
خاکستر و خون
داره از چشمای سرخ آسمون
رو کف ِ خیابونا خون می چکه
جوجه گنجیشکک بی زبون ِ من
دلش از غصه داره می ترکه
بچه ها میون ِ کوچه های شهر
بادبادک دیگه هوا نمی کنن
حتی این ساختمونای سنگی هم
چشاشونو دیگه وا نمی کنن
این روزا پرنده ی باورمون
دیگه تو خیال ِ آب و دونه نیست
دیگه تو دفتر ِ شعر ِ آدما
حتی یک ترانه عاشقونه نیست
نمی دونم کی به آخر می رسه
قصه ی سیاه و تلخ این رمان
اونا که حرف دلاشونو زدن
دونه دونه دارن از پا درمیان
اونی که شعار اسلامُ میده
هی دم از نژاد شرقی می زنه
حالا همکیشای بیگناهشو
داره با باتوم برقی می زنه
یکی نیست بیاد بپرسه از اینا
واسه چی یه بیگناهُ می کُشید
جای دل تو سینه چی دارید آخه؟
که با بی رحمی ( ندا ) رُ می کشید
به خدا هیچ کدوم از این آدما
مسجد شما رُ آتیش نزدن
دستُ از رو ماشه بردار و ببین
همه با دستای خالی اومدن
تو که این صحنه ها رُ دیدی بگو
واسه چی چشماتُ رو هم می ذاری؟
تویی که این روزا ساکت می شینی
چطوری اسمتُ آدم می ذاری؟
یه طرف سادگی و مردم شهر
یه طرف عوامل امنیتی
می زنند و می بَرند و می کشند
آخه با چه فکری و چه نیّتی
کسی که اینهمه تو اسارته
یا قفس رُ می شکنه یا می میره
بیخودی به آب و آتیش نزنید
دیگه هیچکی خفه خون نمی گیره
ذهنی که یه عمری بُردید تو کما
خیلی وقته دیگه به ، هوش اومده
توی این جنگی که نابرابره
خون تخته سنگا به، جوش اومده
آخرش توی گلوی کوچه ها
بغضای مردم این وادی شکست
توی این بازی خاکستر و خون
کمرِ ِ میدون آزادی شکست
(لطفا حتما داغ کنید)
بردگى
وقتى نگات رنگِ غروب مىگیره
خورشید توى چشماى من مىمیره
همقفسِ نفسِ بریدهى من
سكوت فقط چارهى ناگزیره
آسمون امروز ابریه دوباره
انگار مىخواد بارونِ خون بباره
شاید پرندهاى رُ سر بریدن
كه چشمِ من هواى گریه داره
اینجا همیشه چشمِ ابرا خیسه
بارون داره رو شیشه مىنویسه
پنجرهها چشماتونو ببندید
سنگ به شكستنِ شما حریصه
تنگِ غروبه دلِ من گرفته
آیینهها بوى لجن گرفته
غریبهام با این هواى سربى
غربتِ من رنگِ وطن گرفته
آسمونا آبستنِ تگرگه
زخمِ خزون رو تنِ سبزِ برگه
شمردنِ شمارههاى معكوس
موسیقىِ صداىِ پاىِ مرگه
آزادى حرفِ تازهاى نداره
از آسمون داره قفس مىباره
خسته شدیم بس كه ترانه خوندیم
از زندگى، از مردن دوباره
امّا بازم قفس همیشگى بود
همیشه مرگ شروعِ زندگى بود
فایده نداشت فریاد خستهى ما
تقدیرِ این قبیله بردگى بود

دوست
خوبم هم اکنون که قلبم را برای تو بخش می کنم
در هر هجای نامم مرثیه ای خفته است که دهان به دهان
عشق تو را فریاد میزند

دوست خوبم سال نو را به تو تبریک میگویم
و از صمیم قلبی که
سرگذشتش را شنیدید برای شما بهترین ِ آرزوها را آرزومندم...
شایا تجلی 1 / 1 /88

بانوی فروردین من...
آهنگ آلبوم بهار
، دختر فروردین و فال
ریتم قشنگ عاشقی ، ترانه ی اول سال
بهار به اعتبار ِ تو ، تو کوچه پرسه میزنه
از بوم ِ باریک ِ لبت ، ترانه دل نمیکنه
تو چشمای تو پُر
زدن ، تعبیر ِخواب ِ آسمون
همنفسِ نگات شدن ، آرزوی رنگین کمون
بانوی فروردین من
ای عشقُ ، ای آیین من
دوست دارم ، عاشقتم
لیلای من ، شیرین من
ای از شکوفه اومده
، ای از سپیده سر زده
تو هفته های صورتی ، کی گفته نقّاشی بده
مداد رنگی تُ بده ، ثانیه هامو رنگ کنم
آخه منم دلم می خواد ، لحظه های مو قشنگ کنم
بانوی شب های بهار
، ای از بنفشه یادگار
تو ماه آسمونمی ، ستارَه تُ تنها نذار !
فرشته ی ماه قشنگ ، با چشمای ترانه رنگ
غزل ترین بهانه ای ، دوسِت دارم با دل تنگ !
از کتاب تولدت مبارک _ شایا تجلی

سوگنامه ی امام حسن عسگری (ع )
امروز
از دریچهى زمان
مصادف با شبِ اندوهِ ستارگان
مصادف با پریشانى خاك
مصادف با شكست آینهگى
به خاكستر نشستن هستىست
شهر سیاه پوشِ عزا
خیابانها سوگوار ستارهاى تابان
كوچهها حوالى مرثیه
مسجدها پایگاه شَروهخوانى ملائك
زمین بىباور و اندوهگین
در رثاى ستارهاى
كه بیست و نهمین بهار عمر را
در نابهنگام حادثه
به خزان نشست
اكنون
شقیقههاى زمان
ملتهبِ غمى ژرف و عمیق است
كه از شیون آغاز مىشود
تا حوالى فرقِ شكافتهى محراب
سامرا
روزهایى تلخ را در راه دارد
خزان
همه جا را گرفته است
تمامى فریادها
در صاعقهاى بیتوته كردهاند
كه هرازگاه
جگرِ آسمان را مىخراشد
و فرو مىریزد
بر خوابِ سنگینِ زمین
دژخیمان پلیدى
شانههاى غرور را
چه بىمحابا زخمى كردهاند
و چه بىمحابا تنِ بلورینش را
به جراحت نشستهاند
زهر
در رودخانهى شریانش مىپیچد
و غمى سنگین را بر شانههایش
آوار مىكند
تا زمین
به زانوان بلندش بوسه بدهد
آن لحظه كه
بر خاك مىافتد
مىافتد...
اكنون
سفرى از ملك به ملكوت
آغاز مىشود
و زنجیرهى هستى از هم فرو مىپاشد
با شهادت مردى
این چنین سبز
در مرگى این چنین سرخ
حاشا كه خورشید
سرِ تابیدن داشته باشد
حاشا كه بعد از این ماه
به افق برآید!
حاشا كه زمین
گردونهى حیات را بچرخد...
با شهادت مردى
این چنین سبز
در مرگى این چنین سرخ
از مدینه تا سامرا
زمین پریشان اندوه است
غروبِ امروز
غمانگیزترین لحظهى تاریخ است
آینده و آیندگان پیراهن عزا بر تن كردهاند
غبارِ یتیمى
بر شانههاى ستبر كوه پراكنده مىشود
دقایقى غمبار، دقایقى سربهسر مصیبت
لحظهها مرورِ جانكاهِ تمامتِ مرثیههایند

سامرا
نهایتِ اندوه مىشود
چه زخمِ عمیقى بر پیشانىِ ولایت نشسته است
بیست و نه سال اندیشهى طلایى
بیست و نه سال مرورِ هدایت
و اكنون
خاموشى پرفروغترین ستاره
یازدهمین ستارهى تابناكِ ولایت
یازدهمین منجى
بى او
چشمِ زمین
گُم شدهاى شگرف را
گریستن آغاز مىكند
مصیبت
بانگاهش
تشیّع را به عزا مىنشاند
چگونه این امانتِ پیامبر را از دست مىدهیم
و لحظهها را به غربت مىنشانیم؟!
وسعتِ اندیشهاش
كهكشانها را پیرامونِ ذهن مىچرخاند
و چشمانش چارهى تمامى ناچارىهاست
هستى به خاطر دارد
سخن گفتنش
كاخِ ظلم را به لرزه مىافكند
دستانش
ادامهى كرامت بود
حضورش
خنجرى بر دودمانِ شیطان
خلفای عباسی
معتمدها
در لحنِ با صلابت كلامش
پریشان و مُثله مُثله
در تن به سر مىبرند
نامش
زیباترین ذكرِ بر لبانِ ملائك
آوازى قشنگ در حنجرهى هستى
و كلامش
عمیقترین پنجرهى نیایش
او عسگری
او نورِ هدایت
او سُلالهى خورشید
او فانوسِ ولایت و چراغِ خاندانِ محمّد (ص) است
بوى محمّد و عطر على و فاطمه را دارد
و بیست و نه سال
قلّهى رفیع امامت را
پاسبانى كرده است
و پیامبرِ سبزِ رسالت را
بر شانهى جهات
به بلاغت نشانده است
امروز در بیست و نهمین بهار عمرش
شربت شهادت را مىنوشد
و مقبرهاش را بر گیسوان فروزان خورشید
بنا مىكند.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
تنها روی سه پایه
نشسته توی سایه
حسنی نگو یه خسته
حسنی دلش شکسته
حسنی چه غصه داره
کتاب قصه د اره
اما دلش گرفته
باباش از دنیا رفته
حسنی نگو یه غمگین
اشک ِ چشاشو ببین
حسنی با چشم گریون
رو کرده به آسمون
بابای مهربونش
همیشه همزبونش
به آسمونا رفته
حسنی دلش گرفته
آقای احترامی
اون قصه گوی نامی
راوی قصه هاش بود
یه جورایی باباش بود
بابا منوچهر روحش شاد
زندگی رو یادش داد
اون دوست بچه ها بود
به فکر باغچه ها بود
یه دنیا قصه گفته
حسنی یادش میوفته
زار و زار و زار می زنه
توی خودش می شکنه
توی دلش اتیشه
نمی دونه چی می شه
راوی قصه هاش رفت
طفلی چه زود باباش رفت
حسنی بازم تنها شد
طفلکی بی بابا شد
قصه به اخر رسید
احترامی پر کشید
شایا تجلی
گربه ی من ناز نازی بود
همش به فکر بازی بود
توپشو خیلی دوست می داشت
سر به سر توپش می ذاشت
اما دیگه تو این روزا
نشسته بی سر و صدا
این روزا خیلی غمگینه
همش یه گوشه می شینه
میره جلوی آیینه
کارتون دیگه نمی بینه
انگار می دونه یکی رفت
انگار می دونه که کی رفت
آقای احترامی
اون قصه گوی نامی
با همه مهربون بود
دلش یه آسمون بود
به فکر گربه ها بود
واسه همه بابا بود
می نشست و قصه می گفت
از جوجه های جفت جفت
از شادی پرنده
از غنچه های خنده
از کاکلی و لونه ش
از حسنی و خونه ش
حالا تو آسمونه
رفته بهشت بمونه
رفته پیش خدا که
قصه هاشو بخونه
توی ده شلمرود
مرغ کاکلی که تک بود
با اون نوک ِ طلایی
پا کوتاه و حنایی
حالا کنار لونه
نشسته بی بهونه
با دزده غم گرفته
از اینکه بابا رفته
نه آب می خواد نه دونه
چشاش به آسمونه
دزده پیشش نشسته
با یه دل ِ شکسته
دل و دماغ نداره
خیال ِ باغ نداره
بی حوصله و غمگین
ساکت و سرد و سنگین
دور دورا رو می بینه
اون روزا رو می بینه
که توی غُصه ها بود
که دزد قصه ها بود
تنگ غروب فلفلی
وقتی که برمی گرده
می بینه که کاکلی
بدجوری گریه کرده
قصه رو می گن براش
اشک می ریزه از چشاش
فلفلی هم می فهمه
دنیا چقد بی رحمه
می شینه پیش ِ لونه
می خونه بی بهونه
بابا منوچهرم کو؟
کجا کنم جستجو؟
کی بابایی رو دیده؟
کی بابامو دزدیده؟
آی کدخدا ندیدیش؟
آی دزده تو دزدیدیش؟
کاکلی که پیدا شده
دزده که رسوا شده
پس بابایی کجایی؟
کجای قصه هایی؟
شایا تجلی
همیشه سلام...
امروز تولد خواهرم مینوی نازنینه
كسی كه همه ی دار و ندارمه
خیلیا شاید منو داشته باشن
من هیشكیُ جز اون ندارم












خواهرم واسه دل من ، تُو همیشه آسمونی
تو شبای من همیشه ، مثل ماهِ مهربونی
تو شبیه عطر یاسی ، رُ لب باغچه ی خونه
لحظه ها با تو عزیزَن ، ای قشنگترین بهونه
خواهرم تو چشمای تو ، مهربونی خونه داره
انگاری صد تا پرستو ، توی چشمات لونه داره
مثل لالایی می مونه ، صدای ناز و قشنگت
چقده مثل بهاره ، روسری رنگارنگت
خواهر ناز و قشنگم ، خواهر خوب و عزیزم
می خام هر چی گل تو دنیاست زیر پای توبریزم








