تبلیغات


__
....
3 مهر 86 - 16:07
 

سلام بهونه ی نفس کشیدنم .

آمدم که بمانم , شاید تو هم بمانی , شاید بخواهی که بمانی , بمانی برای دست هایم , بمانم برای

دست هایت . فریاد دلم را از سکوتم بشنوی . فریاد دلت را از نگاهت بخوانم . نگاهم را باور کنی , دلم را

باور کنی , سکوتم را بشنوی .

کاش فاصله یک رویا بود . کاش باور می کردی دور از نگاهت , دور از گرمی دستت به صدای دستت دل

سپرده ام . دلت را باور کرده ام , به دلت دل سپرده ام .

نمی خواهم زنجیری باشم برای بال پروازت , برای اوج گرفتنت , برای مهر ورزیدنت , برای مهر دیدنت .

می خواهم یکی شدن را تجربه کنم در سایه ی نگاهت , در گرمی دستانت , در استواری شانه هایت .

بی تو بودن را می ترسم بی آن که با تو بودن را تجربه کرده باشم .

آمدم که بهار باشم برایت , حتّی اگر پاییز باشی , حتّی اگر زمستان باشی . زمستان را دوست دارم ,

پاییــز را دوست تر . می خواستم بهــارت باشم , می خواهم که بهــارت باشم , کاش می شد که

بهــارت باشم . بهـارت باشم تا بخندی , تا شکوفه کنی , تا گل دهی , تا غم چشمانت آب شود , تا

دلت آرام شود .

می خواستم که تابستانت شوم , می خواهم که تابستانت شوم , کاش می شد که تابستانت شوم .

تابستانت شوم تا سبز شوی , دلت میوه دهد , رود چشمانت بخشکد , دریای مهربانی ات جاری شود .

کاش می شد تکیه کنم بر شانه هایت , بر دلت , بر دستت . کاش می شد بمانی برایم , برای دلم ,

برای دستم . اگر این گونه می شد , دلت بود و دلم , دستت بود و دستم , شانه ات بود و سرم , نگاهت

بود و نگاهم , تو بودی و من , بی هیچ سخنی , بی هیچ گلایه ای .

کاش می شد که این گونه باشد . اگر این گونه نباشد , تو می روی تا بمانی با دلی دیگر , دستی دیگر ,

نگاهی دیگر . اگر این گونه نباشد , من می مانم و من , من می مانم و یادت , نگاهم می ماند و انتظار

بودنت , بی آن که نگاهت را دیده باشد . دستم می ماند و سرما بی آن که گرمای دستت را حس کرده

باشد . سرم می ماند و بی سامانی , بی آن که تکیه بر شانه ات داده باشد . دلم می ماند و سرگردانی

, بی آن که راهی در دلت گشوده باشد . من می مانم و من , من می مانم و یادت . من می مانم و یاد

روزهایی که بی هم بودیم و با هم . گرچه اکنون هم من هستم و روزهای سخت بی هم و با هم بودن .

من هستم و من , من هستم و یادت , من هستم و انتظار دیدنت

  • ارسال نظر (1)
ستاره
29 مرداد 86 - 21:53

توی یکی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میکنی میبینی بین میلیونها ستاره یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ نظرت رو به خودش جلب میکنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند میکنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا میکنی تا بالاخره به خواب میری.اما یک شب که سرت رو بلند میکنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست.

اون موقع است که تموم غم های دنیا هری میریزه تو دلت.بعد از اون شب تا مدت ها دیگه سرت رو ،رو به آسمون بلند نمی کنی  تا بالاخره بعد از مدت ها میفهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای،باز هم نفس میکشی،و باز هم زندگی میکنی.پس دلیلی نداره که نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره نگاه نکنی.

بعد از اون تصمیم هر شب میری و یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا میکنی و باز هم یه شب میری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.

اما دیگه مثه قبل نا امید نمیشی و باز میری سراغ یه ستاره ی زیبای دیگه.همشون میرن تا اینکه نوبت میرسه به آخرین ستاره ای که تو آسمون وجود داره.

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمیره، چون تو با تمام وجود دوسش داری!

__