تبلیغات


__
19 بهمن 85 - 03:44


  • ارسال نظر (0)
19 بهمن 85 - 03:37


salam
روزهای غربت
11 اسفند 83 - 17:19
اون روزا یادم میاد
که دلم تنهای تنها توی یک شهر غریب
هی بهونه میگرفت شکوه میکرد
اون روزا یادم میاد
که دلم یه جایی بود پیش کسی
که خودش هیچ نمیدونست که چه قد دوسش دارم
اون روزا یادم میاد که دلم یه حسی داشت حسی غریب
حسی که بهم میگفت ، تو اونو دوسش داری
اما دل یه جورایی فرار میکرد
اون روزا یادم میاد
که صداش تو گوش من قصه زندگی رو زمزمه کرد
یادمه اون برق آشنای چشاش
که مث تیر چشامو نشونه کرد
دلمو ازم گرفت ، و اونو زندونی کرد
اما یه روزی رسید ، دیگه دل تاب نیاورد
قفل زندونو شکست
و بهش گفت که چه قد دوسش داره
آخه دل یه تشنه بود اما نه مثل همه
تشنه ای بود که دلش عطش میخواست
عطش عشقی که توش غرق بشه
عطش عشقی که آتیش بزنه وجودشه
اما اون وقتی شنید همش از مرگ میگفت
مرگ عشقی که میشد دنیامو روشن بکنه
اون فقط سختیای راهو نشون من میداد
ولی هیچ چاره نیود
چون دیگه دوسش نداشتم
اون برام بت شده بود
بتی که پرستشش ، عطش عشقو بهم هدیه میکرد
اما اون انقدر از مرگ میگفت ، تا که من از این عطش خسته شدم
چون میدیدم که نگاهش داره آزارم میده
ته لبخندای گرمش همیشه یه ترسی هست
که میخواد بهم بگه
دیگه بسه بت تو مال تو نیس ، مال همس
نازنینم حالا من منتظرم
منتظرم تا تو بیای
بیای و قشنگیا رو توی این دنیای پوشالی به من هدیه کنی
آخه من دلم میخواد اوج بگیرم
برسم به شهر عشق به جایی که
کسی باشه قصه تنهاییامو بشنوه
نازنین منتظرم
نازنین منتظرم

البته این مال اون وقتاس که جقله بودم
.....
30 بهمن 83 - 10:58
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

ــ " آی !

باز کن پنجره را !

ــ پنجره را می بندی

باز باران
30 بهمن 83 - 10:54

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه



من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.



شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو



می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی



یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:



کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک


از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده



آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن



بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده



برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی



سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا



رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان



چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی



با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه



می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله



می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی



می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی



هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :



" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !



" این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !



" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "



اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران



جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا



برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را



روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره



گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان



سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا



بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه



بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی



" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

__