مرگ 30 بهمن 83 - 13:40 |
صبح بود و روزی نو روزی از جنس دیروز ولی آن صبح غریب نداشت حال و هوای هر روز ناگهان از خواب پرید پیرمردی خسته با تعجب نگریست به درون آن اتاق کهنه دیگر امروز برای او نبود روزی از جنس روزهای دگر چونکه او امروز نداشت غم تکراری رنج بی ثمر آن زمان حس عجیبی داشت نوعی حس پر زدن حس آزادی و در بند نبودن یا که عزم به بلندا سر زدن لحظه های صبح امروز طرح زندگی نداشت مثل این بود که او رنگی از هستی نداشت آری او زنده نبود و از این زندان خاکی دست برداشته بود و تمامی مصائب را بر سر سرد زمانه انداخته بود حال دیگر او در بین ما نیست و رها در آسمانها می رود او شاد و ما نیز به او می گوئیم آزادیت از آزادیت از زندان مبارک باد...!ین زندان مبارک باد... شهیار |
زندگی 30 بهمن 83 - 13:38 |
بلبان می خوانند آفتابی گرم و هستی بخش می تابد و زمین بوی خوش زیستن شپره را می شنود و کبوتر در سایۀ دلچسب خیال می خوابد روزها از پس هم می گذرند و لحظه های زندگی از پس هم،عمر ما در گذر است عمر ما چون برگیست که در آغوش بی رحم و خسمانۀ باد در سفر است برگی از شاخه پرید غزل آخر تنهایی خود را سر داد کفتری کنج حیاط آخرین نالۀ بی همدمی خود را بدست باد داد یک نفر دلتنگ است یک نفر در حسرت یک نفر در شادی یک نفر در وحشت زندگی یعنی چه تا ابد در حسرت نابودی آن یاس سفید یا در اندیشۀ برگشتن آن مرغ مهاجر باشیم از چه دلتنگ شدیم،دلخوشی بسیار است پس بجای حسرت در هجر شقایق در پی یافتن راز گل سرخ برویم می توان در اندیشۀ فردا و سحر این شب تاریک و شوم را به پایان ببریم یا به امید وصال از فراز سر غمها و مصایب بپریم یک نفر می میرد و هنوز آفتاب می تابد و هنوز آبها می ریزند قطرهای عمر ما روی زمین می ریزد پس برای مرگ آن یاس سفید دلتنگ نشویم زندگی را به امید سحر زندگی را به امید طلوع فردا زندگی را به امید حیاط ابدی ادامه بدهیم.....به پایان ببریم شهیار |
خیال 30 بهمن 83 - 13:37 |
تو خروش موجهای غمگین و خسته من نشستم رو تن قشنگ شنها من و یک دنیا حرفهای نگفته که می خوام بگم برای دل دریا می بینم غروب رو با چشمای عاشق می گم حرفهای دلم رو برای موجهای تنها می گم از روزهای گرم آشنایی از گره خوردن دلهای دو شیدا می گم از روز فراغ و بی وفایی می گم از رفتن تو تا اوج غمها حالا من تنها نشستم با خیاله روزهای قشنگمون کنار دریا یاد روزهای قشنگ با تو بودن یاد پیوستن ما به اوج رویا ولی اون روزی که محتاجه تو بودم قتبم رو سپردی تو به دست غمها رفتی از این دل من تا باز دوباره تک و تنها بشینم رو تن این ساحل زیبا توی این ساحل نشستم با یه رویا که بیای دوباره با اون دل شیدا با دو چشم عاشق و حرفهای زیبا دل من رو ببری از عمق تاریکی شبها شهیار |
غربت 30 بهمن 83 - 13:37 |
در این غربت تک و تنها شدم من چو مجنونی پی لیلا شدم من چو یک خس در کف این باد وحشی از این صحرا به ان صحرا شدم من من ان عاشق که از دنیا بریده بر این عشقت ببین شیدا شدم من تو ان عاشق ترین معشوق عالم در این شبها چرا تنها شدم من منی که بر نگاهت دل سپردم چطور از خاطرت غافل شدم من تو ان معبود این قلب شکستم زهجرانت چه بی سودا شدم من منی که طعم عشقت را چشیدم در این غربت چرا رسوا شدم من در این شبهای بی تو زنده بودن ببین از دوریت گریان شدم من منی که با خیالت زنده بودم در این هجران چه بی پروا شدم من تو ای ارامش این قلب مواج در این غربت ببین عاشق شدم من شهیار |
جاده 30 بهمن 83 - 13:36 |
در پی جاده ای می دوم همچون باد تا بیابم بلکه بروم از این خاک خاک بی رنگ زمان خاک بی عشق و جمال خاک پوشالی قرن خاک پوچی و زوال می رسم بر سر راه یک دوراهی در پیش نخستین:راهی به شهر و باغ و آبادی راهی به ننگ آغشته راه نوش و راحت و شادی دو دیگر:راه بی برگشت بی فرجام من اینجا خسته و تنهام نمی دانم کدامین سو باید رفت راه نوش یا راه بی فرجام بگذار ره توشه بردارم قدم در راه بی برگشت بگذارم که شاید این تن بی جان خود را به شهر آمالهای خود رسانم شهیار |
باطلاق زمان 14 بهمن 83 - 00:30 |
وسط سیاهی شب مانده ام هیچ رهایی من ندارم کسی آن سوی زمان است مرا می خواند لیک در این باتلاق زمان گرفتارم چند صباحیست در این خاموشی من گرفتار سکوتم واز این سکوت وحشت آور دیار غربت می هراسم و نمی دا نم به کدامین جهتم بگریزم ای کاش کسی باشد در این تنهایی خلوت پوچم را در هم شکند و بر این زبان بی همدم من طرحی از عشق اللهی بزند ولی انگار همه مردم شهر در این سکوت یخ بستۀ قرن اسیرند من دلم سخت گرفته نمی خواهم که اینجا تک و تنها من بمانم کسی آن سوی زمان است مرا می خواند لیک در این باتلاق زمان گرفتارم شهیار |
درخت 14 بهمن 83 - 00:27 |
آفتابی بس سوزان و کویری گرم و بی پایان و درختی خشک و نالان ناله از دوری باغ و گلهاست ناله از سوز جدایی ناله از تشنگی مفرط طاقت فرساست آن درخت نالان شده است سخت پریشان می کشد او انتظار انتظار روز آزادی از این زندان چه خیالی،چه خیالی او نمی داند که تنها راه آزادی از این زندان مردن است و پر زدن و پریدن از فراز سر این زندان سوزان لیک کسی نیست بگوید این خبر که مرگ است راه آزادی و او را مطلع سازد زرنج انتظار بی ثمر او نمی داند و می ماند و می ماند می کشد او انتظار انتظار پوچ آزادی از این زندان شهیار |
آسمان آبی 12 بهمن 83 - 19:20 |
خسته ام از بی کسی از این قفس خاکی کاش می شد بروم تا آسمان آبی بروم تا اوج تا ته بیداری تا بلندای شوق تا شکوه ابدی آزاد بودم دیگر در آسمان آبی از قید و بند دنیا از زادگاه خاکی می رسیدم به خدا و در آن وسعت جاری می رسیدم با تومن به یک بیداری ولی این بود فقط یک خیال فانی چونکه من تنهایم نیستی ای حضور رویایی شهیار |
شهر رویاها 12 بهمن 83 - 19:19 |
شهر من گم شده است شهر من در پس این عصر فلز گم شده است شهر من آنجائیست که در آنجا غنچه را می فهمند شهر من پشت دو کوه شهر من پشت دو دریاست شهر من آنجائیست که مرغان مهاجر می روند من نمی دانم چگونه می توان از این قفس آزاد شد و به دنبال آرمان شهر رویاها رفت می روم من به سفر سفر بی پایان، سفر بی فرجام ولی اما سفر بی پایان بهتر از خوردن حسرت در غم شهر من است می گذازم من قدم در راه بی فرجام می روم تا انتها تا خود آن شهر رویاها پس به امید روزی که به آرمان شهر رویا برسم و در آن شهر قشنگ زندگی را برای دل دیوانه معنا بکنم شهیار |
مسافر 12 بهمن 83 - 19:18 |
در طلوع یخی صبح امید جاده ای پیدا بود یک مسافر در راه و خدا آنجا بود یک مسافر با دلی پر از امید جاده را می پیمود و می خواست به فردا برسد ولی او مرز زمان را هم فراموش کرده بود او براه افتاد و دیگر راه بازگشتی نداشت و نمی دانست جاده یعنی غربت و از این مسیر پر حادثه هیچ خبر نداشت در دلش چیزی بود مثل یک شاخۀ نور که به او امید فرداهای روشن می داد از پس این غربت واهۀ دور همچنان می پیمود جاده ها از پس هم استواری در نگاهش موج می زد ولی او بی خبر از این غم غم غربت،غم دوری از وطن غم بی ارزشی ارزشها غم نابودی آن شاخۀ ایمان و عقیده در ته غربت آن شهر فرنگ شهیار |








