عکس های سفر به شمال غرب سوئد و مرزِ نروژ 5 مرداد 86 - 11:41 |
دوستان، سلام اگه دوست داشتید عکس های سفر به شمال غرب سوئد و مرز نروژ و کمی آن سوی مرز را به بینید، می تونید به این نشانی برید:
http://omid576.multiply.com/photos/album/77 شاد و خرّم و کامروا باشید. |
گزارش سفر یه شمال غرب سوئد و مرز نروژ و کمی فراسوی مرز 2 مرداد 86 - 09:12 |
با درود دنیای عجیبی است. اگه آدم بمیرد هم، کسی ککش نمی گزد. باشی نباشی، هیچ فرقی نمی کند. هرکس، گرم کار خودش و درگیرِمشکل ها و گرفتاری های خودش است؛ و کاری به این ندارد که بر دیگری یا دیگران چه می گذره. این را که می نویسم، قصدم گله از کسی نیست. کسی را، هم متهم نمی کنم. تنها خواستم درد دلی کرده باشم. این، مشکل همه ی ماست. خودم هم، همین مشکل را دارم. به هر روی، یک هفته ای نبودم. رفته بودم سفر. به شمال غرب سوئد. مرز نروژ. و کمی فراتر از مرز. دیشب دیر وقت برگشتم. همراه یکی از دوستان خوبم، همراه خانواده ی مهربان سه نفری آنها بودم. یک سفر خوب، پر و نشاط بخش . عکسی که می بینید، یکی از جاهائی است که یکی از این لحظه های شاد را نشان می دهد. یا ثبت می کند. یا کرده. « آبشار نقره»[Silver Fallet] در مرز« نروژ »[Norway]. خانه یا« کلبه»[Cottage=Stuga] ای که این یک هفته و در واقع شب ها را در آن می گذراندیم؛ در یک«باغ»[Gård=Garden] به نام« گروئل شو- گوردن»[Grövelsjögården] قرار داشت. نامش را از دریاچه ای به همین نام«Grövelsjön»[Lake Grövelsjön] گرفته است. این دریاچه، مرز میان دو کشور« سوئد» و« نروژ» است. یکی از جاذبه های توریستی منطقه است. می توان روی آن، قایق سواری کرد. ماهی گیری کرد. به قایق نشست و به« سی لِن»[Sylen] در« نروژ» رفت. کوه هائی که پیرامون این دریاچه را پوشانده و در واقع،آن را در آغوش گرفته اند؛ برای کوه نوردی، لم دادن بر چمن سبزی که بر سطح تپه ها و ماهورها لمیده؛ و سود جستن از هوای تازه و سالم طبیعی، نوشیدن آب پاک و شیرین و گوارای چشمه ها و جویبارها؛ جان می دهند. کاری که« کارل لینیه»[Carl Linneaus] دانشمند گیاه شناس سرشناس سوئدی در سفر به این نقطه برای شناسائی و طیقه بندی گیاه ها و گل های منطقه در سال 1734 انجام داد. زمستان ها که این کوه ها از یرف پوشیده می شوند؛ به عرصه ای برای اسکی بازی، راندنِ سورتمه هائی که گوزن ها آنها را می کشند و راندن موتورهائی که روی شیب ها و دامنه ها، جولان می دهند؛ تبدیل می شوند. به ساکنان اصلی اینجا:« سامِرها»[Samer] می گویند؛ که کارِعمده شان، نگه داری و پرورش گوزن است..
کار هر روز ما، سر زدن به جائی و بالا کشیدن خود از یک بلندی و جهان؛ و همه چیز را از جائی در بیرون آن نگریستن بود. چند بار از مرز« نروژ» گذشته و به آن سوی مرز، به درون این کشو رفتیم. بی آن که با مأموری، قید و بندی یا مانعی روبه رو شویم. تنها چیزی که نشان می داد که ما پا به خاک کشور« نروژ» گذاشته ابم، یک تابلوی کوچولو بود که آغاز خاک « نروژ» را اعلام می کرد. از جمله جاهای دیدنی در نروژ، شهر یا منطقه ی« اِل گو»[Elgå] بود. نام این محل[El Gå] یعنی:« محلِّ عبورِ گوزن!». منطقه به واقع، یک« پارک جنگلی»[National Park] است. گوزن ها[گونه ی پرورشی و اهلی آن به سوئدی: Ren (رِن)؛ و گونه ی وحشی آن: "Älg( اِلی)]؛ آزادانه در منطقه می گردند. به کنار خیابان هائی که اتومبیل ها از آنها می گذرند که می رسند؛ می ایستند. دو سوی جادّه را بررسی می کنند. زمانی که ماشینی ردّ نمی شد، سلانه سلانه آن را قطع کرده و به آن سویش می روند! یکی از دیگر جاهائی که برایم جالب بود؛ جائی بود به نام:«Sjö Stuga»[Lake Cottage].کنار دریاچه که ازش گفتم. آدم می تونست چیزی، یک کاردستی از این مغازه بخرد؛ برای ارمغان دادن به عزیزی که در اندیشه داشت. پر از سر و کله ی پرندگان و حبواناتی بود که صاحبش زمانی شکار کرده بود. به اضافه ی کارِ روی چوب و فلز و پارچه و جز آن. در این منطقه می بینی که آدم ارزش دارد. برایش ارزش قائلند. چه قدر برای راحتی آدم هائی که پا به منطقه بگذارند، سرمایه گداری شده. کار شده. هتل. کلبه. خوابگاه. پناه گاه کوهستانی. جائی که همه و هر چیز ضروری برای کوه و کوه نوردی را، به تو« کرایه» می دهد. هرجا که در کوه یا در مسیر راه کوهستانی، شیب زمین تند می شد؛ هرجا که باتلاقی بود؛ یا مسیر عبور آب، زمانی که باران بیاید، بود؛ را تخته کوبی کرده بودند؛ تا تو، مشکلی برای راه رفتن و طیّ کردن مسیری که در پیش روی داری؛ نداشته باشی. جای همه ی شما خالی بود. از لحظه به لحظه ی این سفر، عکس گرفته ام. می دانید چند عکس؟ 850 عکس. آنها را« دان لود» کرده ام. در اولین فرصتی که پیدا کنم، آنها را توی سایت می گذارم تا اگه دوست داشتید، آنها رو به بینید. شاد و خرّم باشید. |
دوست دارید عکس های استکهلم را به بینید؟ 13 تیر 86 - 14:20 |
اگه پاسخ تان آری است، می توانید به نشانی زیر، مراجعه کنید: http://new.photos.yahoo.com/hamrashir/album/576460762400180638 |
می خواستم .. 11 تیر 86 - 21:28 |
¤ می خواستم:
|
شوخی شوخی 21 خرداد 86 - 10:40 |
¤ شوخی شوخی، با هم آشنا شدیم شوخی شوخی، با هم هَمنوا بودیم؛ شوخی شوخی، تو گوش هم خواندیم قصّه هائی که هر دومان بلد بودیم.
شوخی شوخی، نرم گویه کلامِ مِهر توی گوشِ هم، زمزمه کردیم؛ شوخی شوخی، پرنیانی کلامِ عشق شاخه شاخه، سبد سبد به هم گفتیم.
شوخی شوخی، وَعده بود و وَعید شوخی شوخی، که به هم دیگه دادیم؛ شوخی شوخی، دست هامون را دراز کردیم شوخی شوخی، دستِ هم را لمس هم کردیم.
شوخی شوخی، عاشق یک دیگه شدیم شوخی شوخی، یه جان و دو پیکر شدیم؛ شوخی شوخی، به هم در آویختیم شوخی شوخی، به خواب غرقه شدیم.
شوخی شوخی، خانه ای رؤیائی ساختیم در خیال و، اونو خراب کردیم؛ شوخی شوخی، توی دشت و چمن این جا اون جا، دنبال هم دیگه دویدیم.
شوخی شوخی، چو چشم باز کردیم همه را، رؤیا و خواب وفانتزی دیدیم؛ شوخی شوخی، به هوش آمدیم و فهمیدیم: که سرابی بود، آن چه آب پنداشتیم!
شوخی شوخی ، از هم زده شدیم؛ شوخی شوخی، از هم جدا شدیم؛ شوخی شوخی، با هم گپی نه زدیم شوخی شوخی، گنگ و بی صدا شدیم .. ¤ ¤
|
هفت شب در تونس 17 خرداد 86 - 11:28 |
گزارشی از سفر تونس روزهای 25 ماه مِه[مای] تا یکم یونی[ژوئن]، سفری یک هفته ای به کشورِ« تونس»[Tunisia]؛ داشتم. عکس های این سفر را پیش از این در اختیارتان گذاشته ام. بد ندیدم تا گزارشی هم از این سفر بدهم. نمی دانم حوصله ی خواندن این گزارش را دارید یا نه؟ تونس، کشور زیبا و جالبی است که ارزش بیش از دوبار دیدن را دارد. چرا بیش از دوبار؟ چون در یک بار و آن هم در یک هفته، آدم نمی رسد که از خیلی جاهای دیدنی این کشور دیدار بکند. این را، من بر پایه ی تجربه ی خودم می گویم. ما تنها سه شهررا تونستیم به بینیم. یکی جائی که مستقر بودیم- شهرِ« سوسه»[Sousse]. شهری که همه یا بیشترِ« توریست» ها را به آن جا می آورند؛ ودر صدها هتلی، که مثل قارچ از زمین و به جای نخل ها و باغ های درختان زیتون؛ قد می کشند، جا می دهند. شهری که دارای« کنارِ دریا»[Beach] شنی چند کیلومتری با پلاژهای لازم برای پذیرائی از« توریست»ها است. دوتای دیگر، یکی شهرِ« موناستیر»[Monastir]، زادگاه و زیست بوم« حبیب بورقیبه»، نخستین رئیس جمهور این کشور پس از کسب استقلال از فرانسه بود. درجنوب« سوسه» به فاصله زمانی نیم ساعت با قطار. و آخری، شهرِ« تونس»[Tunis]، پای تخت کشورِ« تونس» بود. در شمالِ« سوسه» به فاصله زمانی دوساعت با قطار. و هر سه تای این شهرها در باریکه ی ساحلیِ شرق تونس قرار گرفته اند. از این روی، خیلی جاها را نتونستیم به بینیم. جاهائی که آینه ای است که تاریخ شاید بیش از سه هزارساله ی« تونس» را می توان در آن دید. این راست است که تونس، دارای تاریخی طولانی است. قرار گرفتن در شمالِ« آفریقا»، رو به روی جزیره ی« سیسیل»؛ سبب شد تا نخست دریا نوردانِ« فینیقی» در 3000سال پیش، این کشور را به« کلنی»( مستعمره) ی خود تبدیل کنند.کشور، نامِ«کارتاژ»[Cartage/Kartago] یافت؛ که از جمله، به سرزمینِ« ورگلیوس»[Vergilius](شهبانو دیدو)[Queen Dido] نامبردار است. « کارتاژ»[تونسِ آن زمان]، در سال146پیش از میلادِ مسیح به دستِ « رومی ها»[Romans] افتاد. «عرب ها» در سال های600( سده ی هفتم)، این کشور را تسخیر کردند. آنها اسلام را با خود آوردند. در«عصرِ جدید»، ایتالیا، انگلیس و فرانسه یا انگیزه ی کنترل منطقه آمدند، و سال 1883تونس،« تحت الحمایه»ی فرانسه شد. پس از استقلال در سال1956، کشورعملاً به صورت« یک حزبی»؛ در آمد، و نخست در سال 1994 بود که انتخاباتی با شرکت چند حزب صورت گرفت(حزب حاکم ادعا کرد که در این انتخابات، 9/99درصد آرا را به دست آورده است). ردِّ پای همه ی این اشغالگران[رومی ها، اعراب، ترک ها و اروپائی ها به ویژه فرانسوی ها] را، هم امروز می توان در جای جای جغرافیا و زبان و فرهنگ و معماری، لباس، غذا و شیوه ی زندگی مردم این کشور مشاهده کرد. تونسِ امروزی، آمیزه ای است از سنّت و مدرنیته. با وجودِ سازمان ها و ساختارها و ابزار و روش ها ی جدید غربی و حضور سالانه ی بیش از 2میلیون توریست اروپائی ، و با وجود شکل گرفتن یک طبقه ی متوسط مدرن در این کشور؛ جان سختی سنّت را می توان به روشنی در این کشور دید. قهوه خانه ها، مردانه هستند. کنار دریا، مردانه است و زن تونسی دیده نمی شود که چون همگنان اروپائی خود با بیکینی مشاهده شود و تن به آب فیروزه ای گرم و نوازشگر دریا بسپارد. چرا. دختران جوان از سر راه مدرسه به خانه، سری به ساحل می زنند. اما تنها برای نشستن و با هم گپ زدن. زنان و مردان جوان عاشق هم، از کنار دریا به عنوانِ« میعاد گاه»؛ سود می برند. و تازه، همین حضور توریست های برهنه و نیمه برهنه ی خارجی به مذاق « فوندامنتالیست» های تونسی خوش نمی آید. حتماً از انفجاربمب هائی، که در یکی دو ماه پیش در این کشور رخ داد؛ خبر دارید. تازه، آن چه که از آن به عنوان جلوه های مدرنیته و زندگی مدرن می توان نام برد، تنها محدود به شهرهای بزرگ است. با آدم هائی که صحبت کردم می گفتند در جنوب و در مناطقی خارج از شهرهای بزرگ، مردم در پیله ی سنّت زندگی می کنند. در یک نوشته پیرامون تونس خواندم که زنان این کشور، در مقایسه با زنان کشورهای همسایه[مراکش و الجزایر] از حقوق اجتماعی و برابری بیشتری با مردان؛ برخوردارند. برخورد تونسی هائی که در این چند روزه با آنها تماس داشتم با ما، زمانی که می فهمیدند« ایرانی»هستیم؛ مثبت و دوستانه بود. ایران را می شناختند. با یک کفش دوز که حرف زدیم گفت که« شیعه» است. او گفت که پوشیدن پیراهن سیاه به عنوان سمبول و نشانه ای از شیعه بودن جرم است و کسی که چنین پیراهنی پوشیده باشد از سوی پلیس مورد آزار قرار می گیرد. راست یا دروغش به خود او مربوط است. زمانی که ما آن جا بودیم، توریست های زیادی از ایتالیا، آلمان، فرانسه و روسیه و سوئد[و به طورکلی کشورهای اسکاندیناوی]؛ دیدیم. به چند ایرانی هم، این جا و آن جا برخوردیم. سفر ارزان و جالبی برای من بود. ارزان ترین سفر من بود. هتل خوبی داشتیم. ساحل دریا، تنها 300متر از هتل؛ فاصله داشت. جز شنا، قدم زدن در طول ساحل شنی چند کیلومتری؛ یکی از کارهائی بود که انجام می دادیم. کافه هائی در مرکز شهر وجود داشت که غذای ارزان و سالم را در آن جا ها می خوردیم. بازار، هرچه را که بخواهی، عرضه می کرد. از دست فروش ها تا مغازه های سنتی تا مرکز های فروش مدرن. چیزهای زیادی وجود داشت که آدم برای خود و برای سوقاتی بخرد. از قلیان گرفته تا کاسه و یشقاب های چینی که روی آنها طرح های زیبائی نقاشی شده بود. و کارهای دستی چوبی و.. چون شتر. یک بازار ماهی فروشی در مرکز شهر بود که نان و سبزی و میوه و گوشت هم در آن به فروش می رسید. تازه گی و طراوت آن چه که عرضه می کردند چشم ها را نوازش می داد. در پایان، تونس را در چند رقم آماری معرفی می کنم و تمام می کنم:
شاد و پیروز باشید. ¤ برای دیدن عکس های سفر تونس، اگه دوست داشتید می تونید به نشانی زیر بروید: |
شعرِ عاشقانه ی زیبائی از: شمسِ لنگرودی 2 خرداد 86 - 08:07 |
سی و چهار ¤ الفیا برای سخن گفتن نیست برای نوشتن نام توست اعداد پیش از تولد تو به صف ایستادند تا راز زاد روز تو را بدانند دست های من برای جست و جوی تو پیدا شدند دهانم کشف دهان توست
ای کاشف آتش در آسمان دلم توده برفی است که به خنده های تو دل بسته است ¤ ¤ پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه، شمس لنگرودی، تهران: آهنگ دیگر، 1383 * * |
سَعدی: شاعر و جامعه شناس 4 اردیبهشت 86 - 04:11 |
غَزَلِ زیبائی از: سَعدی ¤ [« سَعدی» را، همه ی ما به عنوانِ یک« شاعر»، شاعری بلند آوازه، که دارای اشعارِ زیبا و دلکش و به ویژه«غزل» های عاشقانه ی ناب است؛ می شناسیم. حال آن که او،«جامعه شناس» بزرگی است هَم سنگ و هَم ردیفِ هَمگنان خود در غرب؛ نظیرِ« اگوست کنت»، که به عنوانِ پدرِ«جامعه شناسی»؛ نام بردار است. اَفزون بر این؛ او، چیزی کم تر از« ماکیاولی»، نمی باشد؛ که تنها به خاطرِ کناب« شهریار»[پرنس] اش، زبان زدِ همگان است. همین کتاب؛ این شخص[ماکیاولی] را، در ردیفِ اندیشه وَرزانی قرار داده که در« تاریخِ اندیشه های سیاسی»؛ دارای وزن و جایگاه ویژه ای هستند. کتاب های« گلستان» و« بوستانِ»« سَعدی»؛ افزون بر بازتاب شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و روان شناختانه ی جامعه ی ما، در بیش از 700 سال پیش؛ آکنده از« دستور»ها و«خط مشی»هائی است برای کشورداری و« سیاستِ مُدِنِ»، گونه ای«"سیاست نامه"ی" ایران شهری"». بسیاری، به او بَرخوردی« اخلاقی» کرده؛ و او را به خاطر آن که « اندرزگوی شاهان» بوده، سر زنش می کنند. و لذا به او کم بها داده؛ و یا اصلاً بهائی به او نمی دهند. حال آن که، با ژَرف نگری و بَهره داشتن ازکمی انصاف؛ می توان به یک« متدو لوژی» ویژه، پَی برد که« سعدی»، استادانه از آن برای « انتقاد» از شاهان، تنقید و تقبیح کارهای خلاف شان و نشان دادن« درست» و« نا درست» به آنها؛ سود جسته است. نمونه: « حکایت: یکی را ازملوکِ عَجَم حکایت کنند که دست تطاول بمال رعیّت دراز کرده بود و جَور و اذیّت آغاز کرده .. باری بمجلس او در کتاب شاهنامه میخواندند در زوال مملکت ضحّاک و عَهدِ فریدون، وزیر مَلِک را پرسید:"هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حَشَم نداشت چگونه بر او مملکت مقرّر شد؟". گفت:"آن چنانکه شنیدی خَلقی بَرو بتعصّب گِرد آمدند و تقویت کردند پادشاهی یافت.". گفت:"ای مَلِک، چون گِرد آمدن خَلقی موجب پادشاهیست؛ تو مَر خَلق را پریشان برای چه میکنی؟ مگر سَرِ پادشاهی کردن نداری؟".». و در دنباله ی "حکایت":« نکند جَور، پیشه سلطانی* که نیاید زِ گرگ، چوپانی* پادشاهی که طرحِ ظلم افکند* پای دیوارِ مُلکِ خویش بکند.». یا«حکایت: درویشی مستجابُ الدّعوه در بغداد پدید آمد. حجّاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت:"دعای خیری بر من بکن". گفت:"خدایا جانش بستان!". گفت:"از بهرِ خدای، این، چه دعاست؟". گفت:"این دعای خیر است ترا و جمله مسلمانانرا.» و در دنباله ی"حکایت:"ای زَیر دستِ زیر دست آزار* گرم تا کی بماند این بازار؟* به چه کار آیدت جهان داری؟* مُردنت به، که مردم آزاری.".[گلستان، باب اوّل، در سیرتِ پادشاهان]. و جز آن. می توان گفت که بیگانگان، این اندیشمند ایرانی را، به تر و بیش از خود ما ایرانی ها می شناسند و به او اَرج می نهند. حتماً شنیده یا می دانید که شعرِمعروفِ« سَعدی»، بر سر درِ ساختمانِ« سازمان مللِ متحد»[UN]؛ قرار داده شده است که می گوید:" بَنی آدم، اعضایِ یک پیکرند* که در آفرینش زِ یک گوهرند *چو عضوی به درد آورد روزگار* دگر عضوها را نماند قرار* تو کز محنتِ دیگران بی غمی* نشاید که نامت نهند آدمی". طبعاً در این مختصر نمی توان، همه ی آن چه را، که پیرامون این پژوهشگر و جامعه شناسِ بزرگ می توان گفت؛ ادا کرد. من هم، به هَمین بَسَنده می کنم؛ و می گذرم. در زیر، یکی از« غزل» های زیبای او را؛ نقل می کنم. و داوری در باره ی جایگاه این عزیزِ بزرگ را؛ به خود شما وا می گذارم. ] ¤ ¤ من آن نی اَم، که دل از مِهرِ دوست بَردارم وَگر زِ کینه ی دشمن، به جان رَسَد کارم؛ نه رویِ رَفتنم از خاکِ آستانه ی دوست نه اِحنمالِ نشستن، نه پایِ رَفتارم.
کجا رَوَم؟ که دلم پای بَندِ مِهرِ کسی است سَفر کنید رفیقان، که من گرفتارم! نه او به چشمِ اِرادت، نظر به جانب ما نه می کند، که من از ضعف نا پدیدارم.
اگر هزار تعنّت کنی و طعنه زنی من این طَریقِ محبّت زِ دست نگذارم! مرا به مَنظرِ خوبان اگر نباشد میل درست شد به حقیقت که: نقشِ دیوارم!
در آن قضیّه که با ما به صلح باشد دوست اگر جهان همه دشمن شود، چه غم دارم؟ به عشقِ رویِ تو، اقرار می کند سَعدی همه جهان به دَرآیند، گو به اِنکارم.
کجا توانمت انکارِ دوستی کردن؟ که آب دیده، گواهی دهد به اِقرارم! ¤ ¤ [ غزل،برگرفته از: کلیّاتِ سعدی، بر اساسِ نسخه تصحیح شده ی محمدعلی فروغی، غزلیّات، ص551، انتشارات ققنوس، تهران،1382؛حکایت ها از: گلستانِ سعدی، از روی نسخه تصحیح شده ی محمدعلی فروغی ذکاء الملک، شاهکارهای شعر فارسی، مؤسسه انتشارات باقرالعلوم، چاپ اول، بهار70] * * |
نگفتمت ..؟ 1 اردیبهشت 86 - 21:03 |
نگفتمت ..؟ ¤ نگفتمت که برداشت های ما، یک سان نیست؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که تعریفِ ما از واژه ها، هم خوان نیست؟ گفتم! نگفتمت که زبانِ مشترک، چیزی است که من و تو نداریم؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که"سوء تفاهم" و بَدفهمیِ هَرباره از این رَهگذر داریم؟ گفتم!
نگفتمت که دوستی میانِ ما، بی دنباله است؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که به بَرنشستنِ نهال در شوره زار، ناشدنی است؟ گفتم! نگفتمت که ارتباطِ میانِ دو"ناممکن" است این دوستی؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که این، وَهم و خیال و فانتزی است و واقع نیست؟ گفتم!
نگفتمت که انتظارِ دیدارِ ما، کارِ آسانی نیست؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که پیوندِ دست های ما، ممکن نیست؟ گفتم! نگفتمت که پایانِ این قصّه، رنج و حرمان است؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که پرهیز از این گرداب، به ازغرقه درآن است؟ گفتم!
نگفتمت که گزینه های بی شمار، در برابرِ توست؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که برگزین آن را که درخورِتو و شایسته ی توست؟ گفتم! نگفتمت که از این دوستِ پیرِ خویش، خسته خواهی شد؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که ازجمعِ خلق و خوی پیر و جوان، آزرده خواهی شد؟ گفتم!
نگفتمت که راه، سنگلاخ و سخت و ناهموار است؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که اُفتادنِ به سر، در این راه است؟ گفتم! نگفتمت که به هُشدارهای خِرَد، گوش کن؟ نگو که نگفتی! نگفتمت که روزی چنین کنی که انتهای راه، این است؟ گفتم! ¤ ¤ |
گشت و گذاری در تاریخ معاصر کشورمان ایران 26 فروردین 86 - 04:13 |
کدام یک، « وکیلُ الرُعایا» بوده: « کریم خانِ زند» یا « حاج ابراهیم خانِ کلانتر»؟ ¤ [چهره ی«حاج ابراهیم کلانتر»، که در یکی از حسّاس ترین لحظات تاریخ کشورمان می زیسته وَ در سَمت و سو دادن به رویدادهای سیاسی کشورمان، نقشی تعیین کننده ایفا کرده؛ دَرهاله ای از شک و تردید و ابهام پوشیده شده است. به راستی او چه نوع آدمی بوده است؟ آدمی بوده که کارهایش دَرراستای«خدمت» به کشور بوده؟ و یا این که باید داغ «خیانت» را بر پیشانی اش کوبید؟ نام او، با نام« لطف علی خان زند»؛ گره خورده است. و این که او، به« وَلی نعمت» اش(؟):«لطف علی خان» خیانت می کند؛ و او را به دشمن اش، یعنی:« آقا محمد خان قاجار»[که او را به نام«خواجه تاجدار» می شناسیم]؛ تسلیم می کند. اولین صدرِ اَعظم سلسله قاجاریه است که به آغا محمد خان و فتحعلی شاه قاجار هر دو خدمت کرده است و در عهد این دو پادشاه قاجار مقام صدارت داشته.« فتحعلی شاه»(چندی پس از تاجگذاری) در یک روز معین دستور داد، که عموم بستگان اعتماد السلطنه را دستگیر کردند و بعضی از آنها را کشتند و جمعی را کور کردند و خود او را که .. در به سلطنت رساندنش نهایت کفایت و کاردانی را به خرج داده بود، کور کردند و زبانش را بریدند. انگیزه ی من از این گزارش، کوششی است هرچند ناچیزبرای زدودن زنگار از چهره ی او. با برابر گذاری او با « کریم خان زند- وکیل الرعایا»] ¤ ¤ در کتاب های«تاریخ»ی که در دست من و شماست، از شاهِ سَردودمانِ سلسله ی«زَندیّه»؛ با عنوانِ«وکیل الرعایا» نام برده می شود. گویا این عنوان را او خود، در موردِ خویش به کار برده است. او از« شاه» نامیدن خویش، ابا داشته است. راست یا دروغ، او با شاهان ستمگر دیگر،همانند نبوده؛ و به عمران و آبادی منطقه ی زیر کنترل و نفوذش همّت گمارده است. بقایائی از این عمران و آبادی ها[از جمله در شهرِ شیراز]؛هنوز هم به جای مانده است. چرا من، دست بر دار نیستم؟ گفتم که انگیزه ی من؛ نشان دادن تحریفی است که در کتاب های تاریخ، در برخورد به « حاج ابراهیم خان کلانتر»؛ صورت گرفته است. و قول دادم تا با برابرگذاری دو« سند»؛ این ادّعای خودم را ثابت کنم. دو سه نکته ی کوتاه را، پیش از انجام این کار؛ یادآور می شوم. یکم. نکته ای است از« تاریخِ بیهقی». اگر یادتان باشد، آن را چندی پیش برایتان بازگو کردم:"..اخبار گذشته را دو قسم گویند، که آنرا سه دیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند و شرط آنست که گوینده باید ثقه و راست گو باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درستست... و کتاب هم چنینست، که هرچه خوانده آید از اخبار، که خرد آنرا رد نکند و شنونده آنرا باور دارد و خردمندان آنرا بشنوند و فراستانند و بیشتر مردم عامه آنند که باطل ممتنع را دوست تر فراستانند.."(1) دوم.در جائی ازکتاب« رَمزِ داوینچی»، برخوردی به « تاریخ» شده که بازگو می کنم:".. تیبینگ با خنده گفت:« صحت کتاب مقدس رو هم نمیتونند تأیید کنند.». « یعنی چی؟».« یعنی این که تاریخ را همیشه برنده ها می نویسند. وقتی دو فرهنگ باهم برخورد می کنند بازنده از بین میره و برنده کتاب های تاریخی رو مینویسه- کتاب هایی که آرمان خودشون رو تمجید میکنه و دشمن مغلوب رو حقیر جلوه میده. ناپلئون گفته تاریخ چیست، مگر داستان هایی که بر سر آن توافق می کنند؟» لبخندی زد و ادامه داد:« ماهیت تاریخ اینه که همیشه گزارشی مغرضانه ست.»"(2). سوم. گفته ای از « فیدل کاسترو» است. زمانی که مبارزه ی چریکی را، همراه با رفقایش، در کوهستانِ"سییرا ماسترا" در ستیز با رژیم سرکویگر« باتیستا»؛ آغاز کردند. او گفت:« تاریخ، مرا تبرئه خواهد کرد!». چهارم.زمانی که مطلبِ پیرامونِ«حاج ابراهیم خانِ کلانتر»(3) را در همین جا نوشتم؛ دوست نازنینی در پاسخ به من نوشت:"وقایعی که همین الآن شاهدش هستیم را ببینید چقدر تحریف کرده و دوباره به خوردمان می دهند پس وضعیت تاریخ که کاملاً معلوم هست..". ایشان افزوده اند:" ا ز طرف دیگر دیدن هر پدیده بستگی به این دارد که از کجا آن را می بینیم و از چه زاویه ای به آن نگاه کنیم- فضا هوا زمان و مکان و حالات روحی ما هم در آن دخیل است. ". حرف درستی است. ما هم اکنون آگاهی کامل و دقیقی از آن چه رخ می دهد؛ نداریم. یا نمی گذارند داشته باشیم. یا آگاهی نادرست و غلطی به ما می دهند. به ما دروغ می گویند. دیگه چه توقعی از« تاریخ» داریم؟ .. « صمد بهرنگی» را کشتند؟ یا چون« شنا نمی دانست»، در نقطه ی کم عمق و پایاب رودخانه ی« ارس»؛ غرق شد؟«غلام رضا تختی» را« ساواکِ» شاه، کشت؟ یا خودش خود کشی کرد؟«محمّد مسعود» را به اشاره ی « اشرفِ پهلوی» خواهرِ شاه، کشتند؟ یا این کار به دست« خسرو روزبه» و به دستورِ« حزب توده»؛ انجام گرفته بوده؟ رهبرِ مبارزات ملّی کردنِ نفت،« دکتر مصدّق» بود یا« آیت الله کاشانی»؟«خسرو» شاه ساسانی، را« انوشیروان»[ انوشه روان: شاد روان، خدا بیامرز) و« دادگر»؛ می نامند. حال آن که او دستانش تا آرنج به خون ده ها هزار« مَزدکی» و دهقانانی که به « نظام مالیاتی» جدید حکومتی معترض بودند؛ آلوده است. روایت پیرامون« بَردبای دروغین»[گئوماتِ مُغ] وَ چیره گی« داریوش» بر او؛ تا چه اندازه پذیرفتنی است؟ …کشتارِ بیش از یک میلیون اَرمنی به دست دولتِ« ترکیه»؛ صحّت دارد یا ادّعائی بیش نیست؟ تاریخِ ایران از 6000سالِ پیش، آغاز می شود؟ یا2500سالِ پیش؟ یا1400سالِ پیش؟ یا 100سالِ پیش؟ یا...؟؟ و پرسش های زیاد دیگر. همه اش دروغ. همه اش فریب. همه اش وارونه نشان دادن واقعیت ها. به کدام روایت، می توان اعتماد کرد؟ فکر می کنم، کافی باشد. در دنباله ی مطلب، دو سند مورد اشاره را در برابر هم می گذارم. داوری را به خود شما، وا می گذارم؛ و می گذرم. با پوزش از درازای سخن. این شما و این هم: دو« سند» مورد نظر: ¤ ¤ سَنَدِ یکم: فرمانِ وکیل الرعایا( کریم خانِ زَند) ماده 1- شرکتِ انگلیسی هرقدر که بخواهد و هرجا که اراده کند در بوشهر( ابو شهر) می تواند برای احداثِ کارخانه، زمین تخصیص دهد با در هر محلی از خلیج فارس هر مقدار که بخواهد مجاز است برای این کار اشغال نماید. انگلیسیان می توانند در این زمین ها هر تعداد توپ که دلخواه ایشان باشد سوار کنند، مشروط بر اینکه دهانه لولهء هرتوپ از ظرفیت شش پاوند(قریب 5/2کیلو) بیشتر نباشد و نیز انگلستان می تواند در هر سرزمینی که در قلمرو ایران باشد کارخانه و خانه های کارگری ایجاد نمایند. ماده 2- کالاهای صادراتی و وارداتی از بندر بوشهر و به بندر بوشهر از پرداخت حقوق گمرکی معاف می شوند. ماده3- هیچ کشور اروپائی دیگری حق ندارد امتعهء پشمباف وارد ایران کند. ماده4- بازرگانان ایرانی باید قروض خود را به تجار انگلیسی و دیگران بپردازند. ماده5- انگلیسیان حق دارند به خرید و فروش امتعه بپردازند. ماده6- هیچ بازرگان ایرانی حق ندارد مخفیانه به امر تجارت بپردازد. ماده7- در صورتی که کشتی های انگلیسی در بنادر و یا سواحل ایران غرق شوند باید ملاحان را نجات داد و کالاهای یافت شده را مسترد نمود. ماده8- انگلیسیان در انجام آیین های مذهبی خود آزادی کامل خواهند داشت. ماده9- در صورتی که خدمهء انگلیسی از خدمت بگریزند باید آنان را تحویل مقامات انگلیسی داد. ماده10- واسطه ها، مستخدمین و سایر کارکنان کارخانه جات انگیسیان از پرداخت مالیات یا عوارض دیگر معاف خواهند بود. ماده11- هرجا انگلیسیان مقام کنند، باید قطعه زمینی برای تدفین اموات به آنها داده شود و اگر متعلق به افراد عادی باشد انگلیسیان باید قیمت مناسبی برای آن بپردازند. ماده12- منزلی که قبلاً متعلق به شرکت انگلیسی بوده، اکنون به آنها مسترد می شود توأم با باغ و حقابهء آن. .. ¤ ¤ سَنَدِ دوم: عهدنامه تجاری- منعقده با دولت انگلیس، به وسیله ی« حاج ابراهیم خانِ کلانتر» مادهء 1- تجّار دولتین مُعظمتین در هر دو مملکت در کمال امنیّت و اطمینان، ایاب و ذهاب خواهند نمود. بر حکّام شهرها و مأمورین دولت واجب است که مال التجاره آنها را حفاظت کنند. مادهء 2- به تجّار و سوداگران مملکت انگلستان و ممالک هندوستان یا کسانی که در خدمت دولت انگستان می باشند اجازه داده می شود که در بنادر و شهرهای مملکت با وسعت ایران و در نقاطی که خودشان صلاح بدانند اقامت کنند. مادهء 3- هرگاه مال التجاره |








