دل... 3 آذر 86 - 03:13 |
نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند...باید با چشم دل دید...
|
پیش میاد دیگه!... 12 آبان 86 - 13:07 |
" به نام او " خب... آدم یه موقعی می ره...یه موقعی ام دوباره میاد دیگه... روزگاره دیگه!...
|
2 اردیبهشت 86 - 18:12 |
" به نام او" سارا سارا نشسته ساكت،گویی زبان ندارد تا با شما بگوید،بابا كه نان ندارد
سارا كه روزگاری نقاش كهكشان بود حالا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
سارا به فكر مردی است ،مردی كه خواهد آمد سارا كه كمتر آری از این و آن ندارد
سارا نشانی اش چیست،مردی كه عاشقت بود اما نگو كه آن مرد،نام و نشان ندارد
سارا نوشته جایی:آن مرد اسب دارد اسب سفید او را صد كاروان ندارد
اسب سپید آن مرد پایش شكسته سارا در جاده ای پر از خون تاب و توان ندارد
سارا چرا نیامد،آن مرد باستانی سارا نشسته ساكت،یعنی زبان ندارد
... ... ... سارا خیال می كرد،بابا اگر بیاید با كوله باری از سیب لبریز خواهد آمد
اما نگو به سارا بابا اگر بیاید با تكه نان خشك و ناچیز خواهد آمد
در جمع گریه و ما از بس كه عاشق هستیم جای خداست خالی،او نیز خواهد امد |









