- 1
- 2
الهی 2 آذر 84 - 19:39 |
الهی ما را دلی ده به بیکرانگی دریای رحمتت که در افزونی طاعتت بکوشیم و دیده ای به وسعت تمام هستی ات که در جستجوی حقیقت وجودت باشیم و زبانی که لحظه لحظه های زندگیمان را به تسبیح و عبادت تو بگذرانیم الهی ما را حیاتی ده در کمال سلامت و رزقی به نهایت جود و کرامت و فرزندانی صالح که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشینیم الهی به بزرگواری و بخشایشت به قدرت و جبروت نا منتهایت ما را قرین سعادت و نیکبختی فرما و توفیق بندگی خالصلنه ات را بر ما ارزانی دار |
کوچ عاشقانه 2 آذر 84 - 19:37 |
می روم تا عشق را پیدا کنم در نگاه ساده ات غوغا کنم می روم تا با کبوترهای بام صحبتی از عشق را معنی کنم می روم تا در غروب آشنا دشت را تبدیل بر دریا کنم می شود با آن نگاه ساده ات در دل شیدای من بلوا کنی می شود با آن کلام مهر بان در دل لیلای من غوغا کنی می شوددر آن غروب واپسین اشک را در صورتم معنا کنی |
روزی خوب 2 آذر 84 - 19:35 |
گاه بیان احساسات دشوار است ولی می خواهم بدانی که تا چه حد دوستت دارم صبح هنگام که چشم می گشایم و تو را در کنار خود میبینم از با تو بودن شادمان می شوم به تو احترام می گذارم تورا تحسین می کنم با تمام وجود دوستت دارم هر روز صبح که چشم می گشایم و تو را در کنار خود می بینم می دانم که هر چه پیش آید اهمیتی ندارد آن روز روز خوبی خواهد بود
|
و تویی... 28 مهر 84 - 21:13 |
وتویی وتوزیباترینی زیباترین ستاره چشمانم برای دیدنت لحظه شماری می كنند قلبم برای دیدنت برای بودنت برای لمس دستان گرمت می تپد دیدارت نگاهت چشمان زیبایت صدایت ولبخندت وجودت برایم نایافتنی است هربارمی خواهمت عاشق ترازدیروز ولی تو نیستی هربارگریه می كنم وبی تابانه می خواهمت ولی تو بازهم نیستی توهیچگاه نیستی. |
برای تو 28 مهر 84 - 21:12 |
امروز عاشق ترازدیروز؛تنهاترازفردا می نویسم برای توكه دوستت دارم برای توكه بی انتهایی برای توكه می دانی كه می دانم نمی دانی ومی بینی كه می بینم نمی بینی وعاشقانه دوستت دارم وبرایت می نویسم برای نگاهت برای صدایت برای قلب عاشقت وبرای چشمانت توزیباترینی زیباترین ستاره زیباترین انسان زیباترین فرشته دوستت دارم وازسرای قلبم برایت هدیه ای می فرستم هدیه ازجنس بلور ازجنس عشق ازجنس قلب عاشقان توزیبایی مهربانی بی انتهایی وعاشق ]هرچه هستی باش؛امّاباش[ بمان كنارم وبشنوصدایم را صدایی كه عاشقانه فریاد می زند دوستت دارم. |
خدایا 26 شهریور 84 - 20:27 |
صداكن مرا كه صدایت زیباترین نوای عالم است. صداكن مرا كه صدایت قلب شكسته ام را تسكین می دهد. صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از یاد نبرده ای مرا. نشسته ام تاشاید نگاهم كنی، نگاهم كنی ومحبت بی دریغت را نثارم نمایی. خدایا! خدایا كسی كه روبه سوی تو داردنزدیكترین راه رابرگزیده، یاریم كن تااینگونه باشم. خدایا! تورادوست دارم كه سرچشمه دوستی تویی وبه توعشق می ورزم كه منبع عشق تویی. خدایا! توراسپاس می گویم كه به كسانی هم كه به تو، توجهی ندارند نعمت می دهی . خدایا! توراسپاس می گویم، به خاطر نعمت هایت كه رحمان ورحیمی . ای خدای ارض وسماء! تكیه گاه ابدی من باش. كمكم كن آنگونه باشم كه تو می خواهی . پروردگارا! به من بیاموز به دیگران نیكی كنم ودروجودم جز خوب بودن ونیكی كردن قرار نده. ای خالق ستاره های نورانی همیشه ماه وستاره هاراشنونده دل تنگی های شبانه ام قرار بده! ای خدا من عاشق تو هستم و می دانم که تو هم عاشق منی. |
آخرین روز 26 شهریور 84 - 20:21 |
به عزیزترینم به او که آرزومند چشمانش هستم سلام. وامروز باز برای تو می نویسم امروزدلتنگ توام دلتنگ چشمان زیبایت دلتنگ نگاهت وپشیمانم پشیمان ازروزهای زیبایی که کنار تو بودم و... ونتوانستم به چشمانت عشق بورزم پشیمان ارآن روز... آن روزآخر... آن روزخواستم بگویم که دوستت دارم خواستم... ولی آن روزهیچ نکردم هیچ نگفتم وهمچنان از نگاه به چشمانت گریزان بودم... آن روزهیچ نکردم هیچ نگفتم وبه جای گریه تنها خندیدم خندیدم به روزهای زیبای باتو بودن به گرمای دستان مهربانت وبه برق چشمانت آن روزهیچ نکردم هیچ نگفتم روزهای بعد نیزهیچ نگفتم وتنها گریستم گریستم به روزهایی که بی تو می آیند و می روند به دستانی که دیگر گرمابخش دستانم نیست به نگاهی که دیگرآرامش بخش خستگی هایم نیست آن روز هیچ نکردم هیچ نگفتم امروزنیزکاری نمی کنم چیزی نمی گویم امروزچیزی نمی توانم بگویم وتنها می گریم وتنها به انتظارت می مانم به انتظار آمدنت ویا شاید آمدنم وبه انتظار چشمانت می مانم تا ابد... امروز چیزی نمی توانم بگویم جز اینکه دوستت دارم |
مادر 10 شهریور 84 - 02:20 | ||
| ||
دوست 17 خرداد 84 - 18:13 |
Don't walk in front of me, I may not follow. Don't walk behind me, I may not lead. Walk beside me and be my friend. -- Albert Camus جلوی من قدم بر ندار، شاید نتونم دنبالت بیام. پشت سرم راه نرو، شاید نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بیا و دوستم باش. |
لحظه های کاغذی 17 خرداد 84 - 18:03 |
می خواهم لحظه هایم را به خورشید گره بزنم دستانم را رو به آسمان می برم هرم داغ گرما دستانم را می سوزاند طلب باران می کنم و مثل عابری که عبور را از یاد برده حیران و گیج،خورشید را،باران را و آسمان را می جویم اما انگار برای پرواز کمی دیر است و من این لحظه هایی را که از جنس نور نیست زندگی می کنم و می دانم که یک روز به آفتاب خواهم رسید... |
- 1
- 2







