اعتماد به خدا 21 آبان 85 - 20:09 |
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلندی های كوه را تماما دربر گرفت و مرد دیگر هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. احساس وحشتناك مكیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان كه سقوط می كرد ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. در آن لحظه فكر می كرد كه چقدر مرگ به او نزدیك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود. در این لحظه چاره ای جز آنكه فریاد بكشد : " خدایا كمكم كن! " ، برایش باقی نمانده بود. ناگهان صدای پرطنینی كه از آسمان شنیده می شد ، جواب داد : " از من چه می خواهی ؟ " - خدایا نجاتم بده ! - واقعا باور داری كه من می توانم نجاتت بدهم؟ - البته كه باور دارم. - اگر باور داری طنابی را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ... یك لحظه سكوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند، روز بعد یك كوهنورد یخ زده را پیدا كردند. بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست هایش محكم طناب را گرفته بود ... او فقط یك متر از زمین فاصله داشت !!! |
طاقت 24 اسفند 84 - 21:30 |
من هنوز چیزی نگفتم
|
دخترك معصوم 16 تیر 84 - 07:09 |
امشب از کوچه خاطره ها میگذرم و دخترک معصومی را میبینم در آن کوچه خاطره ها پسری را میبینم مست و حیران به دنبال نگاه دخترک میگردد دخترک معصوم است و نگاهش لبریز از احساس زیر یک درخت کنار دخترک بر میخیزد یک لحظه یک هوس یک جمله و دخترک باز هم معصوم است ولی گناه کار و جرمش دوست داشتن است از کوچه باغ خاطره ها میگذرم و دخترک را میبینم که دگر از عشق میترسد از عاشق شدن میلرزد و از هرم نفسها دلش میگیرد و در آن کوچه یادها یک شجاع میبینم دخترک حصار میکشد انکار میکند و دیوارها میسازد ولی او وارد میشود دخترک معصوم است لحظه ها هرم نفسها دوستت دارم ها قرنها طول میکشند ولی گویی لحظه ای بیش؛ از آنها نمیگذرد دخترک معصوم است این بار گناهش نوشتن است و بهای آن یک سینه خالی به انتهای کوچه یادها میرسم و دخترک زخمی ای را میبینم به دری تکیه داده که هر آن بیم لغزش آن میرود دخترک زخمی ست او معصوم است به او مینگرم که به زخمش مینگرد میگوید زیباست نه؟ و من به دنبال جوابی برای او در آینه ی خود مینگرم و دختری را میبینم زخمی و معصوم میپرسم تو کیستی؟ و او آرام به آینه اشاره میکند! |
سیاوش قمیشی................. 16 تیر 84 - 07:08 |
چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه خشک پیچک تنهایی یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده........ |
darush 13 تیر 84 - 01:00 |
من ان موجم كه ارامش ندارم به اسانی سر سازش ندارم همیشه در گریزو در گذارم نمی مانم به یك جا بی قرارم سفر یعنی منو گستاخیه من همیشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحل و نادیده دیدن به پرسش های بی پاسخ رسیدن من از تبار دریام از فصل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم ساحل حصار من نیست پایان راه من نیست همدرد و یار من نیست كسی كه یارمن نیست در انتظار من نیست....... صدای زنده بودن در خروشم به ساحل چون میایم خموشم به هنگامی كه دنیا فكر ما نیست برای مرگ هم در خانه جا نیست اگر خاموش بشینم روا نیست دل از دریا بریدن كار ما نیست ...... |
.... 12 تیر 84 - 04:12 |
یک غریبه بودم انگار توی جاده های دیروز نمی دونستم کی هستم، یه شکست خورده یا پیروز؟ گرچه فرقی هم نمی کرد، چونکه رویاهام بی رنگ بود قلبم هم مثل قناری اسیر زندونی تنگ بود |
بارون (محشر) 11 تیر 84 - 19:22 |
نمیدونست، چیزی از عشق تكه ابر، عشق ندیده به كسی كه، عاشقش كرد مخمل، دستاشو میده با خیالی، عاشقونه زندگی ز سر، میگیره میپره، از روی ابرا تا ستاره، پر میگیره امااونی، كه دوسش داشت یه روزی، میزاره میره آسمون، دلش میسوزه ابرا رو، گریه میگیره منم اون، ابر گرفته میخونم، با دل پر خون توی تنهایی و غربت از غمم، میباره بارون بارون امشب، منو فهمید با غم من، آشنا شد قطره قطره، واژه واژه با دل من، همصدا شد |
بی خیال (رضا صادقی) 11 تیر 84 - 18:46 |
بابا بی خیال دیگه ناز كردنم حدی داره ما كه رفتیم بعد ما تازه میدونی كی دوست داره روتو كم كن دیگه" تحفه "هم كه نیستی به خدا تمومش كن افه هاتو بس كن این همه ادا مگه ما چی كم گذاشتیم از مرام و معرفت كه تواینجور با ما بد تا میكنی ای بی معرفت راستشوبخوای دیگه خسته شدم رك بگمت به دلم نشسته بودی "گندیدی" بریدمت به خدا عشقی كه ذلت بیاره كشكه عزیز جون هر چی مرده اینقدر دیگه آبرو نریز ""گفته بودم نفسی برام میرم تا اخرش نفسی كه حرمتم رو بگیره میبرمش"" دیگه اون دنیای پر رنگ و چلچراغت نمیخوام "واسه رو كم كنیتم كه شده سراغت نمیام " "قاطی كردم بد رقم میخوام كه قیدت بزنم میخوام این دندون اریه رو از ته بكنم عشقی كه ما پیشیم بی شیله پیله صادقه همه مردم میدونن كه مشكی انده عاشقه بابا بی خیال... بی خیال ....... |
"""""جان پاول"""""" 9 تیر 84 - 01:01 |
انچه با تو در میان مینهم اسرار مرا هر چه كه باشند "به خاطر بسپار" هنگامی كه راز هایم را میشنوی در واقع به بخشی از وجود "من "راه میبری! ........................................................ مرا میپذیری؟ اگر بپذیری خود را نیز خواهی پذیرفت شكوفا خواهی شد! ........................................................... اگر بگویم كیستم ,ممكن است مرا نپسندی واین تنها چیزیست كه من دارم ........................................................... اگر افكارم را بگویم مرا میشناسی و اگر احساسم را بگویم انوقت, مرا میفهمی! ............................................................ من همینقدر كه راجع به خودم میدانم به تئ گفته ام نه بیشتر!! |
من از خدامه (شادمهر) 8 تیر 84 - 18:40 |
به من نگاه كن واسه یه لحظه نگات به صد تا اسمون می ارزه من از خدامه بكشم نازتو تا بشنوم یك لحظه اواز تو من از خدامه پیش تو بمونم تمام حرفاتو خودم بخونم من از خدامه بمونم دیوونت سر بزارم به شهر امن شونت |







