یادش بخیر بچه بودیم نمی فهمیدیم چی به چیه. فقط می نشستیم پای تی وی و نیگا می کردیم
بچه كه بودیم، خیلی چیزها برایمان مهم نبود. به خیلی چیزها توجه نمیكردیم و فقط لذتش را میبردیم. سادهترین چیزها میتوانست تمام زندگیمان شود.
پسر شجاع:

تمام دنیایمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنیم و یا همراه با خرس مهربان، حال شیپورچی را بگیریم. اصلا هم برایمان عجیب نبود كه خودمان را در آن دنیای رنگی با خطوط ساده و نقاشی تصور كنیم. وقتی آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنبالهای از ستارههای درخشان شروع به حركت میكرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف میزدند تمام تصویر را پر میكرد و بعد چرخیدن آنها در دایرههای نورانی و تصویر وحشتزدة روباه كوچولو میآمد كه به دكل چوبی قایق چنگ زده بود، دیگر هیچ چیز از دنیا نمیخواستیم.
یك كاسه پر از پفك نمكی نارنجی و دیدن پسر شجاع كه میرفت تا گیاه كوهی برای درمان خانم كوچولو بیاورد، همة دنیایمان میشد و باز همان قسمتهای تكراری دوست داشتنی.
اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة این دهكده اینقدر كمتعدادند و چرا آنقدر پدر و مادر مجرد در داستان زیاد است. هیچ سؤال نمیكردیم كه مادر پسر شجاع كجاست؟
پسر شجاع كه شروع میشد، من هم وارد دنیای رنگی او میشدم. . الان كه به عكسهای این برنامه نگاه میكنم، یاد مشقهای ننوشتهام میافتم و عددنویسی با حروف و غروبهای قرمز و نارنجی.
...
معاون کلانتر

كاراكتر دپیوتی داگ (همان معاون كلانتر خودمان) را شركت TerryToons Cartoon خلق كرد. سریهای كوتاه مدت تلویزیونیاش (هر اپیزود هفت دقیقه)تهیه شد و از اوایل دهه 1960، چهار اپیزود از آنها در یك نمایش تلویزیونی نیمساعته پخش میشد.

آن صحنة مشهوری كه ماسكی و وینس، معاون را زوركی روی سن نمایش میكشانند تا حسابی جلوی همه كنفاش كنند و ما خیال میكردیم تیتراژ است، در واقع ربطدهندة اپیزودها به هم بود. دپیوتی داگ، اوایل دهه 1350 در ایران دوبله شد و تلویزیون تا مدتها بعد از انقلاب با نام معاون كلانتر نشانش میداد
ماسكی و وینساین دو در تنبلی و علافی لنگه ندارند و نهایت فعالیتشان ماهیگیری در كنار رودخانه است. گاهی كلانتر به معاون دستور میداد كه آن دو را به مدرسه برگرداند تا تكالیفشان را انجام بدهند. در عوض برای دیوانه كردن معاون، سریعتر از خودشان پیدا نمیشود.
در یك قسمت از ماجرا، كلانتر صد دلار جایزه برای «تنبلترین» فرد به عنوان برنده تعیین میكند و اطمینان دارد كه دوباره هم معاون برنده میشود. اما ماسكی نقشهای میكشد و با دستبرد به مرغدانی و بلند كردن تخممرغها، قصد تحریك معاون را دارد

حنا دختری در مزرعه

او منتظر مادرش است که برای کار به آلمان رفته است. تا اینکه جنگ جهانی اول شروع می شود و مادر نه می تواند برایشان پول بفرستد و نه می تواند برگردد. بنابراین حنا مجبور می شود به تنهایی با سختی ها رو به رو شود. او به یک مزرعه می رود، اما با اخلاق خوبی که دارد در دل تمام آدم های مزرعه جا باز می کند.
مهاجران

مهاجران" جزو کارتون هایی با موضوع خانواده است. این محصول کمپانی نیپون سال 1982 به کارگردانی هیروشی سایتو ساخته شد. قصه های این مجموعه گاهی با مجموعه "خانواده دکتر ارنست" اشتباه می شود. در این مجموعه داستان سفر یک خانواده اروپایی به قلب طبیعت بکر استرالیا روایت می شود، اما خانواده لوسی می بر خلاف خانواده سوئیسی دکتر ارنست، از انگلستان به استرالیا مهاجرت می کنند تا یک مزرعه بزرگ را اداره کنند.
آغاز زندگی تازه آنها با ناامیدی همراه است و این روزها تا زمانی که سرانجام زمین مزرعه شان را صاحب می شوند، ادامه دارد، اما با این وجود لوسی می در کنار خواهرانش کیت و کلارا تجربه های تازه ای چون کشف حیوانات عجیب و غریب، آشنا شدن با بومیان و آدم های جدید چون آقای پتی بل بداخلاق با سگ بدجنس اش که دائم دنبال گازگرفتن آدم ها بود و ... را در زندگی شان به دست می آورند.
آکی را میازاکی همانند مجموعه "مهاجران"، فیلمنامه سریال "حنا، دختری در مزرعه" را بر مبنای رمانی از اونی نولیوار در 49 اپیزود 24 دقیقه ای در سال 1984 نوشت. در این مجموعه صداپیشگانی چون هیتومی اویکاوا (حنا)، توشیکو فوجیتا (سارا)، تورو فاریا (مارتی) و ... صحبت کرده اند.
بنر

مجموعه "بنر" با عنوان اصلی "بنر تیل، داستان سنجاب خاکستری" بر مبنای داستان هایی از ارنست تامپسون سال 1979 ساخته شده است. این مجموعه محصول کمپانی نیپون و کشورهای ژاپن و آلمان است. یوشی هیروکوردا "بنر" را در 26 اپیزود ساخته و از هفت آوریل سال 1979 تا 29 دسامبر همین سال پخش شد.
کارتون "بنر" یکی از داستان هایی بود که روابط ساده زندگی را به تصویر می کشید، دوستی های کودکانه، سادگی های لذت بخش، قهرها و آشتی ها بچگانه از جمله این روابط بود. این مجموعه داستان سنجاب کوچکی را روایت می کرد که پس از به دنیا آمدن به مزرعه ای می آید و از بخت بدی که دارد به دست انسان ها گرفتار می شود.
آنها سنجاب را به دست گربه می دهند تا او را بخورد، اما دل گربه به حال سنجاب کوچک می سوزد و او را به فرزندی قبول می کند و نام بنر بر او می گذارد. بنر و مادر گربه اش با شادمانی در مزرعه زندگی می کنند، اما خوشبختی آنها طولی نمی کشد؛ مزرعه آتش می گیرد، بنر از مادرش جدا می شود و ناچار به جنگل فرار می کند؛ جایی که با حیوانات جنگلی رو به رو می شود و ماجراها و دشواری های مختلفی را تجربه می کند.
رامکال با نام اصلی راسکال

رامکال و استرلینگ، خانواده دکتر ارنست در آن جزیره دورافتاده، ای کیو سان باهوش و دوستداشتنی و بارباها که هر لحظه به شکلی درمیآمدند، از دیگر کارتونهای محبوب یکی دو دهه پیش نسل "ما" هستند.

استرلینگ راکن را راسکال (رامکال) می نامد و به خانه می برد. از این به بعد، رامکال همراه همیشگی استرلینگ می شود. همه چیز به خوبی پیش می رود، تا آنکه یک روز ذرت شیرین زیر زبان رامکال مزه می کند و او شبانه به مزرعه ذرت همسایه یورش می برد. استرلینگ درک می کند که همزیستی انسان با حیوانات وحشی واقعا دشوار است. داستان زمانی که باد و بوران سنگین، گله دام های پدر استرلینگ را به کلی از بین می برد تلخ تر می شود.
استرلینگ باید به دبیرستانی در میلواکی برود. رامکال حالا بزرگ شده و استرلینگ تصمیم می گیرد او را به محیط طبیعی اش در میان درختان جنگل بازگرداند. او رامکال را کنار دریاچه می برد و رها می کند تا به میان درختان برود. خود او هم روز بعد شهرش را با قطار ترک می کند و به سوی میلواکی می رود.
خانواده دکتر ارنست

مجموعه "خانواده دکتر ارنست" با عنوان اصلی "فلون در جزیره شگفت انگیز" از محصولات کمپانی نیپون است که سال 1983 بر مبنای رمان مشهور"خانواده سوئیسی رابینسن" نوشته یوهان داوید ویس ساخته شد. تم داستان این مجموعه شبیه داستان مجموعه "مهاجران" است. خانواده هایی که زادگاهشان را ترک می کنند و می خواهند به استرالیا مهاجرت کنند. با این تفاوت که در "مهاجران" خانواده سالم به مقصد می رسد و در آنجا مشکلات شان شروع می شود، اما خانواده دکتر ارنست که با کشتی قصد داشتند به استرالیا بروند در راه گرفتار توفان شده و به ناچار وارد جزیره ای ناشناخته می شوند.
در این نسخه کارتونی، فلون دختر 10 ساله و پرجنب و جوش خانواده، محور داستان است و خانواده دکتر ارنست تلاش می کنند تا خود را با وضعیت تازه تطبیق دهند و با استفاده از منابع غنی موجود در جزیره و بقایای کشتی شکسته، زندگی را از نو سر و سامان دهند. در این میان، سازندگان کارتون قصد داشته اند با روایت ماجراهای فلون کنجکاو و پرشور، بر اهمیت نقش خانواده و لذت زندگی در میان طبیعت بکر تاکید کنند.
زبل خان

زبل خان اینجاست زبل خان اونجاست زبل خان همه جاست ....

زبل خان كه تو بی خاصیت بودن و سوتی دادنمعروف بود
بلفی و لیلیبیت

بلفی و لی لی بیت یا همان ساکنان سرزمین کوچولوها، داستان زندگی پرین، بامزی که با خوردن عسل قدرتی خارقالعاده پیدا میکرد، ماجراهای لوسین و آنت، پسر شجاع و خرس مهربان و سرندیپیتی هم از جمله کارتونهای محبوب کودکان و نوجوانان دیروز بودند.
باخانمان

مجموعه "باخانمان" با نام اصلی "داستان پرین" یک انیمیشن ژاپنی بود که بر مبنای رمانی از هکتور مالو فرانسوی ساخته شد. این مجموعه با تمام انیمیشن های قبلی ژاپنی فرق می کرد. او اولین نوجوانی بود که دنبال مادرش نمی گشت، چرا که خودش با چشمان خودش مرگ مادرش را دیده و با دست های کوچکش پیکر آن عکاس هندی تبار را که هرگز در سوگ شوهرش سیاه را از تن به در نکرد، به خاک سپرده بود.
بامزی قوی ترین خرس دنیا

مجموعه "بامزی، قویترین و مهربانترین خرس دنیا" به کارگردانی رون آندریاسون سال 1966 ساخته شد که چند قسمت به صورت سیاه و سفید در دهه 60 و هفت قسمت رنگی آن در اوایل دهه 70 تولید شد. بامزی، خرس قهوه ای مهربانی است که با خوردن کوزه ای از عسل که مادربزرگش برای او تهیه می کند، قدرت می گیرد. دوستان نزدیک بامزی، لیلی اسکات، یک خرگوش سفید ترسو و اسکالمان (در انگلیسی: پرفسور شل بک، در فارسی: شلمان) لاک پشت نابغه و مخترع هستند.
برنامه ریزی دقیق و اعتماد به نفس شلمان زبانزد خاص و عام بود و در حالی که امروزه "آنتونی رابینز" و تمام نمونه های ایرانی و خارجی اش دائماً شعار تقویت برنامه ریزی و اعتماد به نفس می دهند، شلمان سال های پیش خدای این حرف ها بود!
یکی از جذاب ترین صحنه هایی که از شلمان به یاد می آورم شطرنج بازی کردن او با خودش بود! او خواب خود را هرگز و به هیچ دلیلی کنسل نمی کرد
نام داستان بامزی در طول چهار دهه دنبال شده و بسط یافته، تا جایی که امروز بامزی، چهار فرزند و لیلی اسکات یک فرزند دارد. شخصیت بامزی ابتدا سال 1966 با مجموعه ای از فیلم های کوتاه تلویزیونی معرفی شد و همزمان به صورت کمیک استریپ هفتگی در روزنامه به چاپ رسید. اما از سال 1973 شخصیت بامزی که به سرعت به شهرت و محبوبیت رسیده بود، دارای مجله اختصاصی خود شد.
نام بامزی از کلمه اسکاندیناوی به معنای خرس و یا عروسک خرسی عظیم الجثه گرفته شده است (البته بر خلاف این معنی، بامزی از جثه کوچک و نسبتاً نحیفی برخوردار بود.) بامزی قهوه ای رنگ بود و با خوردن (یا دوپینگ کردن!) عسلی مخصوص معروف به عسل تندر یا عسل غرش قوی شدن را در ذره ذره وجودش احساس می کرد (البته بعد از خوردن عسل یک فیگور هم می آمد.) این عسل ویژه رامادربزرگ بامزی تهیه می کرد و هر کسی به جز او آن را می خورد دچار یک دل درد سه روزه می شد.

مجله مصور بامزی، اهداف آموزشی دارد و در صفحات ویژه مدرسه، شخصیت های داستانی به خوانندگان درباره حیوانات، فرهنگ های بیگانه، جهان و سایر موضوعات آموزش می دهند. بامزی و دوستانش، اصول اخلاقی خود را دارند و به شدت علیه نژادپرستی، زورگویی و خشونت موضع می گیرند.
بچه های کوه آلپ

مجموعه "بچه های آلپ" با نام اصلی "داستان آلپ: آنت من" از دیگر محصولات کمپانی نیپون است. داستانی که روایتگر تلخی های زندگی، عشق، تنفر و بخشش است. آنت دختر نوجوانی است که برادری کوچک به نام دنی دارد. آنها با پدرشان در مزرعه ای در دامنه های آلپ زندگی می کنند و مادرشان بعد از به دنیا آوردن دنی کوچولو می میرد. در همسایگی آنها لوسین با خانواده اش زندگی می کند که با آنت خیلی صمیمی است، تا اینکه طی حادثه ای دلخراش دنی کوچولو از پرتگاهی می افتد و فلج می شود. مقصر لوسین است و با این اتفاق تمام دوستی بین او و آنت به نفرت تبدیل می شود.
پوزو کوسبا سال 1983 مجموعه "بچه های آلپ" را در 48 اپیزود 24 دقیقه ای ساخت. کنجی یوشیدا فیلمنامه این مجموعه را بر مبنای رمانی با عنوان "گنجینه های برف" نوشته پاترشیا ام. جان نوشت. "بچه های آلپ" از 9 ژانویه سال 1983 تا 25 دسامبر همان سال پخش شد. در این مجموعه صداپیشگانی چون کیو کوهان (آنت)، ایکو یامادا (لوسین)، اوسامو کویاباشی (پییر)، سانه میوکی (دنی) و ... صحبت کردند.
سرزمین ناشناخته

مجموعه "سرندیپیتی" با نام اصلی "داستان های سرندیپیتی: دوستان در جزیره پیور" هم به کارگردانی نوبو اونکی از کارتون های مورد علاقه بچه ها بود، به ویژه که شخصیت سرندیپیتی بچه ها را به خود جذب می کرد. داستان این مجموعه درباره یک بچه به نام کنا و یک موجود اسطوره ای با نام سرندیپیتی بود که ناخواسته به جزیره ای ناشناخته وارد می شوند. آنها با نجات دادن حیوانات جزیره محبوب اهالی جزیره می شوند.

سونهیسا ایتو سال 1983 فیلمنامه "سرندیپیتی" را بر مبنای رمانی نوشته استن کاس رور سال 1974 در 26 اپیزود 24 دقیقه ای نوشت. این مجموعه که از محصولات استودیو زویو است، از اول ژوئیه سال 1983 تا 23 دسامبر همان سال پخش شد. در "سرندیپیتی" صداپیشگانی چون ماری اوکاموتو (سرندیپیتی)، میچکو نومارو (کنا)، یوجی میتسویا (پیلا پیلا)، یوری ناشیبا (شاهزاده لولا) و ... صحبت کردند.
ممول و دختر مهربون

معلوم نبود كه چهاش است؟ مثل اینكه چیزی در مایههای سرطان «لاعلاج»، داشت این بیماری و بیحالی به درصد مهربانی چشمهای تبدارش كمك میكرد. تنها بود؟ نبود.
معلوم نبود والدینش كجا هستند؟ خانم پنه لوپه: یك خانم پنه لوپه هم كه مثل برج زهر مار بود، آن دور و برها پلاس بود و هر بار رد میشد، یك غری هم میزد و قسمت هیجان كار را هم ردیف میكرد، چون قرار نبود دار و دستة ممول را ببیند.
آدم كوتولههایی كه از سیارة «دریرورو» آماده بودند و ممولشان جذب صدای پیانوی دختر مهربان شد و پایشان به خانه او باز شد.
از این بچه پولدارها كه دلشان میخواهد ادای الیورتویست را در بیاورند، همیشه هم شلخته و گیــج هستنـد تا جذابتر شــوند.

جلـیقـة جیبدار میپوشند و تو اتاقهایشان پر از كتاب است و همیشه هم یك دوربین همراهشان است. اسكار با دختر مهربان رابطة افلاطونی داشت.
نماد هر چی دختر شرقیِ موسیاه است. معمولا تو كارتونها هم موسیاهها باید بدجنس و بیاصل و نسب باشند.

گریس هم همینطور بود، رقیب دختر مهربان. البته در آن سنین كودكی به اسم خواهر اسكار به ما قالبش كردند.
در ضمن تا آنجایی كه ذهن ما قد میدهد با اینكه قرار بود گریس آدم بده باشد (و دختر مهربان توی كابوسهایش او را میدید كه با موهای تا غوزك پایش از پلهها بالا میآید.)
كلی از پسرهای آن زمان طرفدارش بودند و به این سلیقة اسكار تأسف میخوردند.

مویش و ابروهایش مثل برف سفید بودند. حرفش، حرف اول مملكت بود. پالتوی بامزهای هم
میپوشید در ضمن ممول و بچهها
هم ازش حساب میبردند و حرفش را زمین نمیزدند.

جهانگرد
راجع به او صفحهها میشود نوشت. هیچوقت دهانش معلوم نبود، یك دگمة گنده هم قد پالتویش داشت.
او مرد سفر بود. همیشه یا داشت میآمد و یا داشت میرفت.
موهایش با آدم حرف میزدند. همان موهایی كه چشمهای درشتش از زیر آنها معلوم بود. دستكش دست میكرد و مثل همة مسافرها مرموز بود.