تبلیغات


__
فرهاد
17 اسفند 86 - 21:21

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و آن تیشه هزار سال است كه در شكافكوه افتاده است. مردم می آیند و میروند اما كسی سراغ آن تیشه را نمیگیرد. دیگر كسینقشی بر این سینه سخت و ستبر نمیزند. دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریتفرهادكُش نشسته است. هر روز پائین می آید و در گوش آن نجوا میكند كه شیرین دوستتندارد و جهان تلخ میشود.تو اما باور نكن. عفریت فرهادكُش دروغ میگوید زیرا كه تا عشق هست،شیرین هست. عشق اما گاهی سخت میشود. آنقدر سخت كه تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار، گاهی تنها با تیشه میتوان ردی از عشق گذاشت وگرنههیچ كس باور نمیكند كه این بیستون فرهادی داشت

  • ارسال نظر (5)
برنادت پس از 127 سال از مرگش!!
9 اسفند 86 - 17:32

برنادت پس از 127 سال از مرگش

برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده ای فقیر بود که مدعی شد مریم مادر مسیح را می بیند و با او گفتگو می کند. عده ای به او ایمان آورده و عده ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف های برنادت که از طرف مریم مقدس بیان می کرد و به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می نمود حتی اسقف کلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد. برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از 127 سال مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است.

 

برنادت پس از 127 سال از مرگش

 

دوباره عشق!!
8 اسفند 86 - 19:05

عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بی کلام میماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

عشق
8 اسفند 86 - 18:28

دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده‌اش به او بود.

او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسید: آیا در ا ین صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله‌های تزریق را به بدنش وصل کردند، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می‌شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می‌روم؟

پسرک فکر می‌کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!

حکایت مارتین و مرگ خدا
6 اسفند 86 - 20:33

حکایت مارتین و مرگ خدا

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیریخاصی می گوید : هیچی !

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوضکرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چیشده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین میگوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی استکه می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی

 

خاطر یار!!!
3 اسفند 86 - 00:31

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین اوو مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی

؟؟؟
1 اسفند 86 - 21:18
شخصی می‌گفت من شانزده سال دارم... بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم، باید بگویی آن شانزده سال را دیگر ندارم
گریه كن سرباز...
1 اسفند 86 - 13:14

ارسالی از مجید عاشق خدا (ممنون از مطلب تاثیرگذارت)

بنام خدا

sarbaz.JPG
نظامی زن انگلیسی كه پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد.



آهای سرباز، آهای مادر!...
گریه كن، تو حق داری گریه كنی. شاید ماهها و سالهاست كه فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. كودك معصومی كه تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می كرده.
گریه كن سرباز، گریه كن تا سبك شوی...
گریه كن، بخاطر گوهر مادری كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به این لباسها.
این لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نیست...
گریه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گریه كن كه هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...


اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز...
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی... حق داری برایش دلتنگ شوی...


سوالی از تو دارم :
این كودك را می شناسی؟


45.jpg


می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میكند؟
می بینی چگونه كفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یكی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق...
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فكر كردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟



این دختر را چطور؟



حتماً او را دیده ای...
در كوچه پس كوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده كودكانه ای بر لب داشت...
الان به نظرت لكه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لكه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای كه در كنارش به دست گرفته ای چه كار؟
ببین چه گریه ای میكند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت كه اینچنین در آغوشش كشیده ای؟
حال این دخترك را خوب ببین. نتیجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای...


این پدر را میشناسی؟


iraq_child_carried_dead_bas.jpg



دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد كنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران كردید.
تو و همقطارانت.


این را چطور؟


ilkka1.jpg


این اما مال افغانستان است.
شاهكار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر كهنه می شود؟
این هم كادوی یكی دوسال قبل توست برای كوكان افغان.........


از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتیلا... و ....


...............
...............
...............


گریه كن سرباز
گریه كن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت ...
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه كن برای انسانیتی كه در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده...
گریه كن برای عاطفه ای كه در وجودت مرده...
گریه كن برای شرف و آزادگی كه از دست داده اید...


گریه كن سرباز...2.gif2.gif3.gif

عشق!!!
29 بهمن 86 - 04:09

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم. زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالانوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!

زنو فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 

یک!!!
29 بهمن 86 - 02:09

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست . . .

__