تبلیغات


__
نقطه صفر
14 بهمن 86 - 21:23

بسمه تعالی

كوچه.شب.خارجی

تصویر نمای بسته صورت مرد (سیاوش) لب و دهان خونی لباس پاره و خاکی .

 

برگشت به عقب

فرودگاه.روز.خارجی و داخلی

صحنه نشستن هواپیما .

ورود سیاوش داخل سالن جلوی باجه بازرسی .

 

مأمور : برای چه کاری به ایران اومدین .

سیاوش : برای دیدن دوستان و آشنایان .

 

كوچه.روز.خارجی

جلوی در خانه : سیاوش وارد خانه می شود .

 

خانه سیاوش.روز.داخلی

باحسرت و نگاهی از روی دلتنگی به خانه می اندازد مشغول گرد و غبار گیری می شود و چرخی در خانه می زند و آخر به میز تحریرش می رسد .(تصویر سیاه می شود)

 

سیاوش : مشغول نوشتن است . (متن نوشته چیست ؟ )

 

دفتر روزنامه.روز.داخلی

دفتر روزنامه : سیاوش کاغذی را به منشی دفتر می دهد خدمتکار خانم  برای کار در خانه

 

خیابان باجه تلفن و كوچه روز.خارجی

پرنیان : آگهی را می خواند و با شماره داخل آگهی تماس گرفته و به آنجا می رود .

جلوی درب خانه : پرنیان نگاهی به آدرس می کند و زنگ خانه را می زند ، وارد خانه می شود .

 

خانه سیاوش.روز.داخلی

داخل خانه : پرنیان وارد شده و سیاوش از گوشه دیوار بیرون می آید نگاهش به پرنیان می افتد و تعجب هر دو از دیدن هم (سکوت ).

پرنیان وارد شده و شروع به کار می کند . (تمیز کاردن جارو و شستن ظرفها و .... )

 

 

خانه.همان موقع.داخلی

سیاوش : روی صندلی جلوی میز تحریرش می نشیند .

سیاوش : خانم محتشم

پرنیان : بله

سیاوش : لطفاً کسی از برگشت من خبر دار نشه .

سیاوش : باز در حال نوشتن

 

برگشت به عقب

دانشگاه.روز.خارجی

هجوم دانشجویان به درب خروجی،درحین فرار، نگاه سیاوش به فردی روی سکوی دانشگاه می افتد(نگاهی سریع)،ناگهان سیاوش دراثرضربه ای که به سرمی خورد ، روی زمین می افتد .

تصویر پای زن : که با مکثی کوتاه از کنار سیاوش می گذرد .

 

بازگشت به حال

خانه سیاوش.روز.داخلی

پرنیان : آقای ایران فدا ، آقای ایران فدا ( تکرارو هر بار بلند تر )

سیاوش : با دو دست سرش را گرفته ، متوجه می شود ، به آرامی بر می گردد .

پرنیان : من کارم تموم شده می تونم برم .

سیاوش : با تکان دادن سر و نگاهی اجازه رفتن می دهد .

 

جلوی درب خانه.روز.داخلی

پرنیان : به طرف درب خروج می رود .

سیاوش : پرنیان

پرنیان : بر می گردد .

سیاوش : با نگاهی عاشقانه و تلخ به پرنیان نگاه می کند .

پرنیان : با نگاهی تلخ تر و لبخندی از روی غم پاسخ می دهد و با دست خداحافظی کوتاهی می کند سرش را پایین می اندازد و می رود .

 

خانه پرنیان.غروب.داخلی

پرنیان : وارد خانه می شود ( خانه ا ی قدیمی اما تمیز ، سلیقه دخترانه ای پیداست )

پرنیان : روی صندلی گوشه اتاق می نشیند و شروع به زدن سازدهنی می شود .

 

 

 

تصاویر زمان انقلاب.

تصویر زمان انقلاب و پیروزی انقلاب و هیاهوی مردم ، تصویر روزنامه های قدیمی مربوط به اعدام افراد سازمانها و گروهکهای ضد انقلابی .

 

خانه.داخلی غروب

تصویر یک قاب عکس : ( عکس مربوط به یک پدر ومادر و دختربچه و پسری کوچک که سرش پایین است )

 

خانه پرنیان.شب.داخلی

پایین قاب عکس : دحتربچه ای روی تختش خوابیده و تصویر یک روزنامه که عکس پدر و مادر داخل عکس ، با مطلب : دستگیری تعدادی از افراد گروهکهای انقلابی و حکم اعدام آنها ، تصویر دختر بچه که روی تختش خوابیده و ناگهان تصویر به زمان حال می آید که پرنیان داخل اتاق روی تخت خوابیده .

 

داخل کلاس دانشگاه.روز داخلی

پرنیان : ( سر کلاس بی حال و کسل ، تمام شدن کلاس) ، پرنیان مشغول جمع کردن کتابها می شود ، عکسی از داخل کتاب روی زمین می افتد ، سراسیمه خم می شود و عکس را بر می دارد .

شیرین  همکلاسی پرنیان : نگاهی از روی تعجب به پرنیان و عکس می اندازد.

 پرنیان : بعداً می بینمت خداحافظ ، سریع بلند می شود و می رود .

پرنیان : با عجله و نگران به طرف درب کلاس می رود

شیرین (قبل از خروج پرنیان از کلاس ) : پرنیان

پرنیان : نگاهی مظلومانه و از روی خواهش به شیرین می کند . و از کلاس بیرون می رود

شیرین : از جای خود بلند می شود و با تعجب به بیرون رفتن پرنیان نگاه می کند .

 

كوچه.خارجی.روز

آرش : با دختری صحبت می کند و بسته ی کوچکی می گیرد و به سمت خانه پرنیان می رود .

 

همان كوچه.خارجی.روز

آرش : خیلی آرام و آهسته به طور مرموزی وارد خانه پرنیان می شود .

فرهاد :آرش را تعقیب کرده و می بیند که آرش وارد خانه پرنیان می شود .

 

خانه پرنیان.خارجی. شب

آرش : از خانه خارج شده ( خنده ای موزیانه ، مرتب کردن لباس و مو ها )

ناگهان فرهاد جلوی آرش در می آید .

 

فرهاد ( در حالی که یقه آرش را می گیرد با حالت  عصبانی ) : تو خونه چی کار میکردی ؟ ، تو با پرنیان چی کار داشتی ؟، تو این موقع شب تنها با یه دختر چیکار داشتی(بامتلک ).

و صحبتهای نا مفهومی که بین آرش و فرهاد رد و بدل می شود و فرهاد یقه آرش را رها می کند.

 

كوچه.غروب. خارجی

سیاوش : صدای مبهم از دور شنیده می شود ، سیاوش کنار دیوار افتاده و خود را به زحمت جلوی درب خانه می رساند.

 رد خون روی زمین تا درب خانه

سیاوش : وارد خانه می شود.

 

خانه سیاوش.داخلی.غروب

سیاوش : با پرنیان تماس می گیرد.

 

خانه پرنیان.غروب.خارجی

پرنیان : خیلی سریع و هراسان و از درب خانه خارج می شود.

 

خانه سیاوش.داخلی و خارجی و داخلی شب

پرنیان : در حال پانسمان کردن پای سیاوش

نمای بسته صورت سیاوش: آه و ناله مشکوک و تصویر آرام پایین آمده و پرنیان را در حال پانسمان کردن نشان می دهد و صدای سیاوش بلندتر می شود.

 

فرهاد : از روی دیوار وارد خانه سیاوش می شود و با درب بسته روبرو می شود.

فرهاد : با عصبانیت شیشه را شکسته و داخل می شود.

پرنیان : با حالت ترس و اضطراب از جا بر می پرد و جیغ می زند.

سیاوش : می خواهد بلند شود اما به خاطر پای زخمی نمی تواند.

سیاوش : چی شده؟

فرهاد : (با صورتی افروخته) چی شده !؟ یادت نیست؟ پست فطرت یادت نیست، تو مارال رو یادت نمیاد ، شایدم یادت بیاد، بروی خودت نمیاری.

تو اون موقع که مأمورا ریختن سرمون مثل حیوون کتکمون زدن و بچه ها ناقص شدن یا اونقدر اون زیر کتک خوردن که جونی دیگه نداشتن، توکجا بودی ؟، همه چیو زود فراموش کردی ، آخه چرا؟ مگه ما با تو چه کار کرده بودیم !؟، ( با فریاد) . من 2 سال زندانی سیاسی بودم(با حالت درد و رنج)می دونی چه قدر زجر کشیدم .

خسرو، و مارال مردن تو کجا بودی (با حالت فریاد و گریه)؟

 

تصویر پرنیان : با دهانی باز به سیاوش نگاه می کند و با سر تکان دادن به سمت سیاوش می آید.

سیاوش : (با آه و ناله ای از درد) خود را به سمت میز تحریر می کشد تا چیزی را از روی آن بیاورد، اما نمی تواند و دستش از روی برگه ها و میز سر خورده خود به زمین میافتد و برگه هاروی زمین پخش می شود.

سیاوش : (با درد و نفس نفس زنان) من هیچی نمی دونستم. (با لکنت زبان)باور کنید که من بی تقصیرم. (با حالت گریه و با نگاهی مظلومانه).

پرنیان : با حالت تعجب و غم انگیز  "با حالت گریه" تو ، تو مرگ مارال و خسرو مقصر بودی؟

سیاوش : (با حالت درد) باید توضیح بدم . (نفس نفس زنان) بذارید منم حرفمو بزنم، چرا گوش نمی دید.

فرهاد (با صدایی ناراحت، چهره ای غمگین و عصبانی ) :  خفه شو، تو حرفی برای گفتن نداری.

پرنیان : (با گریه و فریاد) آره یا نه؟

سیاوش : نه نه نه (با احساس دردفراوان)

فرهاد : عصبانی شده، برگشته و دستی به چشمانش می کشد و اسلحه کمری خود را بیرون می آورد ، نگاهی با گریه به سیاوش می کند.

فرهاد: نمی تواند به چشمان سیاوش نگاه کند، صورتش را بر می گرداند و شلیک می کند.

پرنیان : با صدای شلیک تکانی می خورد و مات و مبهوت به فرهاد نگاه می کند.

فرهاد : با گریه برگشته. هنوز چشمان سیاوش باز است و از گوشه دهانش خون آمده، نزدیکش می شود .

فرهاد : با همان حالت گریه جسد بی جان سیاوش را بغل می کند و نگاهش به دست نوشته های سیاوش می افتد و آنان را می خواند.

 

بازگشت به عقب

 خانه پرنیان.داخلی

بازگشت به قاب عکس روی میز: تصویر حرکت کرده عکسهای دیگر را نشان می دهد)

تصاویری از دختر و پسر بچه که درحال بزرگ شدن هستن و عکس آرش و پرنیان.

 

ورود آرش به داخل خانه ی پرنیان و استقبال پرنیان از او.

 

كوچه.خارجی.روز

تصویر آرش که از دختر مواد می گیرد و تعدادی برگه و عکس به او می دهد.

 

 

 

خانه فرهاد.داخلی.روز

تصویری از فرهاد و یاسمن خواهر فرهاد

روی تصویر دختری که مواد را به آرش می دهد ، یاسمن(خواهر فرهاد)

 

محوطه دانشگاه.روز.خارجی

سیاوش : هنگام خروج از درب دانشگاه نگاهش به مردی روی سکوی دانشگاه میافتد(تصویر آهسته)

سیاوش : آرش را روی سکوی دانشگاه می بیند که نشسته و به جمعیت نگاه می کند.

 

دختری به آن نزدیک می شود و با مکسی کوتاه از کنار سیاوش می گذرد.

دختر بر می گردد ، نگاهی به سیاوش می کند . پوزخندی می زند(چهره یاسمن)

تصویر یاسمن که به سمت آرش می رود.

كوچه خانه پرنیان شب.خارجی

دوربین سریع زوم روی صورت آرش که به فرهاد می گوید: پرنیان خواهر ناتنی منه.

 

كوچه خانه سیاوش.شب.خارجی

آرش : پشت دیواری مخفی شده(با استرس و نگرانی)

آرش : در گوشه ای از کوچه شاهد ورود پرنیان و فرهاد به خانه ی سیاوش است.

 

 

همان كوچه طرف دیگر.شب.خارجی

یاسمن : در گوشه ای دیگر از کوچه با موبایل حرف می زند، بعد از ورود پرنیان و فرهاد به داخل خانه گوشی را قطع کرده و دور می شود.

 

بازگشت به حال.خانه سیاوش.شب داخلی

پرنیان : مات و مبهوت به فرهاد نگاه می کند ناگهان جیغ می کشد و با گریه خارج می شود.

پرنیان : نه نه نه این غیر ممکنه.

فرهاد : فریادی می کشد و به سیاوش نگاهی می کند، چشمان او را بسته و بلند بلند گریه می کند. فریاد بلند خدا

كوچه.شب خارجی

پرنیان : از در خارج می شود (بی حال و نا توان و با لباسی نا مرتب)

پرنیان : با هر قدم که بر می دارد صداهایی در ذهنش تکرار می شوند .

صدای پرنیان : تو ، تو مرگ مارال و خسرو مقصر بودی ؟.

صدای سیاوش : من بی تقصیرم، بذارید منم حرف بزنم.

صدای فرهاد : خفه شو و صدای شلیک.

پرنیان : روی زمین می نشیند.

 

آهنگ پایانی فیلم شروع می شود.

كوچه شب خارجی

پرنیان : بر می خیزد و به آرامی حرکت می کند.

 

تصاویری از انقلاب و روزنامه ها ، تصویر پرنیان از پشت .

 

 تصاویری ازجنگ تحمیلی و تصویر پرنیان از سمت راست .

 

 تصاویری از کوی دانشگاه و تصویر پرنیان از سمت چپ .

 

 تصاویری ازپوشش دختران و پسرهای امروزی وتصویر دور از روبروی پرنیان.

 

تصاویری از مزار شهدا و تصویر دور از پشت پرنیان .

 

رویرو و گریه پرنیان و صحنه ی صدا کردن پرنیان توسط سیاوش هنگام خروج از خانه ی سیاوش .

 

ادامه حرکت پرنیان و تصویر به سیاهی می کشد و تیتراژ.........................

 


همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند
21 شهریور 85 - 00:25

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."


 شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند


   بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد." فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم


دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم

کاشهای همیشگی
8 شهریور 85 - 03:51
كاشهای همیشگی magnify

ای کاش دستایمان باز باور می کردند که هنوز هم دستی هست که نوازششان کنند ای کاش نوازش ها همه از مهر بود و صفا نه دروغ و جفا دوستت دارم رو هرز هر حرفی نمی کردیم ای کاش زبانمان خاموش می شد از گفتن این حرفها ، کاش می شد با قلب ها دوباره حرف زد ، ای کاش چشمها دوباره به حرف می آمدند و می گفتند که مائیم صندوقچه اسرار پشت اون برق نگاه پشت او چشمها هزار تا حرفه ، هزار تا درده اما دیگه کی پیدا می شه که اونو بخونه ، بفهمه کی پیدا می شه که با قلبش حس کنه با چشماش حرف بزنه آره دیگه گذشت اون موقع ها که چشمها داد می زدند ، فریادی بی صدا که دوستت دارم با تمام وجود ، اما حالا زبون آدما شده محرم اسرار هر چی می خواد می گه بدون اینکه بدونن که حسی هست دردی هست قلبی هست ، قلبی که دیگه شکسته جز صدای سوز نالش صدایی از اون بیرون نمی یاد ، ای کاش دستامون باز باور می کردن که نوازش قلبت کاش می تونستند ، بفهمه که دوست داشتن چیه ،آه ... ، اما دیگه کم پیدا می شه ، دستی که قلب رو حس کنه . کم چشمی پیدا می شه که بتونه بخونه ، همه چشمها شده حرف ، حرفهای تلخ که دیگه کسی اونارو نمی خونه ، دیگه آدما عادت کردن بازبون حرف برنن دیگه گوش آدمها پر شده از حرفها ، پر شده از غمها ، دیگه یه گوش پیدا نمی شه هم درد آدم باشه اما ...

همیشه یکی هست که گوش بده ، بفهمه اگه بگردی پیداش می کنی اما ... ، اما اول باید خودت رو پیدا کنی اگه پیدا کردی مطمئن باش که اون خودش می یـاد جلو می گــه سلام ...
بارون
4 شهریور 85 - 23:50

می خوره قطره بارون آروم آروم و آهسته به شیشه پنجره ، از اون پشت صدای بارون فریاد می زنه که من اومدم ، غمها تو رها کن ، من اومدم که پاک کنم من اومدم که جای اشکاتو بگیرم ، آخ آخ ، بارون شیطون من ، همدم من ، بدون تو من چی کار کنم ، بدون تو دردمو به کی بگم ، هر وقت میای غمهامو می بری ، هر وقت میای حرف های دلمو زود می خونی اما وقتی می ری به این فکر کردی که دل من باز می گیره ، به این فکر می کنی که بغض گلموم می گیره ، ولی باز نرفته یا نیومده صدام می کنی ، منم صدات می کنم می گم باز تنها شدم می گم باز دردام از من جدا نشده بیا که دارم تموم می شم ، بیا و منو پاک کن ، بیا و بغض گلمو پاک کن باز شیطونی دیرتر میای ، اما وقتی می یای ، دیگه من مال خودم نیستم دیگه من می شم بارون توی دستای تو، می شم قطره توا برای تو ، می شم اشک روی گونه های خیس می شم نفس پس از آه از دست رفته ، پس بیا که دلم بی تو دل نگرونه ...


 

سوز دل
2 آذر 84 - 05:34
 
امشب باز از اون شبهاست که باید زد بیرون اونم اگه تهران باشه ، ماشین و بارون که دیگه نورعلی نور می شه ولی حیف که باید خودم رو توی این چهار دیواری حبس کنم و از پشت شیشه نیم نگاهی به آسمون کنم که ببینم ستاره من پیداست آسمون بیکران ، خوابگاهی خوب برای تموم ستاره ها و ....
آره این آسمون می تونه خیلی چیزا رو نگه داره اما ما چی ، چه چیزایی رو نگه داشتیم خوب فکر کن ببین همیشه تو اومدنت موندنی بوده ، خوب ببین سلامی که گفتی خداحافظی کردی یا نه آره همیشه باید بریم ، همیشه باید بعد از سلام فکر خداحافظی هم بوده اما این مدت که تا خداحافظی مونده ، فکر کردی که چه کار کنی تا خاطره ی خوبت بمونه آره فکر کردی ، چه کارا کنی ...
خوب فکر کن عزیز ، خوب خوب ، می شه گذشت و رفت اما اون چیزی که می مونه مهم خوب بهش فکر کن ...!؟
آه از شبهای بی ستاره که تموم غمهاش توی تاریکی وسیاهیش پنهونه ... کاش دستات بود تا ستاره شبهای تنهایی من تا ابد در کنارم بود ....
__