تبلیغات


__
11 شهریور 85 - 04:47





























  • ارسال نظر (1)
عشق آمد و عالمی را به هم...........
3 شهریور 85 - 00:48

چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید


 ------------------------------------------------------------------



شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی


 


می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد


  ------------------------------------------------------------------



شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها  دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود


 


ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت


------------------------------------------------------------------ 



 شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه


 


زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق


 


بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد



----------------------------------------------------------------- 


ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا


 


آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس



  ------------------------------------------------------------------



 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن


 


امـــید هستم


  ------------------------------------------------------------------



 با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد 



 ------------------------------------------------------------------ 


 نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود



 ------------------------------------------------------------------



 هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در  خود


 


زنده نگه داریم



 ------------------------------------------------------------


 









 











 


 


 




جلسه محاكمه عشق بود


 


 و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....


 


 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها كه همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او


 مخالفید ؟


همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی كه عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند و


 


              فقط با عشق میتوانم یك قلبی واقعی باشم


 


 


فراموشی


 



فراموشی به این اسونیا نیست


 


امید من دلم از تو جدا نیست


 


میخوام تو یاد من عشقت بمیره


 


ولی از قلب من مهرت رها نیست


 


دارم اتیش میگیرم از جدایی


 


ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست


 


همه دنیا میدونن این حدیثو


 


که آرامش برای عاشقا نیست



 


 


 


 


 تنها


تنها موندن سخته


                تو ماروتنهاگذاشتی


                                     رفتی پی عشق دیگری


حالا من موندمو


                    تنهایی


                                   من بدون تو انگونه ام


ng


 


 


دوستت دارم




مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم


به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم


چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن


مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم





سکوت مرگبار



نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


 نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد


 گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازیگوش و او هر روز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشكند دائم سكوت مرگبارم


 


غربت



چه غریب بود این منطق ما..


 


چه میخواست ز ما این عقل ما..


 


نه با احساس هم درد بود..


 


نه به یاری گریه هایمان می آمد..!


 


عقل و منطقی بود در جدالی طولانی..


 


با احساس و قلب ما...


 


فاصله


هزار خیابان فاصله دارم با او


هزار خیابان فاصله دارم با خود


چرا زنده باشم


وقتی در تاریکی قدم می زنم


وقتی که او مرا


و گلدان ها کنار پنجره را


از یاد برده است .


 


زخم ها یم را نمی بندد


چشم هایش را می بندد


 


شمع



یه دفعه ، مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی


اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی


آره پروانه شدم که پرم سوخته شه          تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه


      که بسوزه پرو بالم                                که ، راحت بشه خیالم 


 


 


 

من فدای تو



من تموم قصه هام قصه توست              


اگه غمگینه ، اون از غصه توست


یه دفعه مثل یه آهو ، توی صحرا ها رمیدی 


بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ وندیدی


دل  نبود  توی  دلم ، تو رو گرگا  نبینن


اونا  با  دندون  تیز ،  به کمینت ،  نشینن


الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟


اگه تو این بیا بونا ، خاری بره ، به پای تو

 

 

عشق چیست؟

 



عشق یعنی مستی و دیوانگی


 عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده با چشمان تر


عشق یعنی در جهان رسوا شدن


عشق یعنی اشک حسرت ریختن


عشق یعنی لحظه های التهاب


عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی قطره و دریا شدن


عشق یعنی دیده بر در دوختن


عشق یعنی در فراقش سوختن



عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یک دنیا


 


وقتی بارون میاد هر چند تا قطره بارون رو تونستی بگیری تو منو دوست داری و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم


 


سلام دوستان می خواستم از همتون یه سوالی کنم تا حالا عاشق شدید  اگه شدید بهش رسیدید یا نه؟


 


 


 


فاصله


 


 


 


 




بین من و تو فاصله غوغا میکنه!


تو به شفافی شبنم روی برگا


من مثل یه برگ زردی که میو فته از درختم


تو مثل طراوت گلای نرگس


روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز


بین من و تو فاصله غوغا می کنه


یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه


 


 


بی آموزید وفا


 



در خواب ناز بودم شبی                 دیدم کسی در می زند


در را گشودم روی او                     دیدم غم است در می زند


ای دوستان بی وفا                        از غم بیاموزید وفا


غم با آن همه بیگانگی                  هر شب به من سر می زند


 


من نمی دانم تو به من بگو


 





نمی دانم دلم گم شده یا اونی كه دل به او سپردم.



نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.



نمی دانم اعتماد بی جا كردم یا بی جا به من اعتماد كردند.



نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.



نمی دانم من در حق عشقمان خیانت كردم یا او.او قدر ندانست یا من.



نمی دانم خدا این را قسمت ما كرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.



نمی دانم چرا وقتیكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نیست.



نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بكنیم.



هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او.



تحمل جای خالیش توی تك تك لحظه ها سخت تر است یا ...



نمی دانم شكستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شكستن قلبم.



نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی.



نمی دانم كه بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم كه؟ چرا رفتی؟



من نمی دانم تو به من بگو...


 

آشتی

 



دنبال دنبال دنبال بهونه بودم که باهات آشتی کنم


عزیزم از این به بعد هر چی که دوست داشتی کنم


 


__