n 21 تیر 86 - 00:41 |
خدایا تاپاكم نكردی خاكم نكن
خدایا از تو سپاسگذارم خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم ! خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم ! خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد ! خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم . خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای ! به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟ این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟ خدایا ! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای ، از حساب بیرون است . تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی ، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم . خدای من ، می دانم که با این همه ، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند : اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند . چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس از خدایی بهراسید که اگر بگویید، می شنود و اگر از خاطرتان نکته ای را بگذرانید، می داند من به دنیایی می اندیشم كه در آن انسانی انسان دیگر را تحقیر نمی كند جایی كه عشق زمین را مقدس كرده و صلح جاده های آن را زیبا كرده من به دنیایی می اندیشم كه همه راه آزادی را می دانند جایی كه طمع شیره جان را نمی كشد و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی كشد به دنیایی كه می اندیشم سیاه و سفید از هر نژادی كه باشند زمین را با سخاوت با هم قسمت می كنند و هر كسی آزاد است و بدبختی رخت بر می بندد و شادی، مثل مرواریدی در زندگی هر كس می درخشد اینچنین است دنیایی كه به آن می اندیشم
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
قاتل جسم را قصاص می كنند اما كسی قاتل روح را نمی شناسد
هنگامی كه همه مانند یكدیگرمی اندیشند در واقع كسی نمی اندیشد
اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد شکست چیزی نیست جز دست کشیدن از تلاش
* از خدایی بهراسید که اگر بگویید، می شنود و اگر از خاطرتان نکته ای را بگذرانید، می داند.
وجدانت را مجبور مكن كه نفهمد آن چه را كه می بیند
چارلی چاپلین: در دنیا جای كافی برای همه هست پس بجای اینكه جای كسی را بگیری سعی كن جای خودت را پیدا كنی بدترین الفاظ اینها هستند: نمی توانم و نمی دانم و نمی شود. (ناپلئون بناپارت
قلب مادر پارچه ایست که زود پاره میشود و زود رفو میگردد "هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم : نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، می پرید. سوم ، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم ، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند ، خود را دلداری داد. پنجم ، آن گاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود. هفتم ، آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت {جبران خلیل جبران
سه چیز بی نتیجه نمی ماند: اشک، عرق، خون غرورت را برای کسی که دوستش داری بشکن ولی دل کسی را که دوستش داری بخاطر غرورت نشکن
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن
دنیایی که همراه با عشق به خدا باشه زیباترین رنگ عالم را دارد
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی هیچ كس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد
كاش می شد سر نوشت رو از سر نوشت روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد در اندیشه ی آنچه كرده ای نباش ، در اندیشه آنچه نكرده ای باش |
سلام 14 فروردین 86 - 22:03 |
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
پررنگ ترین ادم توی زندگی ما ادما ، كسی است كه ارام میاید ، كم رنگ می ماند ، و پر صدا می رود اگر چیزی را از ته دل بخواهی نیروی دستیابی به ان را پیدا خواهی کرد هر مصیبتی كه بر من وارد آید اگر مرا نكشد حتماً قویترم خواهد كرد .مانند سایه ناپایداریم و مانندخاک بی مقدار از کجا بدانیم که تا فردا زنده خواهیم ماند. (هوراس )
از خدایی بهراسید که اگر بگویید، می شنود و اگر از خاطرتان نکته ای را بگذرانید، می داند
از گفتن نمیدانم نهراس سکوت هرگز اشتباه نمی کند "مثل هندی "ماچه توانیم کرد هر چه کنداوکند عیب جامعه این است كه همه می خواهند آدم مهمی باشند و هیچ كس نمی خواهد فرد مفیدی باشد گوهر خود را مزن بر سنگ هر نالایقی---صبر کن پیدا شود گوهر شناس لایقی به کسی که به تو بدی کرده نیکی کن زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه انچیزیست که به یاد می اوریم تا روایتش کنیم(گابریل گارسیا مارکز )اگر تمام شب برای رفتن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را نیز از دست خواهی داد
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود آن لحظه كه می خندی شاید سپاس گذارترین مخلوق خداوندی لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم زیباست
استعداد در فضای آرام رشد میكند و شخصیت در جریان كامل زندگی زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست .برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زردو یا سیبی سرخ همیشه سقوط آدم از وقتی شروع می شود که فکر می کند دارد پرواز می کند عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست.تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست.عاشقی مقدور هر عیاش نیست.غم کشیدن صنعت نقاش نیست با مصلحت دیگران ازدواج كردن در جهنم زیستن است من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد زیرا فقط در این صورت است كه هر چه پیرترشوم، در نظر شوهرم عزیزتر خواهم شد
ابلیس و انواع طنابها مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟ جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند. مرد گفت طناب من کدام است ؟ ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد . ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستد که باقی می مانند نه روزهای سخت .وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد ، آن را در مشکلی می پیچد . هر چه مشکل بزرگتر باشد، هدیه هم بزرگتر است
زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پزمردن نیست زندگی رفتن و راهی شدن است زندگی جنبش راهی شدن است. از سر آغاز وجود تا جایی که خدا می داند
همیشه توشه راه به همراه داشته باش زیرا نمیدانی که کی خواهی رفت
خوشبختی به كسانی روی می آورد كه برای خوشبخت كردن دیگران می كوشند مادر تنها كسی ست كه برای دوست داشتنش نیاز به هیچ تكنیكی نیست
همه كس و هیچ كس چهار نفر بودند بنامهای همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس یك كار مهم وجود داشت كه میبایست انجام می شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد. همه كس میدونست كه یك كسی آن را انجام خواهد داد هر كسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ كس آن را انجام نداد یك كسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینكه این وظیفه همه كس بود. همه كس فكر میكرد هر كسی نمیتواند آن را انجام دهد اما هیچ كس نفهمید كه هر كسی آن را انجام نخواهد داد. سرانجام این شد كه همه كس یك كسی را برای كاری كه هر كسی نمی توانست انجام دهد و هیچ كس انجام نداد سرزنش كرد
زندگی با آدم چه بازی هایی داره.... به چهره های مردم تو خیابون و تاكسی و مترو نیگاه می كنم .. همه دنبال یه گمشده ای هستن .. اون گمشته شاید به زبون خودشون خیلی باهم فرق داشته باشه و رنگارنگ باشه ... این مردم چرا این قدر خسته شدن ؟ مگه این همه رفاه و امكانات كمه .. این همه سریال و فیلم .. آهنگ .. تا دورترین نقاط قابل دیدن كهكشان رو به جستجوی اون رفت .. به اعماق جنگلها و دریاها و اقیانوس ها رفت ... ولی بازم مردم آرامش ندارن .. با سرعت الكترون ها اخبار رو مرور می كنن .. تلویزیون نیگا می كنن ... توی مساجد و كلیساها و دیر و معبد بسط می شینن .. آدم می كشن ... چت می كنن .... وبلاگ می نویسن .. دوست دختر و دوست پسر پیدا می كنن ... دانشگاه می رن .. خبرنگار می شن .. موزیسین .... بمب اتم درست می كنن و مردم رو چند نسل جزغاله می كنن ... توی انتخابات شركت می كنن و به نماینده شون رای می دن .. كسوف رو تماشا می كنن ... خودكشی می كنن .. توی زندگی مردم سرك می كشن .... برای همدیگه جمله های فلسفی و عرفانی اس ام اس می كنن از دختر همسایه جواب رد می شنون با اسید صورتش رو می سوزونن .. سایت هك می كنن ... گواهینامه می گیرن و توی اتوبان ها تیك آف می كنن .. برای شخصیت ها جك می سازن .. پای ماهواره می شینن ... پلی استیشن بازی می كنن ... توی یه بیت شعر غرق می شن .. برای یه آیه ی قرآن تفسیر در حد كتاب می نویسن .. قابیل می شن و برادرشون رو می كشن - فیزیكی یا معنوی - شایعه درست می كنن و هنرمند مشهور رو به گند می كشن .. توی گروه های اینترنتی مطلب می نویسن و به ملت گیر می دن .. ساعت چهار صبح بلند می شن و نماز شب می خونن .. تو خیابون به چهره ی ملت میخ می شن ... چهارساعت توی صف بانك گیر می كنن .. پارتی می گیرن و توی باربی كیو جوجه می پزن و به دوستاشون شامپاین می دن .. پارك ژوراسیك درست می كنن ... عاشق می شن .. شبا با كدئین می خوابن و صبحا به زور چایی و قهوه و نسكافه بیدار می شن .. توی اداره زیر آب می زنن ...پای كامپیوتر می شینن و برنامه می نویسن ... شریعتی می خونن .. اعتصاب راه می اندازن ... می رن بوفه ی دانشگاه و راجع به اساتید حرف می زنن .. از پشت به دوستشون خنجر می زنن ... مریض می شن و دوا می خورن .....توی سازمان ملل حق مشروع خیلی ها رو وتو می كن .. فیلم می بینن و خودشون رو جای هنرپیشه می ذارن .. بازاریاب می شن ..... مدرك تحصیلی می گیرن ....مثه آب خوردن قلب دوستاشون رو می شكنن .... ازدواج می كنن ... دوستای قدیم رو به باد فنا و فراموشی می دن .. بلوتوس بازی می كنن ... توی گوشی فحش بار همدیگه می كنن ...دست طرف رو می گیرن و زیر بارون قدم می زنن ... هزاران كیلومتر جاده رو طی می كنن .. توی ترافیك گیر می كنن ... روابطشون رو عمق دار می كنن و وقتی كه طرف رفت اساسی پنچر می شن ... و هزارتا كار دیگه ..ولی هیچكس نمی دونه كه واقعا چی می خواد .. مثل همون هیزم شكنه معروف .... كه آخرش هم نفهمید چی می خواد .. چند نفر می دونه واقعا از این زندگی كه مثل سیریش بهش چسبیدن چی می خوان . كجا وایسادن و كجا می خوان برن ؟ برای چی می خوان این راه رو برن آخرش می فهمیم كه آره داداش هممون ول معطلیم!!!
فرشته كوچولو در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد .دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو .»در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!» و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است .»دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم .»دختر گفت: «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد .دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد .زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد .دكتر به او گفت: «باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی !»مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد .پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد .این همان دختر بود !!فرشته ای كوچك و زیبا
سال ها پیش توی یه سرزمین دور شاهزاده ای وجود داشت كه تصمیم به ازدواج گرفت. اون میخواست با یكی از دخترای سرزمین خودش ازدواج كنه. به همین دلیل همه دخترای جوون اون سرزمین رو دعوت كرد تا سزاوارترین دختر رو انتخاب كنه.در بین این دخترا دختری وجود داشت كه خیلی فقیر بود اما شاهزاده رو خیلی دوست داشت ومخفیانه عاشقش شده بود. وقتی دختر قصه ما میخواست به مهمونی شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا میخوای به این مهمونی بری تو نه ثروتی داری نه زیبایی خیلی زیاد . دخترك گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان كنم تا حداقل برای آخرین بار اونو ببینم .روز مهمانی فرا رسید. شاهزاده رو به تمام دخترا كرد و گفت من به هر كدوم از شما یه دانه گل میدم و هر كس كه ظرف شیش ماه زیباترین گل دنیا رو پرورش بده همسر من میشه. دخترك فقیر هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون كاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دخترك با تمام علاقه به گلدون میرسید و به اندازه بهش آب و آفتاب میداد اما بی نتیجه بود و هیچ گلی سبز نشد .سرانجام شیش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسید. دخترك گلدون خالی خودش رو تو دستاش گرفت و توی صف ایستاد. اما دخترای دیگه هر كدوم با گلهای بسار زیبا و جالبی كه تو گلدون داشتند تو صف ایستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه میكرد اما از هیچ كدوم راضی نبود . تا اینكه نوبت به دخترك فقیر رسید . دخترك از اینكه گلی تو گلدون نداشت خجالت میكشید اما شاهزاده وقتی گلدون خالی رو دید با تعجب و تحسین به دخترك خیره شد . رو به تمام دخترا كرد و گفت این دختر ملكه آینده این سرزمینه. همه متعجب شده بودن دخترای دیگه با گلدونهای قشنگی كه داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن كه اون دختر اصلا گلی تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته كه هیچ گلی توی این گلدون سبز نشده اما باید بدونید كه همه دانه هایی كه من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نباید گلی از اون دانه ها سبز میشد . همه شما تقلب كردید ولی این دخترك زیبا به خاطر صداقتش سزاوارترین دختر این سرزمینه نوشته پائولو کوئیلو
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه كشید پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید وقتی مادرش را دید به او گفت « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردمو بابا داشت با تلفن صحبت می كرد « ! تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد مادر آهی کشید و فریاد زد حالا تامی كجاست؟ و رفت به اطاق تامی كوچولو تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود وقتی مادر او را پیدا كرد ، سر او داد كشید :« تو پسر خیلی بدی هستی » وبعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال تامی از غصه گریه کرد ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود به آشپزخانه برگشت و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میکرد
یه روز دوستی از عشق پرسید: فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت: تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه عشق از دوستی پرسید: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟ دوستی گفت: من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ..
عشق من. روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود. دیگر از هر چه هست بیزارم، مثل ابر بهار می بارم برو ای آنکه بعد دیدارت ، گره افتاده در همه کارم پدرم با نگاه خود می گفت، لایق لای جرز دیوارم مادرم مدتیست می گرید، چون گمان می کند که تب دارم دیگر این روزها خودم دارد، باورم می شود که بیمارم یک نفر گفت که خوب خواهم شد، به فراموشی ات که بسپارم گفتم ای عشق اگر بعد ازین ، بدهی مثل قبل آزارم به تمامی حرمتت سوگند، روی قلبت گلوله می کار به تو هر چند سخت مدیونم، به خودم بیشتر بدهکارم هر چه بر من گذشت حقم بود، من ازین بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا، مرگ بر من که دوستت دارم . عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیز های قلب را می گشاید. امید دارویی است که شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل می کند در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یكدیگر صحبت میكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میكردند و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میكرد. روزها و هفتهها سپری شد. یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هماتاقیش را وادار میكرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند.
|








مادر دوستت دارم))مادر در حالی که اشک میریخت