خودم ، آدمای دورو برم و اون... انگار آیندرو می بینم... انگار همه رو میشناسم... همه کس و همه چیزو... ای خدا خسته ام... خیلیم خسته ام... قلبم درد می کنه... وای خدا پس کی تموم می شه... بابا نمی خوام اینجا بمونم دیگه... من اینجایی نیستم... من دلم هوای تازه می خواد... سینم پر شده از این همه دود... از این آدما ، از اخلاقاشون خسته شدم... واسم خنده دار شدن... خیلی مضحکه... خیلی کاراشون واسم احمقانست... ای بابا چرا کسی حرف منو نمی فهمه؟ همه میان پیش من دردو دل آخره کارم با یه مشت جمله ی مسخره و مضحک مثه "وای تو چقد خوبی اگه تو نبودی من دق می کردم...رضا خیلی دوست خوبی هستی..." همون طور که اومدن سرشونو میندازن پایینو میرن پیه کارشون... منم با یه لبخند مضحک تر اونارو بدرقه می کنمو تو دلم می خندمو داد می زنم که ای خدا ببین ملت کارشون گیره چه چیزای مسخره و پیش پا افتاده ایه... دلم گرفته انگار یه سری دود تو سینم گیر کرده اما هرچی سرفه می کنم بیرون نمی آد چرا هیچی و هیچ کی منو ارضا نمی کنه؟ چرا این چیزا اینطورین؟ بابا این آدما کین که ریختی دورو برم؟ هیچ کدوم حرفمو نمی فهمن... جدیدنم که ملت فهمیدن من دیگه مسلمون نیستم کم لطفیا و سر سنگینیهاشونو کم محلیاشون بیشتر شامل حالمون شده و به به عجب زندگی باحالی شده... به قول معروف هر دم از این باغ بری می رسد... دارم کیف می کنم... تو پوست خودم نمی گنجم... خسته ام اما راضی و خرسند... دوست دارم ازش دور بشم... ازش ممنونم با اینکه شاید خودشم نفهمید حضورش تا چه حد منو تحت تاثیر قرار داد، شاید هیچ وقت نفهمید منظورم از این کلمه "عشق" چی بود خوشحالم خدا جون... |
من کیم؟ 18 آبان 86 - 12:35 |
Who am I? What am I doing here? Who are these people around me? Why do I feel this way? Who knows what they are doing here? Who cares? Am I not the only person who's got such feelings? Why have I been given such an opportunity to live? Why did/do I have to face many problems and difficulties? Who am I supposed to be? Why do I feel such big need within me? Who is supposed to make me whole?
The whole life of mine has been a search for meaning and purpose. It is the second time I have been completely defeated to death. It is the second time that it feels like I've lost everything I had achieved. It is the second time my inner love has been murdered. Maybe it's because of my "Great expectations". I got no idea what to do nor how to solve the problem…
Why do I have to break into hundreds of pieces all the time?
It's not the matter of time. It is only the matter of intense.
Am I not wasting everything I have? Am I not deceiving myself?
What am I doing here and what am I supposed to do? From early moments of the morning when I open my eyes to the last moments of the night when I close them, I have only one unique feeling. It is the main purpose of my being. It is Love. There is no specific beloved. There is just love; beauty and joy.
To ...
of my life, the one who never realized what I meant by "Love"; the one
who brought everything back to me and resurrected my "Love" but never
fell in Love
|








