userinfo close
نزدیكترین فـــرد به تو كسی است كه از دورترین فاصـــــــــله همیشه به فــــــكر توست..!

سیوان

sivan_k

مرد 37 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
6 سال و 3 ماه و 20 روز سن کلوبی ،
 
06:17 1389/06/5
http://picturee.persiangig.com/3908.jpg


خدایا کفر میگویم ، پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

http://sites.google.com/site/etri64/kofr-migoyam.jpg


http://deborah.persiangig.com/226/axe.sub.ir_tgdv_xzp_38z_2.jpg


  • ارسال کامنت(6)
02:55 1388/08/15
شبی

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم



نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ... خطا کردم

شاعر: کارو

 


02:25 1388/08/15


خه ون

من ده م هه وێ ئه م شه و
تابڵۆیه ک له چاوه کانت بنه خشێنم
ئاخر
ئازیزه که م
ره نگه تۆ نه زانی
دوینێ شه وخه ونم پێوه دیوی
تۆی ئازیزم
له پشت قه نفه ی ماڵه که م
باوشت لێم دا بوو
زۆر به خۆشی
به ئه شقه وه
هه ر دوو ده ستت له ناو
ئامێزی دڵم دابوو
حه یف خه ون بوو
من راچه نیم
له و خه و نه
کاتێک سه یری ده ور و به رم کرد
هیچ نه مابوو
له و هه ستی پڕ هه ستی تۆ
ئه وه ی مابوو بۆ من
ته نیا خه ون بوو
ته نیا خه ون بوو



.........................................................................................................

خواب
می خواهم امشب
تابلوی از چشمانت بکشم
عزیزم
تو نمی دانی
دیشب
خواب تورا دیدم
تو ای عزیزم
از پشت مبل خانه ام
مرا بغل کرده بودی
با دنیایی از خوشی
با دنیایی از عشق
هر دو دستت در میان
آغوش قلبم بود
اما حیف خوابی بیش نبود
من از آن خواب پریدم
آن خواب
وقتی دور وبرم را نگاه کردم
هیچی به جا نمانده بود
از این همه عشق و احساس گرم تو
تنها چیزی که مانده بود برای من
یاد خواب تو
خواب یاد تو

"کارزان"

______________________________________________

بۆ تۆ

من ده زانم زرده خه نه ی
سه ر لێوت چه ند جوانه
به ڵام
هه ر گیز نه م دیوه
بزه ی ئه م لێوانه
ئاخر ئازیزه که م
تۆ لێم ونی
تۆ دیار نی
تۆ ته نیا خۆ شه ویستی
خه یاڵاتی دلی شکاوی منی
تۆ ونی خۆ شه ویستم
تۆ ته نیا مانای هه ست بزوێنی
شێعری منی
به ڵام ئازیزه که م
تۆ ئه زانی
هه رچه ند که نات بینم
به ڵام ده نگی خه نده ت
ئه بزوێنێ
دڵی سڕم
...................................................................................
برای تو

خنده هایت
بر لبانت چقدر شیرین است
اما
هرگز ندیدم لبخندهایت را
آخر نازنینم
تو گمشده منی
تو ناپیدایی
تو تنها عشق منی
خیالات دل شکسته منی
تو گمشده منی
تو تنها معنی واقعی
شعر منی
نازنینم
هیچ می دانی
هر چند که ناپیدایی
اما صدای خنده هایت
روحم را نوازش میدهد

"کارزان"

@};-



03:25 1388/06/29
http://i.friendfeed.com/27262e7dba2cd8d09acf760d5161f6d2ac8fbf2d
http://imanprs.persiangig.com/image/nastaligh/52.gif
http://night-skin.com/gn/albums/userpics/10001/a02.jpg

00:04 1388/06/25

آخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن

میشه کلی بلند بلند خندید و حال کرد

با بچه هایی که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و می گن جونمی جون

و فریاد می کشن

یه جوری جیغ میزنن که پرده گوش آدم میخواد پاره شه

اونجا میشه کلی سر به سر آدما گذاش.

اونم وقتی که اصلا انتظارشو ندارن

و بعد کنار پنجره خروج اضطراری کرکر خندید.

میشه کلی پا کوبید و دست زد و آواز خوند

بچه های ته اتوبوس هم مثل رهبر ارکستر دستاشونو بالا و پایین می برن.

چه جار و جنجال محشری عین زنبورای تو کندو

ولی حیف که من این جلو گیر افتادم

آخه باید رانندگی کنم.

لین هاکلی


02:12 1387/12/27

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


02:44 1387/10/20
http://i13.tinypic.com/4qq8saa.jpg

 

سلام..

...خداحافظ!

مثل آجیل شب عید می ماند.

دوستیمان را میگویم

یک مشت که از آن برداری٬ همه چیز دارد

هم پسته دارد هم نخود هم بادوم هم کشمش ...

و عجیب آنکه

با انکه حالا دستم به کف خالی ظرف  می خورد

بهانه نمی آورم 

بغض نمیکنم

دلتنگ نمیشوم

و هنوز طعم خوش روزهای گذشته را حس می کنم.

می خواهم بگویم

چه من و تو باشیم یا نباشیم

غروب زیباست و جاده وسوسه کننده است  و مسافر غریب...

می خواهم بگویم

چه من و تو باشیم یا نباشیم

آسمانِ ابری است و هوا بارانی و عاشق تنها

می خواهم بگویم 

این آمدن ها و رفتن ها

نباید غمی شود برای هر دویمان

می خواهم بگویم

خداحافظ

...سلام!


http://alive-or-dead.persiangig.ir/vedaee.jpg

                                   

خداحافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

غروب ظلمت و تاریکی و غم بود

سلام تو شروع آشنایی ها

نوید مهربونی ها تمام هم زبونی ها

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من




 Persianv.com At site


01:58 1387/06/25


خداوندا نمی دانم

چرا اینگونه بیتابم

تمام خنده ها و دلخوشی ها را

برای لحظه ای از خویش می رانم

خداوندا نمی دانم

سخن هایم چگونه بر زبان آرم

که کس از حرف من

بیتاب غران

نوای پتک را بر من نتازاند

نمی دانم خداوندا

چرا امروز با مردم چنین بیگانه افتادم

و در این فصل بی درمان

سرود غصه را از بر

برای خویش می خوانم

خداوندا

درخت سرو مردم را

چرا این گونه خشکاندند

و بیداری که میگفت از سپیدی ها

چرا امروز خواباندند

خداوندا

سرودم غصه و درد است

ولی چشم دلم بر خواب می تازد

امیدم بر نگاه مردمانم نیست

ولی صبح دلم آخر

به روی شهر می تابد


( شعر از : سید محمدرضا متقی )







02:40 1387/06/13

 


نه در خواب و نه در خیال

نه در وهم و نه در رویا
نه در دلتنگی و نه در شکیب
نه در وصل و نه در فراق
در هیچکدام ....
تو را نمی جویم

من تو را در هر لحظه ی عمرم
در هر قدم از جاده ی زندگیم
در هر نفسم ، در هر طپش قلبم
بدون جستجو
می یابم.


معشوق های دیگران

تنها وقتی وجود می یابند که عاشقانشان
به آنها می اندیشند
و با فکرشان
با رویایشان
با دلتنگی شان
هست میشوند و جان می گیرند

اما... اما این معشوق من است که به دل عاشقم
حیات می بخشد
نه من به معشوقم
....

تویی سر آمد همه ی معشوقان عالم امکان
تنها تویی که
عــــشق ، عاشـــــــق ، معشـــوق را یکجا در خویش جمع کرده ای
نظیر تو کیست؟!!!ــــ هیچکس ....
نظیر تو نیست ـــــــــ هیچوقت ....




... من ... تو ...


 

۱ـ۲ـ۳.....آمـــــــــــاده ای؟
مسابقه ای ست بین من و تو ..


بین کویر دل من، وسعت بی نهایت مهر تو
تلخی وجود من، شیرینی خنده تو
ناتوانی جسم و جان من ، قدرت وجود تو
بندگی ناچیز و پر خطای من ، آقایی و سروری تو
تاریکی ذهن من ، نور خورشید رخ تو
اشک روان من ، باران بهار تو
دل شکسته من ، صدای آشنای تو
شعله های درد من ، حرارت اشتیاق تو
حرفهای نا گفته ی من ، گوشهای شنوای تو
بی توجهی من ، ابراز میل تو
فنای من ، بقای تا ابد تو
دست نیاز من ، کرم بی حد تو
وحشت من ، همراهی تو
بی لیاقتی من ، کفایت تو
غفلت من ، هشدار تو
نافرمانی من ، صبر تو
گناه من ، ستر تو
پشیمانی من ، درهای رحمت تو
ترس و هراس من ، امن و حرز تو
شوق من ، عطر نگاه تو

تو چون همیشه برنده ای، بی هیچ تردید
و من باز هــــیچ ندارم که تقدیمت کنم ..
جز دلی که با ضربان نبض توست که می طپد
پس تقدیم به تو نازنین ، همراه با
عشق

3502417-md.jpg



02:14 1387/05/8

چه کسی می داند ؟

چه کسی می خواند؟

مرگ دل را چه کسی می فهمد؟

رهگذر را چه کسی رام نگه می دارد؟

و از آن سوی نسیم

چه کسی با دم مستانه پلی می سازد؟

باز هم سایه عشق

خبر از مرگ دلی می آرد

خبر از سینه غمگین کسی می یارد

سخن از بیش و کم آآآآه اسیری به کفن می آرد

همه جا تاریک است..

سرد و تلخ و خاموش

همه جا بی رنگ است

و در این تاریکی

من به دنبال دلم می گردم

دل من گم شده است

و سر کوچه او

 من پیامی دادم

دوستت دارم "" او ""

و دلم را دریاب

که من از مرگ دلم می ترسم....

 


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.