حال که عزم رفتن داری پس برو... 29 مهر 86 - 23:30 |
به کجا میروی صبر کن
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر کن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عشق من تو گر گریه کنی بغض من نیز میشکند خنده ی عشق کن . عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش ای نازنین باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو حال که عزم رفتن داری پس برو خدا نگهدارت |
سلام اخر 26 مهر 86 - 17:12 |
سلامای غروب غریبانه ِ دلسلام ای طلوع سحرگاهِ رفتنسلام ای غم لحظه های جداییخداحافظ ای شعر شبهای روشناییخداحافظ ای شعر شبهای روشنخداحافظ ای قصه ی عاشقانهخداحافظ ای ابیِ روشن عشقخداحافظ ای عطر شعر شبانهخداحافظ ای همنشینِ همیشهخداحافظ ای داغِ بر دل نشستهتو تنها نمی مانی ای مانده بی منتو را میسپارم به دل هایِ شکستهتو را میسپارم به مینای مهتابتو را میسپارم به دامانِ دریااگر شب نشینم اگر شب شکستهتو را میسپارم به رویای فردابه شب میسپارم تو را تا نسوزدبه دل میسپارم تو را تا نمیرداگر چشمه ی واژه از هم نخشکداگر روزگار این صدا را نگیردخداحافظ ای برگ و بار دل منخداحاظ ای سایه سار همیشهاگر سبز رفتی اگر زرد ماندمخداحافظ ای نوبهار همیشه
|
خدا حافظ همین حالا... 16 مهر 86 - 17:50 |
خداحافظ همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره اخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدون بی تو و با تو همینه رسم دنیا خداحافظ همین حالا ... |
روزهای تنهایی 3 تیر 86 - 16:57 |
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی . اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی . اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه . اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره .. اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری . اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن . اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات . به همین سادگی ... حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه؟!! کاش می دونستی که ... |
شکسته های این من خسته 30 خرداد 86 - 00:22 |
باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی که تاریکی با دلم همبستر شده بود کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟ وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!! خواستم با تو بودن رو از نو بسازم ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی! خسته ام از تکرار واژهای تکراری... نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟ و در پی چه هستی...!؟؟ |
شکسته های این من خسته 30 خرداد 86 - 00:19 |
باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی که تاریکی با دلم همبستر شده بود کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟ وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!! خواستم با تو بودن رو از نو بسازم ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی! خسته ام از تکرار واژهای تکراری... نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟ و در پی چه هستی...!؟؟ |
no subject 14 خرداد 86 - 00:11 |
چه سوال عجیبی!
|
31 اردیبهشت 86 - 07:13 |
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد باید بیشتر به کردار توجه کرد تا به گفتار از همین روست که عشق کلام نیست
نام او که روحش در کالبد ماست........................................ در بلندترین ارتفاع از آسمون هیچ ابری نیست اگه تو زندگیت ابری دیدی بدون که به اندازه ی کافی اوج نگرفتی همه میپرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب چیست در همهمه ی دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید که تورا برد اینگونه به ژرفای خیال
گل زیبای من بر من نظر کن نگاه گرم تو بس دلنشین است ببین دستان سرد بی پناهم تمام هستی من بند این است از آن روزی که فهمیدم خطایم دگر صبر و قراری در برم نیست همه امید من برگشتن توست بجز عشقت هوایی در سرم نیست نمی دانی از آن روزی که رفتی همه روزم چو شب تاریک و تار است سرم زیرپر افسردگی هاست حساب دردهایم بی شمار است همه امید من بازا که بی تو چو مرغی بال و پر بشکسته مانم همه امید من بخشایش توست بیا ای مهربان آرام جانم
|
شهر من 24 اردیبهشت 86 - 07:28 |
پشت قاب شیشه ی پنجره ای، که شبای منو با خود میبره جایی که گذشته هام، مثل تصویر از تو قابش میگذره
پشت قاب بی نفس ، مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل یک حقیقت رفته به باد
منو با خودمیبره ، مثل یه رویا توی خواب شهر من ، من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش
از پس شیشه تو را میبینم ، که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو میگیرم
و تو را میخوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم...
تن من پاره ای از آن تن توست و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست... |
به تو می اندیشم 21 اردیبهشت 86 - 19:26 |
به تو که چنین سخت مرا آزردی... تو که باران نگاهت همه را می بارد... تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند... و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم... به تو می اندیشم! به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم... امشبی را به من آرامش ده... و تو خندیدی که نه جانم... بین ما فاصله هاست... و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...! و هنوز به تومی اندیشم! به تومی اندیشم غریبه آشنا! |











