تبلیغات


__
درد من...
18 اردیبهشت 87 - 04:50

گاهی وقت ها آنقدر عصبی و متشنج میشوم که دوست دارم تمام نیرویم را یکجا تخلیه کنم. می خواهم از دست خودم فرار کنم...  از همه چیز و همه کس به ستوه می آیم. هرچه ناسزا فراگرفته ام یکجا پس میدهم! آنقدر میگویم ، میگویم و میگویم که دیگر هیچ توانی برایم باقی نمی ماند...

تاپ تاپ...

تاپ تاپ...

تاپ تاپ...

قلبم به شدت میزند...تمام تنم و خصوصا سرم داغ میشود. خون به پیشانیم می دود، قرمز میشوم، عرق میکنم، نفسهایم به شماره می افتد...انگار که می خواهم چشمانم را برای همیشه از این جهان ببندم...برای همیشه!

لحظاتی میگذرد و آنگاه درد نفرین شده شروع میشود....! همچون سیلی از پشت چشمانم به پیش میرود و تا مغزم را ویران میکند... یک ویرانی از جنس درد... دردی تواُم با حزن و اندوه!

درد می آید و میرود، با آمدنش تمام تنم میگیرد و با رفتنش تمام تنم میلرزد...گرفتگی از شدت درد و لرزش از هول گرفتگی دوباره !

رفته رفته رخوتی در تمام تنم حس میکنم و امان از منگی...!

چیزی نمی خورم ،حتی یک جو آرام بخش، اما منگ میشوم...منگ منگ!

گاهی هذیان میگویم و غالبا حرفهایم را به خاطر نمی آورم!

درد همچنان می آید و میرود... و من منگ میمانم ، هاج و واج... که کدام یک مرا بیشتر آزار میدهد؟! درد یا منگی؟ دردی که از پشت چشمانم تا قعر مغزم را شخم میزند و میشکافد! و مستی و منگی که نه تنها حواسم ، بلکه حافظه ام را نیز مختل میکند!

گوشه ای می افتم و انقدر درد میکشم تا خوابم ببرد و میبرد...از خواب بیدار میشوم...گویی پنجاه تن بار جابجا کرده ام! تمام تنم درد میکند...و سرم..سرم دارد میترکد! باز میخوابم، ولی افسوس...افسوس که درد پایان ندارد! مهمان من چهار روز اتراق میکند! و من چهار روز باید با خواب از او پذیرایی کنم!

آری عصبانیت من باعث آمدن مهمانی به خانه ام میشود که تا پایان ماندنش مرا از همه چیز باز میدارد...از همه چیز، حتی خورد و خوراک!

حال بهترین کار برای من دوری از تشنج و ناراحتی است، اما چه کنم که روزهای من به این دو نعمت الهی مزین هستند! چه کنم...؟!

  • ارسال نظر (1)
چه خوب بود اگر...
18 اردیبهشت 87 - 04:49

چه خوب بود اگر...

اگر میتوانستم تا کمر از این باتلاق بیرون بیایم و دستم را به شاخه ای ، سنگی ، چیزی بگیرم و خودم را نجات دهم !

 

چه خوب بود اگر...

اگر خیلی از آدم های دور و برم چیزی به اسم زبان در دهان نمیداشتند ! اصلا خیلی ها زبان نمیداشتند.... آنوقت چه دنیای زیبایی داشتیم !

 

چه خوب بود اگر...

اگر تنها بودم ، تنهای تنها... سر به کوه میگذاشتم و سال ها در تنهایی خود غوطه ور میشدم... مونسم تنهاییم بود و یاورم خدایم. آه که چه لذتی داشت زندگی در چنین شرایطی !

 

چه خوب بود اگر...

اگر میتوانستم دو بار بمیرم... آنوقت میدیدم که دیگران در نبودم چه میکنند. آیا اصلا بود و نبودم توفیری دارد ؟!

 

چه خوب بود اگر...

اگر میتوانستم گره کوری که مواقع نیاز بر ذهنم میخورد را باز کنم ! آنوقت هرچه که در این دل پر دردم مانده و تبدیل به دملی چرکین گشته را بر روی این ورق سفید رنگ خیالی مینوشتم....شاید سبک تر میشدم !

 

چه خوب بود اگر...... اما افسوس که فقط اگر !

خسته ام!
18 اردیبهشت 87 - 04:47

خسته ام!

خسته از این بار هوار شده روی سرم که اسمش را میگذاریم.... زندگی !!!

 

خسته ام!

خسته از تکاپوی بی حاصل به دنبال یک مشت دانه سبز رنگ که نه شکلشان به دانه واقعی میبرد و نه میشود آن ها را خورد ... تازه اگر هم خورده شوند دست کم مزه دانه را هم نمیدهند !

 

خسته ام!

خسته از خودم ، از ثانیه ها ، از دقیقه ها ، از ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال ها !

 

خسته ام!

خسته از شکوه بی حاصل ، از روزمرگی ، از نگاه به اطراف ، به بالا و پایین.... از توضیح یک مطلب تکراری برای آدم هایی که قدرت فهم آنها با سنشان نسبت عکس دارد !

 

خسته ام !

خسته از زدن و شنیدن حرف های تکراری ، حرف های کلیشه ای ، حرف هایی که انگار از روی نوشته زده میشوند !

 

خسته ام!

خسته از تحمل فشار آویزان بودن و سنگینی بار حیرانی در گذر ۳۶۵ روز از عمر بی بازگشتم !

 

خسته ام!

خسته از شنیدن سخنان هجو و هزلی که پشت سرم راه می افتند و هر چند وقت یک بار از دهان آشنایی میشنومشان !

 

خسته ام!

خسته از اندیشیدن به دو تصویر نقش بسته بر ذهن بسته ام از آینده... آن هم آینده ای که معلوم نیست اصلا در کار باشد !

 

خسته ام!

خسته  از جنگ لفظی روزانه با بزرگ خاندان ۴ نفریمان در مورد چرخش انسانی بی حاصل ۳۶۵ روزه ام در زمین از فرط گرانی ، مفت خدا !

 

خسته ام!

خسته از کلنجار روزانه با سرسخت ترین دشمنم ، سیامک !

 

خسته ام!

خسته از حرکت انگشتانم به روی قوس کمر کلید های صفحه کلیدی کوچک برای کاستن کاهی از تل انبار شده عقده های درونی ام !

 

خسته ام!

خسته از خود پسندی ، خود بزرگ بینی و غرور وصف ناپذیر !

 

خسته ام!

خسته از خریت ، خریت ، خریت و خریت !

 

خسته ام!

 

خسته خسته !!!

__