تبلیغات


__
یادی از کودکی
28 خرداد 87 - 23:28

 

یادش بخیر بچه بودیم نمی فهمیدیم چی به چیه. فقط می نشستیم پای تی وی و نیگا می کردیم

بچه كه بودیم، خیلی چیزها برایمان مهم نبود. به خیلی چیزها توجه نمی‌كردیم و فقط لذتش را می‌بردیم. ساده‌ترین چیزها می‌توانست تمام زندگی‌مان شود.

 

پسر شجاع:

 

 

pesareshoja-zr.jpg

 

تمام دنیایمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنیم و یا همراه با خرس مهربان، حال شیپورچی را بگیریم. اصلا هم برایمان عجیب نبود كه خودمان را در آن دنیای رنگی با خطوط ساده و نقاشی تصور كنیم. وقتی آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله‌ای از ستاره‌های درخشان شروع به حركت می‌كرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف می‌زدند تمام تصویر را پر می‌كرد و بعد چرخیدن آن‌ها در دایره‌های نورانی و تصویر وحشت‌زدة روباه كوچولو می‌آمد كه به دكل چوبی قایق چنگ زده بود، دیگر هیچ چیز از دنیا نمی‌خواستیم.

یك كاسه پر از پفك نمكی نارنجی و دیدن پسر شجاع كه می‌رفت تا گیاه كوهی برای درمان خانم كوچولو بیاورد، همة دنیایمان می‌شد و باز همان قسمت‌های تكراری دوست داشتنی.

 اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة این دهكده این‌قدر كم‌تعدادند و چرا آن‌قدر پدر و مادر مجرد در داستان زیاد است. هیچ سؤال نمی‌كردیم كه مادر پسر شجاع كجاست؟

پسر شجاع كه شروع می‌شد، من هم وارد دنیای رنگی او می‌شدم. . الان كه به عكس‌های این برنامه نگاه می‌كنم، یاد مشق‌های ننوشته‌ام می‌افتم و عددنویسی با حروف و غروب‌های قرمز و نارنجی.

...

 

معاون کلانتر

 

moaven1.jpg

 

 

كاراكتر دپیوتی داگ (همان معاون كلانتر خودمان) را شركت  TerryToons Cartoon  خلق كرد. سری‌های كوتاه مدت تلویزیونی‌اش (هر اپیزود هفت دقیقه)تهیه شد و از اوایل دهه 1960، چهار اپیزود از آن‌ها در یك نمایش تلویزیونی نیم‌ساعته پخش می‌شد.

 

 

moaven3.jpg

 آن صحنة مشهوری كه ماسكی و وینس، معاون را زوركی روی سن نمایش می‌كشانند تا حسابی جلوی همه كنف‌اش كنند و ما خیال می‌كردیم تیتراژ است، در واقع ربط‌دهندة اپیزودها به هم بود. دپیوتی داگ، اوایل دهه 1350 در ایران دوبله شد و تلویزیون تا مدت‌ها بعد از انقلاب با نام معاون كلانتر نشانش می‌داد

 

ماسكی و وینساین دو در تنبلی و علافی لنگه ندارند و نهایت فعالیت‌شان ماهی‌گیری در كنار رودخانه است. گاهی كلانتر به معاون دستور می‌داد كه آن دو را به مدرسه برگرداند تا تكالیف‌شان را انجام بدهند. در عوض برای دیوانه كردن معاون، سریع‌تر از خودشان پیدا نمی‌شود.

 در یك قسمت از ماجرا، كلانتر صد دلار جایزه برای «تنبل‌ترین» فرد به عنوان برنده تعیین می‌كند و اطمینان دارد كه دوباره هم معاون برنده می‌شود. اما ماسكی نقشه‌ای می‌كشد و با دستبرد به مرغدانی و بلند كردن تخم‌مرغ‌ها، قصد تحریك معاون را دارد

 

moaven2.jpg

 

حنا دختری در مزرعه

 

240246_orig.jpg

او منتظر مادرش است که برای کار به آلمان رفته است. تا اینکه جنگ جهانی اول شروع می شود و مادر نه می تواند برایشان پول بفرستد و نه می تواند برگردد. بنابراین حنا مجبور می شود به تنهایی با سختی ها رو به رو شود. او به یک مزرعه می رود، اما با اخلاق خوبی که دارد در دل تمام آدم های مزرعه جا باز می کند.

مهاجران

240263_orig.jpg

مهاجران" جزو کارتون هایی با موضوع خانواده است. این محصول کمپانی نیپون سال 1982 به کارگردانی هیروشی سایتو ساخته شد. قصه های این مجموعه گاهی با مجموعه "خانواده دکتر ارنست" اشتباه می شود. در این مجموعه داستان سفر یک خانواده اروپایی به قلب طبیعت بکر استرالیا روایت می شود، اما خانواده لوسی می بر خلاف خانواده سوئیسی دکتر ارنست، از انگلستان به استرالیا مهاجرت می کنند تا یک مزرعه بزرگ را اداره کنند.



آغاز زندگی تازه آنها با ناامیدی همراه است و این روزها تا زمانی که سرانجام زمین مزرعه شان را صاحب می شوند، ادامه دارد، اما با این وجود لوسی می در کنار خواهرانش کیت و کلارا تجربه های تازه ای چون کشف حیوانات عجیب و غریب، آشنا شدن با بومیان و آدم های جدید چون آقای پتی بل بداخلاق با سگ بدجنس اش که دائم دنبال گازگرفتن آدم ها بود و ... را در زندگی شان به دست می آورند.



آکی را میازاکی همانند مجموعه "مهاجران"، فیلمنامه سریال "حنا، دختری در مزرعه" را بر مبنای رمانی از اونی نولیوار در 49 اپیزود 24 دقیقه ای در سال 1984 نوشت. در این مجموعه صداپیشگانی چون هیتومی اویکاوا (حنا)، توشیکو فوجیتا (سارا)، تورو فاریا (مارتی) و ... صحبت کرده اند.


 

بنر

240224_orig.jpg

مجموعه "بنر" با عنوان اصلی "بنر تیل، داستان سنجاب خاکستری" بر مبنای داستان هایی از ارنست تامپسون سال 1979 ساخته شده است. این مجموعه محصول کمپانی نیپون و کشورهای ژاپن و آلمان است. یوشی هیروکوردا "بنر" را در 26 اپیزود ساخته و از هفت آوریل سال 1979 تا 29 دسامبر همین سال پخش شد.



کارتون "بنر" یکی از داستان هایی بود که روابط ساده زندگی را به تصویر می کشید، دوستی های کودکانه، سادگی های لذت بخش، قهرها و آشتی ها بچگانه از جمله این روابط بود. این مجموعه داستان سنجاب کوچکی را روایت می کرد که پس از به دنیا آمدن به مزرعه ای می آید و از بخت بدی که دارد به دست انسان ها گرفتار می شود.

آنها سنجاب را به دست گربه می دهند تا او را بخورد، اما دل گربه به حال سنجاب کوچک می سوزد و او را به فرزندی قبول می کند و نام بنر بر او می گذارد. بنر و مادر گربه اش با شادمانی در مزرعه زندگی می کنند، اما خوشبختی آنها طولی نمی کشد؛ مزرعه آتش می گیرد، بنر از مادرش جدا می شود و ناچار به جنگل فرار می کند؛ جایی که با حیوانات جنگلی رو به رو می شود و ماجراها و دشواری های مختلفی را تجربه می کند.

 

رامکال با نام اصلی راسکال


240231_orig.jpg

رامکال و استرلینگ، خانواده دکتر ارنست در آن جزیره دورافتاده، ای کیو سان باهوش و دوست‌داشتنی و بارباها که هر لحظه به شکلی درمی‌آمدند، از دیگر کارتون‌های محبوب یکی دو دهه پیش نسل "ما" هستند.

240266_orig.jpg

استرلینگ راکن را راسکال (رامکال) می نامد و به خانه می برد. از این به بعد، رامکال همراه همیشگی استرلینگ می شود. همه چیز به خوبی پیش می رود، تا آنکه یک روز ذرت شیرین زیر زبان رامکال مزه می کند و او شبانه به مزرعه ذرت همسایه یورش می برد. استرلینگ درک می کند که همزیستی انسان با حیوانات وحشی واقعا دشوار است. داستان زمانی که باد و بوران سنگین، گله دام های پدر استرلینگ را به کلی از بین می برد تلخ تر می شود.

استرلینگ باید به دبیرستانی در میلواکی برود. رامکال حالا بزرگ شده و استرلینگ تصمیم می گیرد او را به محیط طبیعی اش در میان درختان جنگل بازگرداند. او رامکال را کنار دریاچه می برد و رها می کند تا به میان درختان برود. خود او هم روز بعد شهرش را با قطار ترک می کند و به سوی میلواکی می رود.

 

خانواده دکتر ارنست


240237_orig.jpg

 

مجموعه "خانواده دکتر ارنست" با عنوان اصلی "فلون در جزیره شگفت انگیز" از محصولات کمپانی نیپون است که سال 1983 بر مبنای رمان مشهور"خانواده سوئیسی رابینسن" نوشته یوهان داوید ویس ساخته شد. تم داستان این مجموعه شبیه داستان مجموعه "مهاجران" است. خانواده هایی که زادگاهشان را ترک می کنند و می خواهند به استرالیا مهاجرت کنند. با این تفاوت که در "مهاجران" خانواده سالم به مقصد می رسد و در آنجا مشکلات شان شروع می شود، اما خانواده دکتر ارنست که با کشتی قصد داشتند به استرالیا بروند در راه گرفتار توفان شده و به ناچار وارد جزیره ای ناشناخته می شوند.

 

در این نسخه کارتونی، فلون دختر 10 ساله و پرجنب و جوش خانواده، محور داستان است و خانواده دکتر ارنست تلاش می کنند تا خود را با وضعیت تازه تطبیق دهند و با استفاده از منابع غنی موجود در جزیره و بقایای کشتی شکسته، زندگی را از نو سر و سامان دهند. در این میان، سازندگان کارتون قصد داشته اند با روایت ماجراهای فلون کنجکاو و پرشور، بر اهمیت نقش خانواده و لذت زندگی در میان طبیعت بکر تاکید کنند.

 

 

زبل خان

zebelkhan1.jpg

 

زبل خان اینجاست زبل خان اونجاست زبل خان همه جاست ....

 

zebelkhan2.jpg

زبل خان كه تو بی خاصیت بودن و سوتی دادنمعروف بود

 

بلفی و لیلیبیت

 

240255_orig.jpg

بلفی و لی لی بیت یا همان ساکنان سرزمین کوچولوها، داستان زندگی پرین، بامزی که با خوردن عسل قدرتی خارق‌العاده پیدا می‌کرد، ماجراهای لوسین و آنت، پسر شجاع و خرس مهربان و سرندیپیتی هم از جمله کارتون‌های محبوب کودکان و نوجوانان دیروز بودند.

 

باخانمان


240233_orig.jpg

مجموعه "باخانمان" با نام اصلی "داستان پرین" یک انیمیشن ژاپنی بود که بر مبنای رمانی از هکتور مالو فرانسوی ساخته شد. این مجموعه با تمام انیمیشن های قبلی ژاپنی فرق می کرد. او اولین نوجوانی بود که دنبال مادرش نمی گشت، چرا که خودش با چشمان خودش مرگ مادرش را دیده و با دست های کوچکش پیکر آن عکاس هندی تبار را که هرگز در سوگ شوهرش سیاه را از تن به در نکرد، به خاک سپرده بود.

 

 

بامزی قوی ترین خرس دنیا

 

 

bamze.jpg

 

مجموعه "بامزی، قویترین و مهربانترین خرس دنیا" به کارگردانی رون آندریاسون سال 1966 ساخته شد که چند قسمت به صورت سیاه و سفید در دهه 60 و هفت قسمت رنگی آن در اوایل دهه 70 تولید شد. بامزی، خرس قهوه ای مهربانی است که با خوردن کوزه ای از عسل که مادربزرگش برای او تهیه می کند، قدرت می گیرد. دوستان نزدیک بامزی، لیلی اسکات، یک خرگوش سفید ترسو و اسکالمان (در انگلیسی: پرفسور شل بک، در فارسی: شلمان) لاک پشت نابغه و مخترع هستند.

 

برنامه ریزی دقیق و اعتماد به نفس شلمان زبانزد خاص و عام بود و در حالی که امروزه "آنتونی رابینز" و تمام نمونه های ایرانی و خارجی اش دائماً شعار تقویت برنامه ریزی و اعتماد به نفس می دهند، شلمان سال های پیش خدای این حرف ها بود!

یکی از جذاب ترین صحنه هایی که از شلمان به یاد می آورم شطرنج بازی کردن او با خودش بود! او خواب خود را هرگز و به هیچ دلیلی کنسل نمی کرد

نام داستان بامزی در طول چهار دهه دنبال شده و بسط یافته، تا جایی که امروز بامزی، چهار فرزند و لیلی اسکات یک فرزند دارد. شخصیت بامزی ابتدا سال 1966 با مجموعه ای از فیلم های کوتاه تلویزیونی معرفی شد و همزمان به صورت کمیک استریپ هفتگی در روزنامه به چاپ رسید. اما از سال 1973 شخصیت بامزی که به سرعت به شهرت و محبوبیت رسیده بود، دارای مجله اختصاصی خود شد.

نام بامزی از کلمه اسکاندیناوی به معنای خرس و یا عروسک خرسی عظیم الجثه گرفته شده است (البته بر خلاف این معنی، بامزی از جثه کوچک و نسبتاً نحیفی برخوردار بود.) بامزی قهوه ای رنگ بود و با خوردن (یا دوپینگ کردن!) عسلی مخصوص معروف به عسل تندر یا عسل غرش قوی شدن را در ذره ذره وجودش احساس می کرد (البته بعد از خوردن عسل یک فیگور هم می آمد.) این عسل ویژه رامادربزرگ بامزی تهیه می کرد و هر کسی به جز او آن را می خورد دچار یک دل درد سه روزه می شد.

sld.jpg

مجله مصور بامزی، اهداف آموزشی دارد و در صفحات ویژه مدرسه، شخصیت های داستانی به خوانندگان درباره حیوانات، فرهنگ های بیگانه، جهان و سایر موضوعات آموزش می دهند. بامزی و دوستانش، اصول اخلاقی خود را دارند و به شدت علیه نژادپرستی، زورگویی و خشونت موضع می گیرند.  

بچه های کوه آلپ



240242_orig.jpg

 

مجموعه "بچه های آلپ" با نام اصلی "داستان آلپ: آنت من" از دیگر محصولات کمپانی نیپون است. داستانی که روایتگر تلخی های زندگی، عشق، تنفر و بخشش است. آنت دختر نوجوانی است که برادری کوچک به نام دنی دارد. آنها با پدرشان در مزرعه ای در دامنه های آلپ زندگی می کنند و مادرشان بعد از به دنیا آوردن دنی کوچولو می میرد. در همسایگی آنها لوسین با خانواده اش زندگی می کند که با آنت خیلی صمیمی است، تا اینکه طی حادثه ای دلخراش دنی کوچولو از پرتگاهی می افتد و فلج می شود. مقصر لوسین است و با این اتفاق تمام دوستی بین او و آنت به نفرت تبدیل می شود.

پوزو کوسبا سال 1983 مجموعه "بچه های آلپ" را در 48 اپیزود 24 دقیقه ای ساخت. کنجی یوشیدا فیلمنامه این مجموعه را بر مبنای رمانی با عنوان "گنجینه های برف" نوشته پاترشیا ام. جان نوشت. "بچه های آلپ" از 9 ژانویه سال 1983 تا 25 دسامبر همان سال پخش شد. در این مجموعه صداپیشگانی چون کیو کوهان (آنت)، ایکو یامادا (لوسین)، اوسامو کویاباشی (پییر)، سانه میوکی (دنی) و ... صحبت کردند.

 

سرزمین ناشناخته

 

240241_orig.jpg

 

مجموعه "سرندیپیتی" با نام اصلی "داستان های سرندیپیتی: دوستان در جزیره پیور" هم به کارگردانی نوبو اونکی از کارتون های مورد علاقه بچه ها بود، به ویژه که شخصیت سرندیپیتی بچه ها را به خود جذب می کرد. داستان این مجموعه درباره یک بچه به نام کنا و یک موجود اسطوره ای با نام سرندیپیتی بود که ناخواسته به جزیره ای ناشناخته وارد می شوند. آنها با نجات دادن حیوانات جزیره محبوب اهالی جزیره می شوند.

serendipity2.jpg

سونهیسا ایتو سال 1983 فیلمنامه "سرندیپیتی" را بر مبنای رمانی نوشته استن کاس رور سال 1974 در 26 اپیزود 24 دقیقه ای نوشت. این مجموعه که از محصولات استودیو زویو است، از اول ژوئیه سال 1983 تا 23 دسامبر همان سال پخش شد. در "سرندیپیتی" صداپیشگانی چون ماری اوکاموتو (سرندیپیتی)، میچکو نومارو (کنا)، یوجی میتسویا (پیلا پیلا)، یوری ناشیبا (شاهزاده لولا) و ... صحبت کردند.


 

 

ممول و دختر مهربون


 

memol9-zr.jpg



معلوم نبود كه چه‌اش است؟ مثل این‌كه چیزی در مایه‌های سرطان «لاعلاج»، داشت این بیماری و بی‌حالی به درصد مهربانی چشم‌های تب‌دارش كمك می‌كرد. تنها بود؟ نبود.


 

معلوم نبود والدینش كجا هستند؟ خانم پنه لوپه: یك خانم پنه لوپه هم كه مثل برج زهر مار بود، آن دور و برها پلاس بود و هر بار رد می‌شد، یك غری هم می‌زد و قسمت هیجان كار را هم ردیف می‌كرد، چون قرار نبود دار و دستة ممول را ببیند.

آدم كوتوله‌هایی كه از سیارة «دریرورو» آماده بودند و ممول‌شان جذب صدای پیانوی دختر مهربان شد و پایشان به خانه او باز شد.


از این بچه پولدارها كه دلشان می‌خواهد ادای الیورتویست را در بیاورند، همیشه هم شلخته و گیــج هستنـد تا جذاب‌تر شــوند.

memole10-zr.jpg

 

جلـیقـة جیب‌دار می‌پوشند و تو اتاق‌هایشان پر از كتاب است و همیشه هم یك دوربین همراهشان است. اسكار با دختر مهربان رابطة افلاطونی داشت.

 

نماد هر چی دختر شرقیِ موسیاه است. معمولا تو كارتون‌ها هم موسیاه‌ها باید بدجنس و بی‌اصل و نسب باشند.

 

memol6-zr.jpg


گریس هم همین‌طور بود، رقیب دختر مهربان. البته در آن سنین كودكی به اسم خواهر اسكار به ما قالبش كردند.


 

در ضمن تا آن‌جایی كه ذهن ما قد می‌دهد با این‌كه قرار بود گریس آدم بده باشد (و دختر مهربان توی كابوس‌هایش او را می‌دید كه با موهای تا غوزك پایش از پله‌ها بالا می‌آید.)

 

كلی از پسرهای آن زمان طرفدارش بودند و به این سلیقة اسكار تأسف می‌خوردند.

 

memole8-zr.jpg

مویش و ابروهایش مثل برف سفید بودند. حرفش، حرف اول مملكت بود. پالتوی بامزه‌ای هم

می‌پوشید در ضمن ممول و بچه‌ها


هم ازش حساب می‌بردند و حرفش را زمین نمی‌زدند.

 

 

jahangard-zr.jpg

جهانگرد


 

راجع به او صفحه‌ها می‌شود نوشت. هیچ‌وقت دهانش معلوم نبود، یك دگمة گنده هم قد پالتویش داشت.


 

او مرد سفر بود. همیشه یا داشت می‌آمد و یا داشت می‌رفت.


موهایش با آدم حرف می‌زدند. همان موهایی كه چشم‌های درشتش از زیر آن‌ها معلوم بود. دستكش دست می‌كرد و مثل همة مسافرها مرموز بود.

 


 


 


 



 






 

؟
27 خرداد 87 - 20:14

...

شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد
..

..

 

f2uikm_th.gif

.....

 

...

شیشه و سنگ
25 خرداد 87 - 13:09

گر نگه دار من آن است که من می دانم

سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد

شیشه نزدیکتر از  سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که بما میرسد از خوشتن

دعا
23 خرداد 87 - 16:41

دعا کردن فرستادن ارتعاشاتی از شخصی به شخص دیگر و خداست.

 

کل عالم وجود در ارتعاش است؛ارتعاش را می توان در مولکولهای یک میز و در هوا پیدا کرد.واکنش میان دو نفر نمودار ارتعاش است. وقتی کسی را دعا می کنید، از قدرتی که در جهان معنوی نهفته است کمک می گیرید.

 

شما با دعا پیام مهر و دوستی و تفاهم، مدد کاری ، حمایت و همدردی را از خود به دیگری منتقل می کنید، در این روند ارتعاشاتی در جهان ملکوت بوجود می آورید، که از طریق آنها خداوند کسی را که برایش دعا شده، مورد رحمت و عنایت خود قرار می دهد. این اصل را در زندگی دنبال کنید و از نتایج شگرف آن بهره مند شوید.

 

یکی از وظایف مهم دعا اینست که برای افکار خلاق حکم محرک را دارد.در درون ذهن همه منابعی وجود دارد که برای رسیدن به زندگی موفقیت آمیز بدان نیاز است. این افکار و عقاید در وجدان آگاه ما حضور دارند و چنانچه رها شوند و به آنها اجازه شکوفایی داده شود، می توانند از انجام هر مهم و مسئولیتی برآیند. اگر می خواهید دعای شما مستجاب شود یاد بگیرید چیزهای مهمی از خدا بخواهید. خدا بر اساس آرزوها و خواسته هایی که دارید به شما بها می دهد.

 

قدرت دعا نشانه‌ی آزاد شدن انرژی است. همانطور که به کمک تکنیکهای علمی انرژی اتمی را آزاد می کنند، با استفاده از قدرت دعا و از طریق شگردهای علمی می توان انرژی معنوی را آزاد ساخت.اثار این قدرت انرژی‌زا بر بسیاری آشکار است.

 

به تازگی ثابت شده است با دعا می توان روند پیری را به حالت طبیعی درآورد و ناتوانی و کاهش قوا را محدود کرد و یا از میان برداشت.هر شب با دعا می توانید کسب انرژِ ی کنید و روز بعد با رویی گشاده و قوایی از نو کسب کرده به سر کار و فعالیت بروید.

 

از طریق دعا می توانید واکنشهای خود را صحیح و اصولی سازید. دعا اگر عمیق و قلبی باشد و وارد ذهن نیم هوشیار شود می تواند شخصیت دوباره ای از شما بسازد. دعا قوای درونی را حیات و نیرو می بخشد.

 

بد نیست بدانید دعا بالاترین قدرت را در جهان هستی در اختیار دارد. با توسل به دعا ، شما دیگر با چراغ نفتی راه خود را روشن نمی کنید، بلکه از جدید ترین و مدرن ترین وسایل روشنایی استفاده می کنید.

 

رمز دعا اینست :

روندی را بکار ببندید که به بهترین وجهی قلب شما را بگشاید و پرتو حق را به آن بتاباند هر روشی که بارقه‌های الهی را در ضمیر شما شعله ور سازد، قانونی و قابل اجراست.

 

در کتاب مقدس آمده است : " جاییکه دو یا سه نفر بنام من جمع می شوند، من در جمع آنها هستم." بدین معنی که اگر دونفر از شما بکاری دست بزنند که خواسته ی قلبی آنها باشد، خداوند از هر جهت برای آنها گشایش حاصل می کند."، چیزی را از خدا بخواهید که مطمئن هستید از هر نظر با موازین اخلاقی، معنوی و روحی ، هماهنگی دارد. شما هرگز از یک خطا نمی توانید به نتیجه ی درست برسید. هر انچه را آرزو دارید، وقتی دعا می کنید چنین پندارید که گویی آن را بدست آورده اید."منظور از دعا کردن اینست که هرروز مسائل خود را با خداوند در میان بگذارید.

 

در خواسته هایتان دقت و ویژگی را رعایت کنید. هرچه اصولی و منطقی است می توانید از خداوند بخواهید، اما بطور جداگانه و اخص و کودک وار.به قدرت خدا شک نکنید، شک و تردید توان و نیرو را کاهش می دهد. ایمان آن را متجلی می سازد.قدرت ایمان آنچنان عظیم و لایتناهی است که کاری وجود ندارد که خداوند نتواند برای ما به وسیله ی ما یا به کمک ما انجام ندهد البته به شرط انکه اجازه دهیم قدرت خود را در قلب ما متجلی سازد.

 

اگر هدف مهمی در پیش دارید ، ابتدا برای تحقق آن به دعا متوسل شوید و سپس آن را به خدا واگذارید. بعد در ذهنتان واقع شدنآن را مجسم کنید و به این تصویر ذهنی تا آنجا که می توانید قوت بخشید. آنوقت از خدا بخواهید هرطور به صلاح شماست عمل نماید و عنایت خود را شامل حال شما سازد.

 

با هوشیاری و سختکوشی هدفتان را دنبال کنید تا نقش خود را در این قسمت ایفا کرده باشید.تمام مدت به خود تلقین کنید که به هدفتان خواهید رسید و ذهن خود را از افکار مثبت و امیدوار کننده لبریز سازید. به این کار ادامه دهید، به مرحله ای می رسید که از تحقق تصویر ذهنی خود شگفت زده می شوید. در این حالت،تصویر به واقعیت تبدیل شده آنچه " دعا" کرده اید و در ذهن " مجسم " نموده اید، بر اساس آرزوی واقع بینانه شما و سپردن آن به دست پروردگار  و تجسم تصویر کامل موفقیت در ذهن ، به " واقعیت" مبدل شده است.

 

 

 

تردید
20 خرداد 87 - 14:00

سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره، خبر می دهد از سوز نهانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
 دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم....

 

.

.

.

شانس یا قسمت
18 خرداد 87 - 23:35

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

هاهاها
12 خرداد 87 - 23:52

با من صنما دل یک دله کن

کمتر گله کن

god
24 اردیبهشت 87 - 22:47

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

 

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

 

در کارگاه خلقت انسان، در آسمان، جائیکه خدا هر شخصیتی را مطابق با سلیقه خود آفرید، همه به صف بودیم تا قبل از اعزام به سیاره زمین، اصلی‌ترین ویژگی شخصیتی خود را از خدا بگیریم...

 


سهم من یک پیمانه لبریز از احساسات بود... در حالیکه به استقامتی که در دست داشت تا به شخصیت بعدی بدهد خیره شده بودم، با خود فکر کردم، آیا همان احساساتی را که قبلاً در وجودم نهاده بود، کافی نبود؟

 


آیا من به استقامت بیشتر نیاز نداشتم؟ پدرانه لبخندی به صورتم پاشید و گفت: "صد البته که با وجود احساسات قویتر به استقامت بیشتری هم نیاز خواهی داشت... ولی آنرا الان به تو نمی دهم ...

 


وقتی به زمین رسیدی و شدت احساساتت تو را مجذوب اشخاص و زندگی زمینی‌ات کرد... وقتی به غیر از محبت ابدی من، دلت برای محبت‌های سطحی و زودگذر زمینی هم تپید و فراموش کردی در دنیایی بسر می‌بری که هیچ چیز پایدار و همیشگی نیست... آنگاه که از یاد بردی دنیا نمی‌تواند جوابگوی احساسات و محبتت باشد... زمانیکه گریان در کنج خلوت زمینی خود از بی‌محبتی زندگی‌ای که تو را احاطه کرده است، نالیدی... آنگاه بخاطر دریافت استقامت هم که شده باشد، مرا به یاد خواهی آورد... و من شادمان ا ز اینکه محبوبم دوباره مرا به یاد آورده است، تمام محبت خود را به پای تو خواهم ریخت و مرهم بر زخمهای دلت خواهم گذاشت...

 


وقتی زخمهای دلت شفا یافت، اگر دوباره دل به محبت‌های زمینی بستی، من با اطمینان از بازگشت دوباره تو به سوی خود با محبتی نه کمتر، بلکه حتی بیشتر، به انتظارت خواهم نشست تا دوباره برای بستن زخمهای دلت به نزدم آیی... تا آن زمان که متوجه شوی تنها عشق پایدار تو در زندگی‌ات، من هستم... آنگاه که این را دریافتی، روز شادی عظیم من درآسمان برای یافتن دوباره تو خواهد بود...

 


مغزم از درک شرایط تجربه نشده‌ای که توصیفشان را شنیدم، عاجز بود... پس پیمانه احساسات را گرفته، مزه‌مزه‌کنان شروع به نوشیدنش کردم... ابتدا به قدری شیرین بود که بقیه را بسرعت و با لذت سر کشیدم، اما در نهایت مزه‌ای چنان تلخ و غیر قابل تحمل از خود در ذره ذره وجودم باقی گذاشت که از ناراحتی به خود پیچیدم... خدا با قطره اشکی از گوشه چشم ,دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت: "این طعم لذت از محبت‌های زمینیست... بیا و دهانت را با داروی آن شیرین کن و جامی سرخ، به رنگ خون در دستانم نهاد... رویش نوشته شده بود... عشق خدا..

 

,.

,

 

حقیقت
23 اردیبهشت 87 - 22:50

قلب من اندازه ی مشت منه