از صدقه سر ریق زدن ِ نسناس ها ، چلپاسه ها هم به نوایی می رسند . حالا کار دنیا به خرد نابخرد ِ بشر قد نمی دهد ، حکم بر عدم دادن جفاست . اقتصاد مجازی که رواج باشد ، هر شش گز به شش گز یک حجرۀ بلغورات فروشی باز می کنند ، از مشاورۀ جنسی گرفته تا کمک آلات سکسی ، از مبانی دموکراسی گرفته تا تحلیل های قزل قرتی دیپلماسی را حراج می زنند . آنجا که اهل معنا از فروتنی لب فرو بسته اند ، اهل مغنا ، کف زن و دف زن بازارچۀ تنخیر می شوند . نوح نبی ای دیگر می طلبد و عمری فزون تر که ایشان را ملتفت کند که ، مانده حالا تا به سن تنکیف برسید .
هم المعطلون ( آنان که بر خویشتن معطلند ) را اندرز دادن ، تلاوت یاسین است بر آلت شنوایی یابو ، نگفتم گوش ، که گوش را در نهایت درکی بر شنیده مقدور است ، نادان را در کلاس تشریح اگر مزکوتی دهند و گویند تعیین جنسیت کن ، بی شک بر نری حکم بر مادگی می دهد ، چه آنکه درایت اهل جهول ، فارغ از بلاهت نیست .
سلطان ابراهیم سور در وادی ختن مست ، زبان از حلق کسی بدر کرد که در سرودۀ سلطان یک هجا خطا یافت ، دغدغه دارم از عاقبت ذکور اناث پروری که قلم را تیغ سلطان ابراهیم سور می پندارند و عالم مجاز را وادی ختن مست .
برگردیم به همان چهارسوق بلغوراتچی ها ، که کسب حلال ندارد و الی ماشاء الله کسب محال وفور نعمت است ، اندام ماشل دارند و طبعی مائل ، خردی زائل دارند و خیالاتی ساقل ، گویی از قرارمکین ، میراث خوار بهینه های نعمت حق بودند و جز خوبی و زیبایی ارث نبردند و هر آنچه زشت می نمود زبانم لال حضرتش هدیه بر خلایق دیگر کرد ، پسرخواندۀ خیالات که باشی همۀ محالات در وجودت چنان نمود می کند که انکار را زنده زنده در گور می کنی و انکار کننده را چون فاعل ختان ات بد خواهی داشت ، حال آنکه در ختان سودی نهفته است که تو را روزی بدان واسطه شکر واجب می گردد به درگاه یزدان .
حضرات محض ِ تغنی ، زبانم لال هم نقش کلیم الله را ایفاء میکنند و هم گوساله سازند ، هم هامان ِ فرعونند و هم هارون ِ موسی کلیم الله ، هم ارث از نکیسا و باربد برده اند و هم نسب از داوینچی ، موقعیتی که از پی تهنید کسب شود ، مایۀ کسب تحنی ِ خلق که نخواهد بود هیچ ، منتظر تدنی باشید .
تشنیع ِ خلق می کنید و از ترفیع فهم معذورید ، از تارک سر تا انگشت پای غرق در دروغ و کذبید و بدا به روزگارتان که با کذب خویش عقد بسته اید و ای دریغا که کذبتان را مکرر گفتید و خویش هم بدان گرویدید و ایمان آوردید .
دار ِ پاتیل کذبتان را تا فرصت هست جمع کنید ، والا اگر این خلایق آش اوهامتان را هم بزنند ، هوای چشمتان مثل شرجی جنوب می شود .
وقتی که سرپنجه های بغض ، حنجر احساس آدمی را سخت می فشارند ، دیگر چه مجالی برای تنفس ! ! ... دیگر چه جولانگاهی برای عربده ! !
آنجا که تصویر ماه ، برهنه و عریان ، اندک مجالی برای معاشقه و مغازله با سطح آرام برکه ای می یابد ، عظیم ترین دستاورد بشر ، چیزی بیش از یک آه نیست .... ایمان بیاوریم که اشک ، عصاره ی شرافت آدم است .
تفسیر شبناله های باد ، در کوچه های گنگ و تهی از عبور نیست ، باید دمید در رگ نی تا نوا کند .
دیگر ، پژواک هم خسته از آواز آدم است ...
فرصت ، همیشه کمتر از ادراک آدم است ، این را وقتی فهمیدم که حاج علی اصغر می گفت : جا ماندم از قافله ی عشق و شور و حال .... تمدید نمی شود چیزی که تمدید شدنی نیست .
فرصت که گفتم ، فاجعه رقاصی اش گرفت ...دیدم به خنده گفت : او کم است و من نزدیک ....بیچاره فرصت ! این روزها فقط صرف لب بازی می شود در پستوهای پر جاذبه ی بلوغ.... در کشتارگاه های شهوتزده ی نبوغ !!!
دست کدام صاعقه آتش به باغ زد ؟!
وقتی ما آدمها نمی خواهیم خودمان ( آدم ) باشیم ، بیچاره صاعقه ، که گناه آتش افروزی را باید به جان بخرد!!!!!!!!!!!!!
گفتم ای جان ، تو عین مایی
گفت ، ای چه بد در این عیان که منم
گفتم آنی ، گفت های خموش
در زبان نآید آنچه منم...........