تبلیغات


__
راه بهشت...
24 فروردین 87 - 22:10

راه بهشت...

 

  مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…! پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

1

بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "  اثر پائولو كوئیلو

 

  • ارسال نظر (1)
...
10 بهمن 86 - 19:56

تصویر بی نهایتم را ترسیم کن ...

با نقشی ساده...

چون زبانش را چه بسیارند که نمی دانند...

 

54cks4l.jpg

فرشته ها می آیند.منتظر باش!
12 مهر 86 - 01:12

Angel_light.jpg

 

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ، حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟

 می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای
مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی . مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را
چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آن سوتر منتظر است. مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند

 

 

باله هایت را کجا گذاشتی؟
24 شهریور 86 - 22:58

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."

 

پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."

 

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.

 

انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

 

پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "

 

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 

آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"

 

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

 

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

 

نظر؟؟؟؟؟

آفاق...
6 شهریور 86 - 00:52
آفاق
 
تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افق ها
در هر قسمت از زمین که وایسی دو افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم

منظور بی نهایت بودن افق هاست
حالا این رو ربطش بده به ادم ها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه

هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعی که فکرش رو بکنی یه جور فکر کنه می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید به اطرافت نگاه کن

یک نگاه دوباره  . از اول نگاه کن . به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته

وقتی از این دید نگاه کنی دو تا نتیجه می گیری :
1-  بقیه هر جوری می تونن باشن و هر جوری که بخوان فکر کنند پس مختارند که ازاد باشن تو نباید تغییرشون بدی

2- می فهمی خودت مختاری
هر باوری و هر فکری رو انتخاب کنی چون در جایی که همه مثل هم می اندیشند در واقع کسی نمی اندیشد.
 
دقت کردی توی خانواده ها
هر جوری مادر بزرگها فکر می کنن به طور صد در صد غیر ارادی همه هم همین جوری رفتار می کنند .

دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند . همه روابط سالمی با هم دارن و گرنه نه که ...
 
تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات . تو هزار راه نرفته داری . هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن و بدون که تو صد در صد مختاری . تفاوت خودت را با دیگران باور کن .
 
لا اکراه فی الدین . قد تبین رشد من الغی
 
انسان هایی با مغزهای کوچک و قلب های بزرگ خوشبخت ترند از انسان هایی با مغزهای بزرگ و قلب های کوچیک .
 
زندگی به من یاد داد که چه جوری فکر کنم ولی فکر کردن به من یاد نداد که چه جوری زندگی کنم!
مداد باشید...
14 مرداد 86 - 01:20
 
لطفا مداد باشید :
 

1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
 
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
 
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .
 
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
 
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
فلسفه زندگی ...
19 تیر 86 - 01:10

یک روز  غرق در فلسفه زندگی بودم که :

گفت : مقصد چیست ؟

گفتم : کدام مقصد ؟

گفت : آن حکایتی که رهایی دهد مرا .  

گفتم : کدام یک ؟

گفت : آن تلاطمی که مرا رساند به اوج .

گفتم : کدام اوج ؟

گفت : آن رهی که وصلت یارم میسر است .

گفتم : کدام یار ؟

گفت : آن یار که مونس شب های تنهایی من است .

گفتم : کدام شب ؟

گفت : آن شبی که روح به پرواز می رسد .

گفتم : قبول جان دلم ، با کدام پر ؟

گفت : آن پری که عشق دهد ارمغان به من .

گفتم  : کدام عشق ؟

گفت : آتشی که از دل حق شعله می کشد .

گفتم : کدام حق ؟

 

گفت : آنکه نام دیگر او « خالق من » است .

گفتم : کدام من ؟

قدری نشست و گفت بگو : آنچه گفتنی است

گفتم : به جای این همه پیغام و حرف و بست بنگر به آنچه هست

 

چشمت ببند و گوش بده :

این صدای توست . . . . . این صدای توست . . . . . این صدای توست

و آنکه با تو زمزمه دارد :

خدای توست . . . . .  خدای توست . . . . .  خدای توست

 

...
16 خرداد 86 - 23:33
 
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
 
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
 
 " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
بهترین...
25 دی 85 - 05:39
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی، بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش كه در كناره راه می روید
  اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف كوچكی باش و چشم انداز كنار شاه راهی را شادمانه تر كن
 اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!
 همه ما را كه ناخدا نمی كنند، ملوان هم می توان بود.
 در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ و كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست
 اگرنمی توانی شاه راه باشی ، كوره راه باش.
 اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش
 
كوچك...
25 دی 85 - 05:37
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟
__