تبلیغات


__
ورود به سایت طراحی تابلوهای سیاه قلم شاهپوری
5 مرداد 87 - 01:43

wel-top-2.jpg

www.zahra-shahpori.ir

  • ارسال نظر (0)
خسرو شکیبایی هم رفت
28 تیر 87 - 16:44

Go to fullsize image

یکبار دیگه یک هنرمند به دیار باقی پرواز کرد

حتما همه میدونن سرطان کبد و یک ایست قلبی و بعدشم ...

فقط 64 سال زندگی ...

30 سال  زندگی سینمایی

فقط میشه  با فیلمها و کاستهاش خاطره اش و زنده نگه داشت

من واقعا اقای خسرو شکیبایی دوست داشتم

چطور میشه باور کرد که ... دیگه ... نیست

میشه گفت : خداحافظ !!!

روحش شاد .

 

 

Go to fullsize image

نام: خسرو شکیبایی

تاریخ تولد: 1323  

خسرو شکیبایی، دار فانی را وداع گفت

خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران، صبح امروز جمعه 28 تیرماه به علت ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

 شکیبایی صبح امروز در سن 64 سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمی‌برد.بازی در سکانس‌های پایانی پروژه سینمایی "بی‌پولی" به کارگردانی حمید نعمت‌الله آخرین پیشنهاد بازیگری مرحوم خسرو شکیبایی در سینما بود که به علت کسالت وی محقق نشد.

 انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران در دومین جشن خود از مرحوم شکیبایی به عنوان یکی از بازیگران برتر 30 سال اخیر تجلیل کرد.

ضایعه فقدان خسرو شکیبایی را به بازماندگان آن مرحوم، بازیگران و هنرمندان سینما، تئاتر و تلویزیون ایران و تمام دوستداران هنر وی تسلیت می‌گویم.

شکیبایی از همسر اولش (تانیا جوهری _ بازیگر) یه دختر داره به نام «پوپک» و از همسر دومش (پروین کوشیار) یه پسر به اسم «پویا»

...
29 دی 86 - 22:43

...

جستجو ی بی انتها
26 دی 86 - 11:05

پیرمرد خسته

از جانِ شبابِ من چه میخواهی ؟

گوشهایم نوای عاشقانه ی بادهای زمستانی را می شنود

و همه روزهای  سرد  را می بینم

در جامعه های اکلیلی برف

و من در انزوای یک تصویر

در خم یک کوچه از قلب رنجوری

آرامیده ام .

زهرا شاهپوری

گلدان
20 دی 85 - 01:17
 

گلدان


  magnify
  ای کاش می توانستم هر روز پنجره ی اتاقم را باز کنم.آن وقت گلدانی می خریدم.درون پنجره ی اتاقم می گذاشتم و هر روز صبح برای آب دادن، به گلم بیدار می شدم. برایش موسیقی می گذاشتم؛ به حرف هایش گوش می دادم.از روزهایمان عکس می گرفتم و در خاطرم از با هم بودنمان می نوشتم. هر گاه دلم می گرفت برایش از حافظ تفالی می زدم و روزانه هایم را برای او باز می گفتم.
  می دانی آن وقت بهانه ای داشتم برای دلتنگ نبودن
بازم یه تولد دیگه
23 آذر 85 - 22:42
سلام خیلی وقته ننوشتم ...شاید از سال قبل ... دلم گرفته ... هنوزم تنهام ... به زودی 21 سالم تموم میشه میرم تو 22 سال نمیگم کاری نکردم یا به هیچ جایی نرسیدم یا حتی ناشکری نمیکنم ... یا حتی دیگه از خدای نامرد،  دیگه گلایه نمیکنم ... یا حتی از قبل ننوشتم که بخوام اپ کنم  ... نه ... نه ... الان فقط دلم گرفته ... نه از اینکه یک سال بزرگتر شدم ..

از اینکه یک سال دردهام بیشتر شده ...

دوباره خودم به خودم تبریک میگم چون به زودی تولدمه ... خنده داره ... زیر سقف اتاقم داره بارون میزنه ... پنجره ی اتاقم بسته است اما نفسهای سرد زمستون  تنها بازدم  تپش  قلب گرممه ... باید خندید به غصه ای که غرورو میشکنه
چه دنیای كوجیكیه
12 آذر 85 - 07:25

دلم گرفته ...


 چیزی به جز این دوست ندارم بنویسم

تردید
25 آبان 85 - 20:09
در اتاق تاریك تنها نشسته بود با اندوهی كه از چشمانش سرازیر می شد روی صورتش .سرما كمكم از منافذ پنجره ها و درها به داخل وارد می شد .لرزش عجیبی تنش را در برگرفته بود . باد تندی شروع به وزیدن كرده بود . چشمان درشت بادامیش  ، تاریك شده بود . سایه های بریده تردید
روی شانه هایش نشسته بود نمی دانست چه باید بكند برود یا بماند.
با خودش می گفت : ماندن و رفتن چه فرقی با هم می كند. هردو نتیجه اش یكی می شود به یك تردید نه بگم تردید دیگر جایش را می گیرد .
سرمای عجیبی از منفذهای در و پنجره می آمد او مانند كوه شده بود ساكن و ساكت . پاهها و دستانش بی حس شده تكان نمی خورد ند.
انتظار واژه ی غریبی است
4 مهر 85 - 18:32
 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست

که با آن خو گرفته ام.


 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد
امشب
4 مهر 85 - 18:31

بازم یه شب دیگه بی خوابی زده به سرم الان ساعت نزدیك 3 نیمه شبه اما من بدون اینكه لحظه ای خواب را مهمان چشم های خسته ام كنم ...بیدار...بیدارم ...شاید خیلی وقتا ...خیلی جاها ..خیلی از آدما ...بی خواب بشن ...شاید این یه حرف ساده است كه میگی خوب چیه ؟ هنر كردی خوب منم اینجوری میشم.


دارم فكر میكنم چرا بیدارم چرا بی خوابم چرا نمی تونم فكرم و متمركز كنم .دارم فكر میكنم چی میخواهم از این دنیا از این زندگی اما هنوز به نتیجه نرسیدم .با خودم همین الان این جمله را كه تایپ كردم .گفتم : چی میگی زهرا تو كه برای خودت اهدافی داری ...تو كه می دونی چی می خواهی و چی دوست داری چرا این حرفهای نا امید كننده را تحویل  دیگران می دی ...چه جوابی دارم به خود منطقیم بدم ....انگاری یكی دیگه از یه جای دیگه میگه : تو چی می دونی همش سرت تو حساب و كتابه همش دنبال اعداد و تفریق و جمع بندی اونایی حالا گاهی ها هم ضرب و تقسیم دیگه خیلی به خودت فشار بیاری یه جذری هم میگیری... اما من به چیزای دیگه ای به جز اعداد تو فكر میكنم به زمان ...به چیزی كه هنوز نتونستم بهش غالب بشم ....داره عمرم میگذره و هر روز پیر تر از روز قبل می شم و تو به من می گی نا امید نباش ... دلم از خیلی از این روزا میگیره ....دوست دارم از اینجا برم ...دلم یه جای تازه یه شهر جدید با آدمهای متفاوت می خواهد ...خسته ام از این مردم از این رفتار ... دوست دارم جایی زندگی كنم كه آرامش داشته باشم ....هنوزم حرفهام تموم نشده كه یكی دیگه میگه : چه ساده چه خوش خیال ...خدا شفات بده ....صداها هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه ...میون این همه نظر این همه صدا خودمو پیدا می كنم ... و بازم بی خوابم ....راستی این همه صدا،  این همه نظر...


 مال فقط من بود ؟

__