تبلیغات


__
در فراسو های عشق ترا دوست می دارم در فراسوهای پرده و رنگ
24 بهمن 85 - 00:15

چنین ام من


       زندانی دیوارهای خوش آهنگ الفاظ بی زبان


      چنینم من!


تصویرم را در قابش محبوس کرده ام


و نامم را در شعرم


و پایم را در زنجیر زنم


و فردایم را در خویشتن فرزندم


و دلم را در چنگ شما.....


در چنگ همتلاشی با شما


که خون گرمتان را


به سربازان جوخه اعدام


                             می نوشانید.


که از سرما می لرزند


 و


    نگاهشان،انجماد یک حماقت است.


 


در آن دوردست بعید


  که رسالت اندام ها پایان می پذیرد


و شعله و شور تپش ها و خواهش ها،به تمامی


         فرو مینشیند


 وهر معنا قالب لفظ را وا میگذارد


چنان


    چون روحی که جسد را در پایان سفر،


  تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد....


                در فراسوهای عشق


           ترا دوست می دارم

در فراسوهای پرده و رنگ.......
  • ارسال نظر (3)
11 بهمن 85 - 21:56

حرف ها دارم ،با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم،و زمان را با صدایت میگشایی!چه ترا دردی است،کز نهان خلوت خود میزنی آوا،و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟در کجا هستی نهان ای مرغ؟زیر تور سبزه های تر،یا درون شاخه های شوق؟می پری از روی چشم سبز یک مرداب،یا که میشویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟؟هر کجا هستی،بگو با من.روی جاده نقش پایی نیست از دشمن،آفتابی شو!رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا!


 

28 دی 85 - 02:41

   دانشجوی جوان فریاد براورد که <<او گفته است اگر برایش گل سرخ بیاورم با من خواهد رقصید اما در تمام باغ من هیچ گل سرخ نیست>>بلبل از لانه خویش در درخت سندیان فریاد او را شنید و از لابلای برگها نگاهی کرد و در شگفت شد.دانشجوی جوان فریاد بر اورد و چشمان زیبایش پر از اشک شده گفت<<در تمام باغ من هیچ گل سرخی نیست.وه که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی بسته است.من تمام نوشته های دانایان را خوانده ام و بتمام رموز فلسفه واقفم ولی فقدان یک گل سرخ زندگی مرا تباه کرده است.>>بلبل گفت<<سرانجام به یک عاشق صادق دست یافتم.با آنکه اورا نمیشناختم هر شب در وصفش نغمه میسرودم و داستانش را به ستارگان باز میگفتم و اینک او را میبینم.موهایش به تیرگی شکوفه سنبل است و لبانش بسرخی گل سرخ مورد آرزویش می باشد.ولی هوس چهره اش را چون عاج پریده رنگ ساخته و اندوه بر پیشانیش مهر غم زده است>>محصل جوان زمزمه کنان میگفت<<شاهزاده فردا شب مجلس رقصی بر پا خواهد ساخت و محبوب من در آن محفل خواهد بود.اگر گل سرخی برایش بیاورم تا سپیده دم با من خواهد رقصید.اگر برایش گل سرخی بیاورم سخت در آغوشش خواهم فشرد و او سر بر شانه من تکیه خواهد زد و دست در دست من خواهد فشرد.اما در باغ من هیچ گل سرخی نیست پس باید تنها بنشینم واو بی اعتنا از کنار من خواهد گذشت و دلم خواهد شکست>>بلبل گفت<<براستی که او عاشقی صادق است.آنچه را که من میخوانم او از آن رنج میبرد،و آنچه که برای من شادی است برای او رنج است.راستی هم که عشق چیز باشکوهی است،از زمرد ارزنده تر است و از سنگه عین الهی گرانبهاتر.نه با مروارید و یاقوت میتوان آن را خرید و نه در بازار میتوان بدستش آورد.نه از تاجران میتوان آن را خرید و نه میتوان آن را در کفه ترازو با طلا سنجید.>>دانشجوی جوان میگفت<<خنیاگران در سرسرا خواهند نشست و سازهای خویش را خواهند نواخت و محبوب من به آهنگ چنگ و ویلن چنان سبک خواهد رقصید که پاهایش به زمین نرسد و درباریان با لباسهای رنگین دور او حلقه خواهند زد.اما او با من نخواهد رقصید زیرا که من گل سرخی ندارم که به او بدهم>>پس خود را روی سبزه ها پرتاب کرد و در حالیکه چهره خود را با دستهایش پوشانده بود گریه را سر داد.مارمولک سبز کوچکی که از کنار او میگذشت در حالیکه هوا دم کرده بود پرسید<<چرا میگرید؟>>پروانه ای که بدنبال پرتو آفتاب در پرواز بود گفت<<راستی چرا؟>>گل مروارید آهسته و آرام به همسایه خود گفت<<راستی چرا؟؟>>بلبل گفت <<او برای گل سرخ میگرید>>همه فریاد براوردند<<برای گل سرخ؟چه مسخره است؟>>و مارمولک کوچک که همه چیز را بباد تمسخر میگرفت خنده شدیدی سر داد.اما بلبل بر اندوه دانشجو واقف بود و ساکت و خاموش روی  درخت بلوط نشسته بود و به راز عشق فکر میکرد.ناگهان بالهای قهوه ای رنگ خود را گشوده آماده پرواز شد و در هوا اوج گرفت و چون سایه از میان بیشه و باغ نرم و سبکبال گذشت.در وسط چمن درخت گل سرخ زیبائی قرار داشت.بلبل همین که آن را بدید بسوی آن پرواز کرد و بر شاخه ای نشسته گفت<<بمن یک گل سرخ بده تا دل انگیزترین نغمه هایم را برایت سر دهم>>ولی درخت سر تکان داده گفت<<گلهای من همه سفید است،،سفید چون کف دریا و سفیدتر از برف کوهها.ولی پیش برادر من که گرد ساعت آفتابی روئیده است برو شاید او آنچه را که تو میخواهی بتو بدهد>>پس بلبل بسوی درخت گلی که گرد ساعت آفتابی روئیده بود پرواز کرد و به او گفت<< بمن یک گل سرخ بده تا دل انگیزترین نغمه هایم را برایت سر دهم>>اما درخت سر تکان داد و در جواب گفت<<گلهای من زرد است،زرد چون گیسوان عروس دریائی که بر تخت کهربا تکیه زده و زردتر از نرگس زردی که پیش از آمدن باغبان داس بکف در مرغزار شکفته است.ولی نزد برادر من که زیر پنجره اطاق دانشجو روئیده است برو شاید او آنچه را که میخواهی بتو بدهد>>پس بلبل بسوی درخت گلی که زیر پنجره اطاق دانشجو روئیده بود پرواز کرد و به او گفت<< بمن یک گل سرخ بده تا دل انگیزترین نغمه هایم را برایت سر دهم>>اما درخت سر تکان داد و در جواب گفت<<گلهای من سرخ است،سرخ چون پای کبوتر و سرخ تر از شاخه های مرجان که در غارهای اقیانوس پیوسته در اهتزاز است.ولی زمستان برگهای مرا منجمد ساخته و سرما غنچه های مرا گزیده و طوفان شاخه های مرا شکسته است و امسال هیچ گل سرخ نخواهم داشت>>بلبل فریاد بر اورد که<<فقط یک گل سرخ میخواهم.یک گل و بس.آیا راهی نیست که من بتوانم به یک گل سرخ دست یابم؟>>درخت پاسخ داد<<چرا یک راه هست،اما بقدری وحشتناک است که من جرات بیان آن را ندارم>>بلبل گفت<<به من بگو،وحشتی ندارم>>درخت گفت<<اگر گل سرخ میخواهی باید آن را با نغمات موسیقی در نور مهتاب در من بوجود آوری و با خون قلب خود آن را رنگین سازی.باید سینه بر خار سائی و بگوش من نغمه ساز کنی .شب همه شب آواز بخوانی تا خار سینه ات را بشکافد و خونت در عروق من جاری شود و از آن من گردد>>بلبل فریاد براورد که<<برای یک گل سرخ جان سپردن بهائی بس گران است.جان در نزد همه کس عزیز است.وه چه لذت بخش است در جنگل سرسبز نشستن و گردونه طلائی خورشید و ارابه مروارید ماه را نظاره کردن.عطر غنچه ها جانفرا است و بوی سنبل صحرائی که در دره پنهان است و بوته خلنگ که بر تپه شکفته است شیرین است.ولی عشق بسی برتر از زندگی است و قلب یک پرنده در مقابل قلب یک انسان چه ارزشی دارد؟>>پس بالهای قهوه ای رنگ خویش را برای پرواز گشود و در هوا اوج گرفت و سایه وار از فراز باغ و بیشه پرواز کرد.دانشجوی جوان هنوز همان جا روی علفها خفته و اشک در چشمانش نخشکیده بود.بلبل گفت<<شاد باش و دل خوش دار.تو به گل سرخ خواهی رسید.من آن را با نغمات موسیقی در پرتو مهتاب بوجود خواهم آورد و با خون دل خود رنگینش خواهم ساخت.در عوض از تو میخواهم که عاشق صادقی باشی زیرا فلسفه با آنکه داناست و قدرت با آنکه تواناست، عشق از آن دو داناتر و تواناتر است.بال و پیکر عشق شعله ور است،لبانش چون شهد شیرین است و دمش چون کندو خوشبوست.>>دانشجو سر بر داشت و گوش فرا داد اما چیزی از گفتار بلبل نفهمید زیرا او فقط چیزهایی را میدانست که در کتاب نوشته است.ولی درخت بلوط گفتار بلبل را فهمید و غمگین شد زیرا او بلبل را که روی شاخه هایش آشیانه ساخته بود دوست میداشت.پس آهسته در گوش بلبل زمزمه کرد که <<آخرین ترانه خود را برای من بسرای زیرا چون تو بروی من احساس تنهایی خواهم کرد>>پس بلبل برای درخت بلوط نغمه سرود و آوایش به صدای ریزش آب از تنگ سیمین میمانست.چون نغمه سرائی بلبل بپایان رسید دانشجوی جوان برخاست و دفتری و مدادی از جیب بیرون کشید و همانطور که از جنگل خارج میشد گفت<<انکار نمیتوان کرد که آواز او زیباست اما آیا احساس هم دارد؟براستی او نیز چون هنرمندان سبک و شیوه ای خوش دارد ولی از صداقت و صفا در او خبری نیست او هرگز خود را فدای دیگران نخواهد کرد.او فقط در فکر نغمه سرائی است،همه میدانند که هنرمندان خودخواهند.با اینهمه باید اعتراف کرد که او آوائی بس خوش دارد ولی افسوس که نغمات او نا مفهوم است و به هیچ کاری نمی خورد>>این بگفت و به اطاق خود رفت و بر بستر کاهی خود دراز کشید و بفکر عشق فرو رفت و پس از لحظه ای دیده بر هم نهاد.چون ماه در آسمانها پرتو افشاند.بلبل روی درخت پرید و سینه بر خار نهاد.شب همه شب نغمه سرود و سینه بر خار بسود و ماه بلورین یخ زده به پائین خم شده گوش فرا داشت.بلبل همه شب نغمه سرائی کرد و خار آهسته آهسته در سینه اش خلید و خون که مایه زندگیش بود از عروقش بیرون جهید.نخست از پیدایش عشق در قلب سخن گفت و بر بالاترین شاخه درخت بهر ترانه بلبل گلبرگی روئید و سرانجام گلی بس زیبا شکفت.ابتدا آن گل چون مه روی رود و یا چون پای صبح رنگ پریده و بسان بالهای سپیده دم سیمگون بود.گلی که بر شاخه درخت روئیده بود بسایه گلی در آئینه نقره و یا در استخر میمانست.اما درخت به بلبل گفت<<بلبل کوچک،بیشتر سینه بر خار فشر ورنه پیش از آنکه گل کامل شود روز فرا خواهد رسید>>پس بلبل بیشتر سینه بر خار فشرد و آوازش رفته رفته بلندتر گردید زیرا او از پیدایش شور عشق در روح انسان سخن میگفت.اما خار هنوز بقلب بلبل نرسیده بود و بهمین جهت قلب گل سفید مانده بود زیرا فقط خون دل بلبل میتواند قلب گل را گلگون سازد.و درخت به بلبل گفت<<بلبل کوچک،بیشتر سینه بر خار فشر ورنه پیش از آنکه گل کامل شود روز فرا خواهد رسید>>پس بلبل بیشتر سینه بر خار فشرد و خار بقلبش فرو رفت و درد شدیدی سراسر وجودش را به لرزه در آورد.رنجش هر دم افزودن گردید و آوایش هر دم شدیدتر گشت زیرا از عشقی سخن میگفت که بمرگ کامل میشود و در گور هم نمی میرد.و گل زیبا رنگی سرخ بخود گرفت،سرخ چون آسمان مشرق.گلبرگهایش همه سرخ و قلبی چون یاقوت داشت.ولی آوای بلبل هر دم ضعیف تر میگشت و بالهای کوچکش بلرزه افتاد.پرده ای تار چشمانش را حائل گردید.آوایش ضعیف و ضعیفتر گشت و احساس کرد که چیزی گلویش را میفشرد.آنگاه آخرین ترانه خود را سر داد.ماه سفید رنگ آنرا شنید و سپیده دم از یاد ببرد و در آسمان بماند.گل سرخ آنرا شنید و از وجد سراپا لرزید و گلبرگهای خود را در هوای سرد بامدادی بگسترد.طنین آوای او در گودالهای ارغوانی تپه ها پیچید و شبانان خفته را بیدار کرد.ترانه بلبل از میان نی های کنار نهر بگذشت و آنان پیام او را به دریا رساندند.درخت فریاد زد<<نگاه کن!نگاه کن!اینک گل کامل شده است>>اما بلبل جوابی نداد زیرا کالبد بیروح او خار در دل روی علفها افتاده بود.هنگام نیمروز دانشجو پنجره اطاق بگشود و نگاهی به خارج افکنده گفت<<وه که چه بخت مساعدی!گل سرخی در اینجاست که نظیرش را در عمرم ندیده ام.آنقدر زیباست که یقین دارم نام لاتینی طویل داشته باشد>>و خم شده گل را چید.پس کلاه به سر گذاشت و گل به دست به خانه استاد شتافت.دختر استاد در آستانه در نشسته بود و ابریشم آبی دور قرقره میپیچید و سگ کوچکش در جلویش خفته بود.دانشجوی جوان فریاد بر اورد که <<تو گفتی اگر گل سرخ برایت بیاورم با من خواهی رقصید.این گل سرخ ،سرخ ترین گل جهان است.امشب آنرا نزدیک قلبت خواهی زد و چون با یکدیگر برقصیم این گل به تو خواهد گفت که چه قدر دوستت دارم.>>اما دختر چهره در هم کشیده گفت<<فکر نمیکنم این گل به لباس من بیاید و از این گذشته برادرزاده خزانه دار برای من چند جواهر قیمتی فرستاده است و همه میدانند که جواهر بسی ارزنده تر از گل می باشد.>>دانشجو خشمگین شده گفت<<به شرافتم سوگند که تو بسیار ناسپاسی>>این بگفت و گل را در کوچه افکند.گل در جوی آبی افتاد و چرخ ارابه ای از روی آن گذشت.دختر گفت<<ناسپاس!باید بگویم تو بسیار بی ادبی،از اینها گذشته مگر تو کیستی؟؟؟دانشجویی بیش نیستی و فکر نمیکنم که کفشهای تو مثل کفشهای برادر زاده خزانه دار سگک نقره داشته باشد>>و از روی صندلی برخاست و به درون خانه رفت.دانشجو همچنانکه از انجا دور میشد گفت<<عشق چه چیز بیهوده ایست!حتی نصف منطق هم فایده ندارد زیرا هیچ چیز را ثابت نمیکند،و پیوسته از چیزهایی سخن میگوید که هرگز رخ نمیدهد و آدمی را بباور کردن چیزهایی وا میدارد که عاری از حقیقت است.براستی عشق کاملا غیر عملیست و چون در این روزگار عملی بودن مهمست بار دیگر بمطالعه فلسفه و علم ماورائ الطبیعه میپردازم>>پس به اطاق خویش بازگشت و کتابی گرد آلود از قفسه بیرون کشیده به مطالعه پرداخت.


 


بلبل و گل سرخ"اسکار وایلد"

24 دی 85 - 03:38

بام را بر افکن،و بتاب،که خرمن تیرگی اینجاست


بشتاب،درها را بشکن،وهم را دو نیمه کن،که منم


                                                            هسته ی این بار سیاه


اندوه مرا بچین،که رسیده است.


دیری است،که خویش را رنجانیده ایم،و روزن آشتی بسته است.


مرا بدان سو بر،به صخره ی برتر من رسان،که جدا مانده ام.


به سرچشمه ی ناب هایم بردی،نگین آرامش گم کردم،


                                                              و گریه سر دادم.


فرسوده ی راهم،چادری کومیان شعله و باد،دور از همهمه ی خوابستان؟


و مبادا ترس آشفته شود،که آبشخور جاندار من است


و مبادا غم فرو ریزد،که بلند آسمانه ی زیبای من است


صدا بزن،تا هستی بپا خیزد،گل رنگ بازد،پرنده هوای فراموشی کند.


ترا دیدم،از تنگنای زمان جستم،ترا دیدم،شور عدم در من گرفت.


و بیندیش،که سودایی مرگم.کنار تو و زنبق سیرابم.


دوست من،هستی ترس انگیز است.


به صخره من ریز،مرا درخود بسای،که پوشیده از خزه ی نامم


بروی،که تری تو،چهره ی خواب اندود مرا خوش است


غوغای چشم و ستاره،فرو نشست،بمان،تا شنوده ی آسمان ها شویم.


بدر آ،بی خدایی مرا بیاکن،محراب بی آغازم شو


نزدیک آی،تا من سراسر"من"شوم.


 

آلبرت هوبارد
21 بهمن 84 - 00:23
همیشه بیاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری
آنچه را که اندوهگینت می سازد.
اما ... هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد.
__