... 16 شهریور 87 - 11:54 |
بزن آن پرده... اگر چند تورا سیم از این ساز گسسته...!
بزن این زخمه... اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی...!
بزن این زخمه بر آن سنگ...! بر آن چوب...! بر آن عشق...!
که شاید بردم راه بجایی...! بردم راه بجایی...!
.
.
.
|
... 12 شهریور 87 - 14:03 |
دلم هوای تو دارد ...
خودت نمی دانی ...
کویر خاطر غمدیده را تو بارانی ...
ازین همه غم هجران ...
چگونه بگریزم...!
بشارتی بنما ای همیشه نورانی ...
امید وصل تو ...
من را به رقص می آورد ...
بخوان ترانه ی بودن ...
چرا نمی خوانی ...
اگر شبی تو به خوابم گذر نمی کردی ...
روانه می شدم از غم به شهر حیرانی ...
کنون زکوی تو با اشک دیده خواهم رفت ...
که خسته گشته ام از این همه پریشانی ...
و در دو لحظه آخر ...
به عشق خواهم گفت ...
که ...
در کلاس عشق تو هستم ...
بسی دبستانی ...!
![]() |
:( 3 شهریور 87 - 14:48 |
یاد من می افتی هیچ وقت... ؟
وقتی می بوسه تو رو یاد من می افتی هیچ وقت ... وقتی نازت می کنه یاد من می افتی هیچ وقت ... وقتی گل می ده بهت یاد میخک ها می افتی ... وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام می افتی ... یا که نه... یاد من می افتی هیچ وقت ... یا که نه... یاد من می افتی هیچ وقت ...
وقتی گریه می کنی سر تو بغل می گیره ... وقتی می خندی بهش برای خنده هات می میره ... وقتی با هم دیگه این، کنار هم این ور و اونور وقتی چشم غره می ری واسه چشمات می زنه پرپر.. تو رو دوست داره مثل من... یا که نه... تو رو، رو چشماش می زاره ... یا که نه... مثل من... یا که نه...
وقتی آهنگی که با هم می شنیدیمو گوش می دی... یادم می افتی... اون جاهایی که با هم رفتیم می ری یادم می افتی... وقتی دوستای قدیمو می بینی از من می پرسی ... خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی... هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه ... هوای طوطیمونو داشتی یا نه ... یاد من می افتی هیچ وقت ...
وقتی گریه می کنی سرتو بغل می گیره... وقتی می خندی بهش برای خنده هات می میره... وقتی دلگیر ازت تو رو می بخشه مثل من ... واسه خندوندن تو می کشه نقشه مثل من... تو رو دوست داره مثل من یا که نه... اشکات رو تنش می باره یا نه... تو رو دوست داره مثل من یا که نه... تو رو، رو چشماش می زاره یا که نه... مثل من... یا که نه...
|
:( 30 مرداد 87 - 10:28 |
دستها بالا بود
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید
یک پاسخ
سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند ...!
|
... 12 مرداد 87 - 12:20 |
صدایت گرم است... گرم و آرام... می خندی و شادمانه برایم می گویی ساعت ها و ساعت ها انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی و دستانم سر بخورند روی موها و گونه هات. و تو پس از روزه ای طولانی، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده صبح...
من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت و مست می شوم تا خود روز... روز می آید و مرا غرق می کند در تمام پلشتی هایش... سایه ابر سیاه شوم رنگ می اندازد روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها؛ و انحنای لبخندم زهرآگین می شود یادم می آید رها شده ام ...میان جاده ای پر پیچ و خم و بیهوده دنبال نشانی مقصد می گردم...
یادم می آید نشسته ای آن سو تر و نگاهم می کنی با چشمانی نگران لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام...
وسوسه غریبی است... آن سو آب است که دعوتم می کند به تر شدن، به دل شدگی، به رهایی و این سو... تو ، که وسوسه دستان آب را پس می زنی و می خوانیم به سمت زندگی...
گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند و به کرنش سر خم می کنند آنچه بر من گذشت... آنچه بر ما گذشت... درکلمه نمی گنجد...
دنیا ایستاد دنیا به نظاره ایستاد و من در آغوشت سبز شدم و زندگی از یاد رفته را زندگی کردم...
و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن... ... .. . |
... 5 مرداد 87 - 09:51 |
بمون... ولی به خاطر غرور خسته ام برو ... برو ... ولی به خاطر دل شکسته ام بمون ... به موندن تو عاشقم ... به رفتن تو مبتلا ... شکسته ام ولی برو ... بریده ام ولی بیا ... چه گیج حرف می زنم ... چه ساده درد می کشم ... اسیر قهر و آشتی ... میون آب و آتشم ... چه عاشقانه زیستم ... چه بی صدا گریستم ... چه ساده با تو هستم ... و چه ساده بی تو نیستم ... تو را نفس کشیدم... و به گریه با تو ساختم ... چه دیر عاشقت شدم ... چه دیرتر شناختمت ... تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره ... سکوت کن ... سکوت کن ...سکوت حرف آخره ... ببین چه سرد و بی صدام... ببین چه صاف و ساده ام ... گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام... بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه ... عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه ... .. .
|
... 29 تیر 87 - 17:36 |
تو که جون منی ... عمر منی
کویرمو انگار که بارون منی
تو درمون دل دیوونمی
مرحم و آرامش این روح و تنی
هر که هستی – هر چه هستی
تو تموم عشق این دیده گریون منی
خوش نشستی – خوش نشستی
توی قلبم ...
تویی که مرحم و درمون منی
تویی که جون منی ... عمر منی
کویرمو انگار که بارون منی .......................... ..........................
|
:( 22 تیر 87 - 11:01 |
مثل آئینه شکستم تو ندیدی...!
صدای شکستنم رو نشنیدی...!
یادته بهت می گفتم نمی مونی...!
دیدی آخرش به حرف من رسیدی...!
پیچک های باغچمون خشک شد و پژمرد...!
خاطرات ما رو توی قصه ها برد...!
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود...!
دیدی آخرش چه جور تو دست مرد...! . . . . ...
|
خداحافظ 9 تیر 87 - 11:03 |
خداحافظ ...ای همنشین شب های تنهایی من خداحافظ ...ای راز سر به مهر ناگفته های من
نمی دانم در کدامین فراسوی زمان دوباره با تو پیوند می خورم نمی دانم در کدامین شب مهتابی دستانم بر شانه هایت تکیه می کنند حتی نمی دانم که آیا این سرنوشت غریب دوباره ما را به هم می رساند یا نه ؟ اما این را بدان با تمام دل شکستگی هایم برایت دعا می کنم با تمام سکوت غمناکی که بر قلبم حاکم شده است می خواهم که باز هم ... می خواهم که در جایی دور دست تر از جزیره نامهربانی ها ببینمت
خداحافظ یار نامهربان من ...
|
می خواهم گوشه ای از قلبش را.... 28 خرداد 87 - 14:28 |
میخواهم، گوشه ای از قلبش را تنها گوشه ای كوچك برایم كافی است می دانی قلبش كجاست؟ در سكوتی مرموز پشت دیوارهای آهنین اگر بتوانی این لایه های سخت را بشكافی اگر بشود از زنگ های خطر و از سگ های نگهبان آن ایمن گذر كنی اگر مسیرت درست باشد و بیراهه نروی اگر و باز هم اگر ... آن گاه است كه به آن مكان مقدس می رسی به جایی كه من بخشی از كوچكترین قسمت آن را برای خود می خواهم تصویری كه خواهی دید زیباست و باشكوه و در عین حال زشت و باورنكردنی سه پری سرخ كه با گذر زمان همچنان می تپد خطوط و نقش هایی از دردهای كهنه، از التهاب های قدیمی پینه هایی ماندگار و بی شمار زخم هایی عمیق و بی مرهم از نامردمی های روزگار عمق و شدت آنها را می شود لمس كرد جایی كه می توانست مال من باشد در دورافتاده ترین و دست نیافتنی ترین مكان قرار دارد نور شدیدی ازآنجا می تابد كه چشمانت را می سوزاند سرما و سكوت خاصی حكمفرماست تاب رویارویی و قدرت نزدیك شدن نداری اما انگار كه كسی در آن محبوس است شاید برای همیشه ندایی می گوید كه تو را به آن سراچه راهی نیست نیرویی عجیب مرا به آنجا می كشاند نیرویی قویتر از آن ندا، آن نور خیره كننده، آن سردی سرد و آن سكوت كشنده نیرویی از درونم ، از قلبم قدرتی برای ایستادن / ...
|










