تبلیغات


__
شبنمِ عشق
5 مهر 86 - 12:07
 
 
 
                   از شبنمِ عشق، خاك آدم گِل شد
                            صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
                            سر نشتر عشق بر رگِ روح زدند
                            یك قطره فرو چكید، نامش دل شد 
سه شنبه ها با موری
15 فروردین 86 - 20:47

موری گفت : (( چند روز پیش داستان قشنگی شنیدم.)) چشمهایش را بست و من صبر کردم.


((داستان موج کوچکی است که روی دریا بالا و پایین می رود و از باد و هوای ازاد لذت می برد تا اینکه یکدفعه می بیند موجهای جلوییش دارند محکم به ساحل می خورند.))


با خودش می گوید : ((خدای بزرگ. یعنی همین بلا الان سر من هم می اید؟))


بعد یک موج دیگر نزدیک می شود. موج اولی را می بیند که اخمهایش در هم رفته.می گوید: ((چیه" چرا این قدر ناراحتی؟))


موج اولی می گوید : (( تو نمی فهمی. ما همگی نابود می شویم. تمام ما موجها هیچ می شویم . دیگر چی می خواستی؟))


موج دومی می گوید: ((نه " تو نمی فهمی. تو که موج نیستی.  یک قسمتی از اقیانوس هستی.))


خندیدم و موری باز چشمهایش را بست.


گفت: (( قسمتی از اقیانوس.قسمتی از اقیانوس))

29 تیر 85 - 18:15



  • "Hero"
    - m. carey - w. afanasieff -



  • Hmm
    There's a hero
    If you look inside your heart
    You don't have to be afraid
    Of what you are
    There's an answer
    If you reach into your soul
    And the sorrow that you know
    Will melt away



  • And then a hero comes along
    With the strength to carry on
    And you cast your fears aside
    And you know you can survive
    So when you feel like hope is gone
    Look inside you and be strong
    And you'll finally see the truth
    That a hero lies in you



  • It's a long road
    When you face the world alone
    No one reaches out a hand
    For you to hold
    You can find love
    If you search within yourself
    And the emptiness you felt
    Will disappear



  • And then a hero comes along
    With the strength to carry on
    And you cast your fears aside
    And you know you can survive
    So when you feel like hope is gone
    Look inside you and be strong
    And you'll finally see the truth
    That a hero lies in you



  • Oh oooh
    Lord knows
    Dreams are hard to follow
    But don't let anyone
    Tear them away, hey yeah
    Hold on
    There will be tomorrow
    In time
    You'll find the way



  • And then a hero comes along
    With the strength to carry on
    And you cast your fears aside
    And you know you can survive
    So when you feel like hope is gone
    Look inside you and be strong
    And you'll finally see the truth
    That a hero lies in you



  • That a hero lies in you
    Mhhh
    That a hero lies in
    You
near you
5 اردیبهشت 85 - 00:33
كنار توتنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است
از من تا من تو گسترده ای
با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم
از تو براه افتادم به جلوه رنج رسیدم
و با اینهمه ای شفاف
با این همهای شگرف
مرا راهی از تو بدر نیست
ajibe
5 اردیبهشت 85 - 00:27
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیدم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
your voice
5 اردیبهشت 85 - 00:20
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
neydoonam
8 بهمن 84 - 05:33

نه مرادم ; نه مریدم ;نه پیامم ; نه سلامم ; نه علیكم; نه سپیدم ; نه سیاهم ; نه چنانم كه تو گوئی ; نه چنینم كه تو خوانی ; نه آنگونه كه گفتند و شنیدی ; نه سماعم ; نه زمینم ; نه به زنجیر كسی بسته و نه برده دینم ; نه سرابم ; نه برای دل تنهائی تو جام شرابم ; نه گرفتار و اسیرم ; نه حقیرم ; نه فرستاده پیرم ; نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ; نه جهنم ; نه بهشتم ; نه چنین است سرنوشتم ; این سخن را من از امروز نه گفتم ; نه نوشتم ; بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ; حقیقت نه برنگ است و نه بو ; نه به های است و نه هو ; نه به این است و نه او ; نه به جام است و سبو ; گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم ; تا كسی نشنود این راز گهر بار جهان را ; آنچه گفتند و سرودند ; تو آنی ; خود تو جان جهانی ; گر نهانی و عیانی ; تو همانی كه همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی ; تو ندانی كه خود آن نقطه عشقی ; تو اسرار نهانــــی ; همه جــــــا تو نه یك جای ; نه یك پای ; همه ای ; با همه ای ; هم همه ای ; تو سكوتی ; تو خود باغ بهشتی; ملكوتی ; تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی ; بتو سوگند كه این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ; در همه افلاك خدائی ; نه كه جزئی ; نه چون آب در اندام سبوئی ; خود اوئی ; بخود آی ; تا بدر خانه متروكه هر عابد و زاهد ننشینی و بجز روشنی و شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل و صل نچینی.

به خود آ....

خدا چراغی به او داد،
3 بهمن 84 - 03:45
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت.تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
ghodrate kalamat
26 مهر 84 - 19:54
چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند كه گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یكی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ی دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد .
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر می كرده كه دیگران او را تشویق می كنند.

__