شکوه 30 بهمن 83 - 13:48 |
جاده های عمر من، از پس هم می گذشت لحظه های زندگی،مثل طوفان می گذشت خاطرات خوب من، همچو یک بادی بود ولی ان خاطر بد، در دلم باقی بود اه های دل من، بر فلق جاری بود ان دعای دم صبح،بر شفق پیدا بود شاید ان صبح غریب که دگر می اید روز عشقی باشد،که دلم می خواهد می نشینم با شوق،با دل لرزانم تا سحر با معبود،شکوه ها می خوانم شهیار |
شب 30 بهمن 83 - 13:47 |
شب را دوست داشتم چون با سیاهی و ظلمت تمام پلیدی ها و زشتی ها را در خود می پوشاند بهمین خاطر هروقت دلم می گرفت به تاریکی خیره می شدم ولی امشب همه چیز یک جور دیگر است بکنار پنجره رفتم تاریکی در همه جا موج میزد ظلمتی خوف اور دستم را بر سیاهی شب مالیدم اثری از روشنی روز نمانده همه جا یک رنگ شده سراسر سیاهی و ظلمت تمام پاکی و روشنی روز نیز از بین رفته است دیگر اثری از انها نیست وشب مانند مرداب همه چیز را در سیاهی خود فرو برده و همه چیز را مثل خودش بی حرکت و سرد کرده ناگهان احساس کردم که از شب بیزارم چون پوچی و سردی را نمی پسندم و از بی حرکتی متنفرم شب در من رخنه کرده بود و من همه وجودم را به شب سپرده بودم ولی اکنون می خواهم از پوچی بگریزم که شاید به روشنی و گرما برسم و اگاه باشم از این پس هرجا روشنی و پاکی باشد سیاهی و ظلمت شب انجا را نیز فرا خواهد گرفت پس خدایا کمکم کن تا به طلوعی برسم که ان را غروبی نباشد و به روزی برسم که از پس ان شبی نیاید شهیار |
مولا علی 30 بهمن 83 - 13:46 |
تو ای تنها پناهم در تب تند زمستان تو ای ارامشم در بی کرانهای شب هجران تو ای مولای من ای از همه برتر تو ای سودای من ای شافع کوثر تو ای خورشید و ماهم ای شه مردان تو ای برتر ز هر افاق و هر انسان تو را من می پرستم ای علی از عمق جان و دل تو را من می نویسم ای علی با خواهش باطل تو را گر می توانستم در لحظه که محتاجم بگیرم در برم مولا که من خیلی پریشانم شهیار |
برگرد 30 بهمن 83 - 13:46 |
تویی تنها پناهم ای همیشه ماندگار برگرد تویی مرحم بروی درد و غم ای مهربان برگرد تویی همراه و هم بغضم بوقت گریه ها برگرد تویی تنها دلیل زیستن در اوج ماتمهای من برگرد تو ای تنها طلسم این دل تنهای پژمرده بیادت تا دم مرگم کشیدم انتظار برگرد |
ستاره گم شده 30 بهمن 83 - 13:45 |
شب مهتابی زیبا و زلال مثل هر شب آسمان پر از ستاره این کویر بی نهایت شده مأمن امین هر ستاره ولی امشب یک ستاره گم شده در آسمان پر سخاوت شاید اون ستارۀ مشرقی کوچک و تنها راه برگشتی ندارد توی این سیاهی های بی نهایت یک ستاره ام ، یک ستارۀ غریبه یک ستاره ای که انگار گم شدم در این وسیع بی نشانه همۀ وجود سردم یافتن راه رهاییست از دل خاموش این وسعت تاریک تا خود مأمن امن این ستارۀ غریبه |
زمانه 30 بهمن 83 - 13:44 |
روزی از سمت طلوع خورشید وارد دنیا شد بی خبر از همۀ غصه و ماتم های دنیا سر خوش و شادمان در پی انسان شد آن پری کوچک و زیبا فریب خندۀ کاغذی دلهای سنگی را خورد و گمان می برد کسی اینجا عذاب رنج و سختی را نخواهد خورد آن لحظه که پا به عرصۀ خاکی گذاشت از رنج و غم و مهنت و بی وفایی تعبیری نداشت دید که در گوشه ای از دنیای واهی پیرمردی خسته ، تنها رها مانده مادرانی را دید که به دست کودکان قد کشیده به کنجی،غریب و خسته ماندند و همان روز پری کوچک تنها و غمگین قدر سرخوشی اقیانوس را فهمیده بود و از سمت غروب خورشید با دلی شکسته از اینجا رفت |
اندیشه 30 بهمن 83 - 13:44 |
لحظه ها در گذر است و همین فرصت کوتاه زمان سهم روئیدن ماست آنچه امروز تو در قلک آیندۀ خود میریزی استخوان بندی فردای تو را خواهد ساخت پس بجای حسرت روزهای رفته قلک آیندۀ خود را پر از فردا کنیم وقت آن است که کفشها بر کنی پا را در برکۀ مواج زمان بگذاری وقت آن است که رختها برکنی تن خود را در حوضچۀاکنون مرطوب کنی بر تن خود رنگی از امروز و اکنون بزنی در پی یافتن،رنگ فردا بروی پس بجای حسرت مردن آن یاس سفید در پی رویاندن آن غنچۀ بی جان تن بوتۀ یاسها بروی |
کمکم کن 30 بهمن 83 - 13:43 |
شب سرد بی ستاره تو دل این شهر بی رحم عابری غریب و خستم برای فرار از این شب وحشت کمکم کن هموطن تا ته این غم نفسهای تن این باغچۀ خسته هنوزم حال و هوای یاس پرپر شده داره صدای نالۀ برگهای اقاقی هنوزم داره امید یک ستاره کمکم کن به تن این شهر متروک بزنیم ما رنگ سبز یک تولد دوباره تا که این پهنای مرده برسه بروز غوغای ستاره کمکم کن تا که اشک آسمون رو در بیاریم شهر ما پر از پلیدیست تا که با هق هق ابرها پاک کنیم از دل مردم،پلیدی های دنیا تا طلوع صبح فردا هموطن راهی نمونده کمکم کن از دل این شب تاریک تا خود صبح سپید پل بزنیم کمکم کن تا که در جستجوی نقره ای قلبهای عاشق توی کوچه های آبی دوباره عاشقهای خسته و واموندۀ از عشق رو بیابیم صدای نفسهای طلوع فردا می رسه بگوش این قلب شکستم هموطن برای زنده موندن گلهای باغ آرزوهای دل خود بیا تا با هم بشیم یک دل و یک رنگ تا که فردا نخوریم حسرت این شبهای پر فریب و نیرنگ |
رستم 30 بهمن 83 - 13:42 |
آفتاب می میرد و ماه زنده می شود شب فرا می رسد از پس روز و دوباره روز به پایان می رسد من در این اندیشه باقی که چرا اینگونه است این چه رسم روزگار است شه نامه را می بندم و در این اندیشه باقی که آیا رسم مردی این است که این شیر مرد ایران باستان خداوندگار قدرت ایرانیان بزرگ مرد تاریخ این مرز و بوم رستم دستان قهرمان هفت خوان این گونه داستانش به پایان رسد انتهای کوچۀ نامردی ته بن بست تمام ناجوانمردی ها نا براری بود که ای کاش نمی بود قصۀ رستم و رخش را به پایان نمی برد رستمی که زندگی را بدون ایران پوچ و بی ارزش می پنداشت و برای نجات سرزمین آریایی از تمام دل و جان مایه گذاشت و چرا مانند شاهان شاهانه نمرد و چرا اینگونه از دنیا لحظه ای لذت نبرد رستم دستان ما حفاظت از زمین پاک شاهانی چون کوروش و داریوش و فریدون را مقدس می شمرد و در این راه جان شیرینش را در بن چاه به خداوندگار تاریخ سپرد |
امید بهار 30 بهمن 83 - 13:41 |
روزی از روزهای سرد خزان ته یک جنگل خشکیدۀ زرد کلبۀ چوبی و کهنه با کمی هیزم نمدیده و سرد وسط سکوت خاکستری مردن برگهای درخت توی اون هوای وحشت زدۀ دیار ماتم داخل کلبۀ نمدیدۀ سرد اجاقی مرده با دو تا فانوسک خشکیده از غبار ماتم توی اون فضای غم بار سنوبر صدای نفس کشیدن دو تا کفتر عاشق می رسه به گوش جنگل که می خوان بگن به برگها که هنوز هم زندگی هست توی این سکوت جنگل حالا اون دو کفتر مست توی اون کلبه محکوم به ماندن چشم براه برگهای سبز درختهای سنوبر رنگ آبی حیات را برای جنگل مدحوش می کنن تعبیر بودن اون دو عاشق، اون دو معشوق می سازن زندگیها را به رنگ روز موعود فصل آغاز دوباره، فصل نو کردن تنپوش فصل سبز نورسیدن، با قشنگیهای نوروز روزی از فصل بهار است، روز آغاز دوباره که بیاد و این خزان را ببرد از این فضای غم بار ترانه تا که اون جنگل مدحوش نشود دوباره رویای خیالی درختهای بهاره شهیار |








