تبلیغات


__
خزان
28 مهر 86 - 12:56

به سکوت سرد زمان


به خزان زرد زمان


نه زمان را درد کسی


نه کسی را درد زمان


بهار مردمی ها طی شد


زمان مهربانی طی شد


آه از این دم سردیها، خدایا


نه امیدی در دل من


که گشاید مشکل من


نه فروغ روی مهی


که فروزد محفل من


نه همزبان دردآگاهی


که ناله ای خرد با آهی


داد از این بی دردیها، خدایا


نه صفایی ز دمسازی به جام می


که گرد غم ز دل شوید


که بگویم راز پنهان


که چه دردی دارم بر جان


وای از این بی همرازی خدایا


وه که به حسرت عمر گرانی سر شد


همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد


یک نفس زد و هدر شد


روزگار من به سر شد


چنگی عشقم راه جنون زد


مردم چشمم جام به خون زد


آه .. دلبرم زنا شکیبی


با فسون خود فریبی


چه فسون نافرجامی


به امید بی انجامی


وای از این افسون سازی، خدایا

 

  • ارسال نظر (0)
فریاد
8 فروردین 86 - 01:48

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز


هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرشها را


تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان


در لهیب آتش پر دود


از میان خنده هایم تلخ


و خروش گریه ام ناشاد


از درون خسته ی سوزان می کند فریاد ای فریاد ای فریاد


خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رنگ


همچنان می سوزد این آتش نقشهایی را که من بستم به خون دل


بر سر و دیوار


در شب رسوای بی ساحل


وای بر من وای بر من ، سوزد و سوزد


غنچه هایی را که پروردم به دشواری


بر بهار گل به گلدانها


روزهای سخت بیماری


از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب


بر من آتش به جان آخر ، در پناه این مشوش شب


من به هر سو می دوم گریان


از این بیداد می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد


وای بر من


همچنان میسوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان


وآنچه  دارم منظر و ایوان


من به دستان پر از تاول


این طرف را می کنم خاموش


وز لهیب آن روم از هوش


زآن دگر سو شعله برخیزد زگردش دود


تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود


خفته اند این مهربان همسایگان شاد در بستر


صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب


مهربان همسایگانم از پی امداد


سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد


می کند فریاد ای فریاد ای فریاد

__