تبلیغات


__
نوروز بر شما فرخنده و گرامی باد
28 اسفند 86 - 19:32

 

  ساقیا آمدنِ عید مبارک بادَت!

  وان مَواعید که کردی مَرَوَد از یادت!(حافظ)

 بَهاران خُجسته باد!

 نوروزتان پیروز!

¤ 

  نوروزتان پیروز و هر روزتان نوروز باد!

 

¤ ¤

نوروزتان پیروز
27 اسفند 86 - 19:53

بهار می شود

 شعری از: سیاوش کسرائی

¤

 یکی دو روز دیگر از پگاه

 چو چشم باز می کنی

 زمانه زیر و رو

 زمینه پر نگار می شود

 

 زمین شکاف می خورد

 به دشت سبزه می زند

 هر آنچه مانده بود زیر خاک

 هر آنچه خفته بود زیر برف

 جوان و شسته رفته آشکار می شود

 

 به تاج کوه

 ز گرمی نگاه آفتاب

 بلور برف، آب می شود

 دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود

 نسیم هرزه پو

 ز روی لاله های کوه

 کنار لانه های کبک

 فراز خارهای هفت رنگ

 نفس زنان و خسته میرسد

 غریق موج کشتزار میشود

 در آسمان

 گروه گله های ابر

 ز هر کناره میرسد

 به هر کرانه میدود

 به روی جلگه ها غبار میشود

 

 درین بهار .. آه

 چه یادها

 چه حرفهای ناتمام

 دل پر آرزو

 چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

¤ ¤

برابر گذاری صادق هدایت و بودا
5 اسفند 86 - 15:14

سایه ی بودا،

بر زندگی و نوشته های صادق هدایت

(ع. پاشائی: بودا، آئین، انجمن، پیشگفتار چاپ اول)

*

(نوشته ی زیر، گونه ای برابرگذاری« بودا» با« صادق هدایت» و تأثیرپذیزی« هدایت» از« بودا» است. به نظرم، کار جالبی آمد. تنها در نشان دادن هم خوانی میان این دو. بی تأییدِ نقطه نظری که مطرح می شود. که به باور من، بوی زندگی نمی دهد. آن را، ارزانی تان می کنم. امید که پسندتان افتد.)

خوب به یادم نمانده است، ولی گویا در حدود 12 سال پیش بود که نخستین بار در سایه روشن هدایت به نام بودا برخوردم، آن روزها من شاگرد دبیرستانی بودم. قصهء آخرین لبخند را می خواندم. هدایت در این قصه، که زوالنامهء تمدن ایرانی- بودائی خراسان است، برداشت خود را از آئین بودا به خوبی نشان داده است. پهلوان قصه، روزبهان(= صادق هدایت)گوئی بودا، ناگارجونه، فیلسوف بودائی، و شوپن هوئر، فیلسوف آلمانی، را با جهان نگری خود، با نگرش خود، به هم آمیخته است. ناگارجونه نپایندگی جهان را چونان ستاره ئی که بامدادان ناپدید شود، چونان گاومیشی که بر رود خروشان شکل گیرد، چونان آذرخشی که از ابر سنگین بهاران برجهد، چونان که پرتوی گذرنده، چونان که سرابی،چونان که رؤیائی باز می گوید. شوپن هوئر رسیدن به نیروانه را بسته به این می داند که اراده بخواهد زندگانی را نفی کند و آن را از میان بردارد. نیروانه برای شوپن هوئر، و نیز برای صادق هدایت، همان« نخواهندگی» است. هدایت، مانند ناگارجونه، فلسفهء بودا را همان فلسفه موج می داند«چون او در همهء هستی ها، در همهء شکل ها و در همهء افکار و چیزها یک موج گذرندهء دمدمی بیش نمی دید. و سرتاسر آفرینش به نظر او یک سطح آب آرام بود مانند سطح آبنمای خودش که باد بیموقعی روی آن وزیده بود و چین و شکنج های موقتی روی آن انداخته بود و زمانی که این باد آرام می گرفت، دوباره همهء هستی ها به اصل خودشان نیروانه، در نیستی جاودان غوطه ور می شدند. زندگی، مرگ، خوشی و ناخوشی، همهء این ها یک موج دمدمی، یک موهوم گذرنده و پل گذرگاهی بود که در نیستی نیروانه ممزوج می شود. یک وزش باد بود که از روی هوا و هوس روی سطح آب گذشته بود، زندگی به نظرش مسخرهء غم انگیزی بود و او داروی غم را نه تنها در کشتن میل و خواهش می دانست بل که اندوه را در جام های باده فرو می نشاند. ولی در عین حال می خواست میل و علاقه به زندگی را در خودش بکشد. چون برطبق قوانین میل و رغبت بود که حلول و نشئات روح را روی زمین ادامه می داد و هرکس می توانست این میل را بکشد در نیستی و عدم می رفت، و این خودش سعادت ابدی بود.»

هدایت نیز، چونان که بسیاری از اندیشندگان بزرگ، نیروانهء بودائی را« نیستی» می فهمد. او معنای لغوی نیروانه را، که« باد نزدن، نوزیدن، و در نتیجه، خاموش شدن» است، زیبا و دقیق در آخرین لبخند نشان داده است. نیروانهء هدایت نوزیدن آن« یک وزش» است که« از روی هوا و هوس روی سطح آب گذشته بود»، نخواهندگی او کشتن میل و علاقه به زندگی است. روزبهان(=صادق هدایت)، در آخرین لبخند، مانند حافظ می خواهد که زیر چرخ کبود از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد باشد، مگر تعلق خاطر به ماهرخساری(=گلچهر). روزبهان(هدایت) می کوشد از این تعلق خاطر هم آزاد باشد، زیرا که دیگر نمی تواند خاطرش به مهر گلچهر از همهء غم ها شاد باشد، غم زمانه نمی گذارد. در ساز زرین کمر نیز هم مفهوم نیروانهء هدایت نهفته است:« این یک آهنگ سُغدی بود که نخست آهسته، ملایم و بریده بریده بود و کم کم بلند، تند و مهیج می شد و یکمرتیه فروکش می کرد.» در اینجا هم نیروانه را خاموشی، فروکش آهنگ- فروکش زندگانی- می داند، ناگهان از اوج به فرود می آید، گم می شود،چونان که موج، از هم وا می رود، ناپدید می شود،چونان که سراب،چونان که آذرخش،چونان که رؤیا،چونان که شعلهء چراغ. سرزمین سُغدیان از مراکز مهم بودائی خراسان قدیم بود و انتخاب آهنگ« سغدی» در اینجا ژرفی نظرهدایت را می رساند. سپاسگزار صادق هدایتم که شوق جستجو را در من بیدار کرد. آن شوق مرا به این« بودا»، که گزارش کانونی« سه گوهر» بودائی است کشاند. اگر این کتاب به کار خواننده بیاید من چند سال از زندگی خود را بیهوده سپری نکرده ام. ع. پاشائی. ساری، آذر چهل و هفت

¤ ¤

 [برگرفته از: بودا، ع. پاشائی، چاپ سوم1362، انتشارات مروارید، تهران]

* *

 
Belgian Chocolates(شکولاتِ بلژیکی)
2 اسفند 86 - 12:53
درود .. و بدرود
14 بهمن 86 - 12:38

با درود

و بدرود ...

دوستان عزیز، امروز یک شنبه سوم فوریه (14 بهمن)؛

آهنگ یک سفر دو هفته ای می کنم. تا هفدهم فوریه(28بهمن).

به«هلند» می روم. برای دیدن پاره ای از دوستانم.

زاد روز یکی از این دوستان عزیزم هم هست.

و کمی هم برای تنوّعی و استراحتکی و تمدّد قوائی!

سری به« بلژیک» و شاید« پاریس» هم خواهیم زد. تا به بینیم!

روشنه که ارتباط میان من و شما در این مدت، قطع می شود.

سعی می کنم راهی بیابم تا به نوعی با شما تماس بگیرم.

جز این، دیدار دوباره ی ما: دو هفته ی دیگر خواهد بود.

اگه اتفاقی نیفته و.. چه می دونم که چه پیش می آد..؟

زندگی پُر خطرِ امروز روز، حساب و کتانی نداره.

سفر را اما با همه خطرهایش دوست دارم. اگرچه حافظ گفته:

به یادِ یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان رَه و رَسم سفر بر اندازم!

و.. هرچند اینجائی که زندگی می کنم،« دیارِ حبیب» ام نیست.

یه شعری، یه وفتی توی کتاب های قدیمی خواندم،

که شاید وصفِ حال امروزِ من در این سفر باشد:

گر بماندیم و جامه بَر دوزیم ¤ جامه ای کز فراق چاک شده ¤  

وَر بمردیم عُذر ما بپذیر ¤ ای بسا آرزو که خاک شده  ¤ ¤  

دلم برایتان تنگ می شود. و روشنه که یادتان خواهم کرد.

سوغاتی من برای شما: عکس هائی است که از اون جا  می گیرم.

شکولات های بی نظیر بلژیکی هم منو وسوسه می کنه!

حتماً می خرم و با خودم می آرم. جای شما خالی!

اگه تعارف کنم، یه تعارف خشک و خالیه! افسوس که:

دست های ما به قدر تمام شقاوت های دنیا از هم جدا افتاده اند. مرا ببخشید.  

برای همه ی شما، تندرستی و شادی و بهروزی روز افزون؛ آرزو  دارم.

دیشب و امروز، چه برفی این جا باریده!همه جا سفید پوش شده: زیبا و دل نشین.

توی برف، یاید برم فرودگاه. می رَم فرودگاه. امیدوارم بموقع برسم.

هم امیدوارم اختلالی، تأخیر یا تعویقی در پرواز ایجاد نشه. و بپریم!

شاد و پیروز و کامروا باشید.

یک شنبه 14 بهمن1386- سوم فوریه 2008

¤ ¤

به بهانه ی چهلمین سال خاموشی جهان پهلوان: غلامرضا تختی
17 دی 86 - 04:12

غلامرضا تختی:

« نه با کاووس، بَر کاووس!»؛

و با مردم بود.

¤

دوشنبه 17 دی ماه، چهل سال از خاموشی«غلامرضا تختی»، که به حق به او عنوان و لقب«جهان پهلوان» داده بودند؛می گذرد. سال 1346؛« دائی مُشکو»، شوهرخاله ام، به سوگ دختر جوانش که به دلیل اختلاف با شوهرش و فکر می کنم به خاطر خیانت شوهرش، به زندگی خویش پایان داده بود؛ نشسته بود. بیرون از اندازه، زاری و مویه می کرد. خواستم او را دلداری بدهم. توی چشم من نگاه کرد و گفت:« دائی![ما به او« دائی» می گفتیم. او هم، مرا« دائی» خطاب می کرد] من، بیشتر برای« تختی» ناراحتم و مویه و شیونم برای« تختی» است!». من پس از آزادی از زندان به خاطر شرکت در اعتراضات دانشجوئی این سال و اخراج از دانشگاه به آبادان برگشته بودم. که این اتفاق افتاد. شنیدم که دانشجویان، مراسم تشییع از او را به نمایشی علیه« شاه» و رژیمش تبدیل کرده بودند. بسیاری از دانشجویان در این تظاهرات دستگیر؛ و سپس به سربازی فرستاده شدند.« تختی» در جریان حمله ی کاماندوهای شاه به دانشگاه در بهمن1340، در کنار دانشجویان دانشگاه ایستاد. در جریان زمین لرزه ی« بوئین زهرا» ی« قزوین»، صندوق کمک و اعانات را به گردن آویزان کرده و در محله های جنوب تهران،« اعانه» برای کمک به زلزله زدگان؛ جمع آوری می کرد. کارنامه ی ورزشی او، پر از افتخاراتی است که به نام ایران و ایرانی و برای مردم و کشور خود؛ به ارمغان آورد. 7 مدال ورزشی. شرکت در 14 رقابت و هم آورد جهانی. شرکت در 4 دوره  المپیک و آوردن 3مدال(یک طلا و دو نقره). یادمه، زمانی که به المپیک«ملبورن» استرالیا رفته بود؛ رادیومان خراب شده بود. من به همراه دو خواهرم که از من کوچک تر بودند، رفتیم پیش«عام صفر»[عمو صفر]. که یک دکان« اتو کشی»، نزدیک خانه مان داشت. و گزارش مستقیم رادیوئی از این مسابقات را آنجا گوش دادیم. وقتی« تختی»، با« ضربه فنی» کردن همه ی حریفان خود بر سکوی قهرمانی جهان جای گرفت؛غرق شادی و غرور شده بودیم. اون روزها،«حبیبی»هم که به او« ببرِ مازندران»می گفتند؛ از محبوبیت میان مردم برخوردار بود. اما او سپس که به دستگاه نزدیک شد و به نمایندگی مجلس برگزیده شد؛ این محبوبیت خود را از دست داد.« تختی» اما چنین نکرد و چنین نشد.او به خاطر گردن خم نکردن در برابر« شاه»، مغضوب دستگاه بود. جالبه که رژیم، با نشان دادن مکرر صحنه ای[در« سلام شاهنشاهی»، که پیش از آغاز نمایش هر فیلمی در سبنماها؛ نشان داده می شد؛ که در آن،« تختی»، هنگامی که« شاه»، بازوبند پهلوانی را به بازوی او می بندد، خم شده و فکر می شد که دست« شاه» را می بوسد]؛ سعی در مخدوش کردن این چهره ی گردن فراز از او را داشت.« تختی»، روی بیمه کردن ورزشکاران، پافشاری می کرد. این کار او،« شاهپورغلامرضا پهلوی»، برادر« شاه» را، که رئیس فدراسیون ورزشی ایران بود؛ برآشفته کرده و به خشم آورده بود. یک بار خود شاهد ورود« تختی » به سالنی که«شاهپور غلامرضا» هم در آنجا حضور داشت بودم. جمعیت همگی از جا برخاسته؛ و تا دقایقی برای او ابراز احساسات می کردند. واکنش« شاه زاده» چه بود؟ ترک سالن! مردم، پس از انتشار خبرخودکشی«تختی»؛ آن را یک دروغ نامیدند. باور مردم این بود که« تختی» را« ساواک» شاه کشته است. یادش گرامی باد!

¤ ¤

مقدم نخستین برف زمستانی بر شما گرامی باد!
17 دی 86 - 02:05

ایران، در زیر بَرف پوشیده شده؟!

*

رادیوها اینجا، ازبارش بَرف شدید در شمال و بحش های وسیع دیگری از ایران؛ خبر دادند. این ریزش برف، به گونه ای بوده؛ که بنا به این اخبار، ارتیاط بسیار ی از نقاط کشور با یکدیگر و از جمله شهرهای شمالی با تهران و قزوین؛ به کلی قطع شده. فرودگاه ها بسته شده. و مدارس تعطیل شده اند. و کمک رسانی به کسانی که در محاصره ی برف قرار گرفته اند، با مشکلات جدّی روبه روست. راست می گند؟ واقعاً یه هم چو برف بی سابقه ای اومده؟ ما که اینجا در قطب شمال زندگی می کنیم، تا امروز که برف سنگین، آن جوری که قبلاً می اومد و مردم همیشه چشم به راهش هستند؛ نباریده. چرا. برف اومده. اما نه برف سنگین. نمی دونم از این که چنین برفی اومده، خوشحالید؟ یا این که ماتم گرفته اید؟ اینجا که برف می آد، کارکنان شهرداری ازهمان دقایق اولش دست به کار می شند. ماشین های برف روب، توده های برف را از خیابان ها و گذرگاه ها کنار می زنند. شن، توی گذرگاه ها روی زمین پوشیده از برف می ریزند تا آدم ها لیز نخورند و به زمین نیفتند. اینجا هم، گاهی کوتاهی هائی رخ می دهد. اما گاهی. و نه همیشه. قاعده، اینه که کار عادی سازی رفت و آمدها - قطارها و اتوبوس ها و هواپیماها و..؛ به سرعت انجام می شه. خوب. مَقدم نخستین برف زمستانی بر شما گرامی باد! دیگه جای نگرانی برای کم آبی و خشکسالی؛ وجود نخواهد داشت. آره؟ هوا هم، پاک و از آلودگی ها شسته و تصفیه و پاک می شه. به ویژه در تهران. که همشه از هوای آلوده و مسموم؛ رنج می بره. اما..«کارتن خواب ها» و« بی خانمان ها» چه می شوند؟ کسی به فکر آنها هست؟ فکری برای آنها شده؟ این از جنبه ی منفی برف. به اونائی که برف براشون مصبیتی است هم باید فکر کرد. شاید اینی که می گم از« بی خیالی» باشه. اما، قدم زدن روی برف، چه قدر دل پذیر و مطبوعه! من که عاشقش هستم. شما، چی؟ خوشتون می آد؟ به هر روی، امیدوارم این برف، با خودش شادی و بهتری را به شما ارزانی کنه.  مَقدم نخستین برف زمستانی بر شما گرامی باد!
به خاطره ی یک رودخانه ی خشک
16 دی 86 - 15:41

رودخانه ی خُشک


*

یک بار، بندر عباس که بودم از جائی رد  می شدم.

مسیری بود که  از میانِ  تپه ماهورها و ناهمواری

ها می گذشت. چیزی بود در حدِّ یک « مَسیل» . که

وقتی باران می آمد، باران سیل آسا؛ توی این مسیر

جاری می شد.  یه هو، ترس بَرَم داشت که  یه وقت

بارون نیاد.راه گریزی دیگه برای آدم نمی ماند. اما

هوا صافِ صاف بود و خبری از باران نبود. گرچه

به هوای آنجا اصلاً نمی شد اعتماد کرد. تازه باران

که می اومد،سیل آسا؛ طوری که زمین و آسمان به

هم دوخته می شد. اما یه دقیقه بعدش، حتا یه قطره

آب نمی دیدی. پنداری همه ش دود شده و رفته هوا.

هرچه بود، غمم گرفت. همان جا نشستم ؛ و این  را

نوشتم.

* *

خمیده در تسلیتِ تو، قامتِ درختِ تناور

فرو نشسته به سوگواری تو، هزار شاخسارِ طَراوت؛



به سنگواره ی بسترِ خشکت، نشسته بلبلِ غمگین

به حسرتِ پر آبیت، هزار ماهیِ محزون؛



به اشتیاقِ دیدنِ موجِ تو، آمدِه نسیمِ دِل اَنگیز

در آرزوی زلالِ جاریِ تو، برگهای سرخ، شتابان؛



به غمگساری اندوه تو، پرنده های مهاجِر

به همدمی و همدردیت، از راه رسیده مسافر:


به تعزیتِ دِلِ سوگوارِ من بنشین!

به تسلیتِ خیلِ دِل شکسته گان برخیز!



* *



 ۱۵/۷/ ۶۳


__