تبلیغات


__
داستان کوتاه
18 اردیبهشت 87 - 13:27

مانع

PIA02137.jpgدر زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

 

   منبع: عشق بدون قید و شرط

سلام مهربون
5 مرداد 86 - 18:41

 

نمی خوای شروع كنی؟!

نگران چی هستی؟!

توكل كن به اون لطیف بزرگ و با اطمینان كامل حركت كن.

و مثل اون كوهنورد تنها نباش كه یه روز تو سرما و برف زمستون به سراغ كوه بلند

رفت تا ازش بالا بره.

آخه اون بین راه و در تاریكی شب، لیز خورد و به پایین پرتاب شد، ولی ناگهان

طناب دور كمرش محكم شد و بین زمین و آسمون معلق موند و با همه توان

فریاد زد:

«خدایا كمكم كن!»

و از آسمون صدایی شنید كه:

«از من چی می خوای؟»

گفت: «نجاتم بده.»

صدا پرسید: «باور داری كه می تونم نجاتت بدم؟»

گفت: «البته كه باور دارم.»

صدا پاسخ داد: «پس طناب رو پاره كن و به من تكیه كن، اطمینان داشته باش، مراقبت هستم.»

مرد لحظه ای با خود اندیشید، ولی به جای پاره كردن طناب، محكم و دو دستی چسبید به اون.

چند روز بعد، مردم كوهنوردی رو پیدا كردن كه بدنش از طنابی آویزان بود و به دلیل

سرمازدگی مرده بود، در حالی كه فقط یك متر  تا زمین فاصله داشت.

آره عزیز دلم، تو همه ی مراحل زندگی به كسی توكل و تكیه كن كه مراقبت باشد.

كسی كه همیشه در دسترس باشد، همه جا جواب بده و قدرت پشتیبانی از تو رو داشته باشد.

و اطمینان و اعتماد داشته باش كه اون به طور حتم حمایتت می كند.

پس بیا همت كنیم و بی دغدغه شروع كنیم.

آخه یه بزرگ مهربون هست كه می تونیم بهش دلگرم باشیم.

                                                                                                            (شاهین فرهنگ)

دوری
13 فروردین 86 - 09:24
دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خستم
خوب دیروز با تو هر روز از تو با خدا می خونم
تو خیالت توی حالت باز توی کما می مونم

تا وقتی کنارمی میدونم
تا وقتی بهارمی می تونم
دیگه طاقت دوری تو ندارم
دیگه نمی تونم، نمی تونم، نمی تونم


....


معشوق
26 مرداد 85 - 06:37

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است


سلطان جهانم به چنین روز غلام است


 


گو شمع میارید در این جمع که امشب


در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است


 


در مذهب ما باده حلال است ولیکن


بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است


 


گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است


چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است


 


در مجلس ما عطر میامیز که ما را


هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است


 


از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر


زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است


 


تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است


همواره مرا کوی خرابات مقام است


 


از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است


وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است


 


میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز


وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است


 


با محتسبم عیب مگویید که او نیز


پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است


 


حافظ منشین بی می و معشوق زمانی


کایام گل و یاسمن و عید صیام است


 

اگر آمدی...
3 مهر 84 - 08:48

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

تو
3 مهر 84 - 08:45

تو گل سرخ منی...

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه

از آن پاک تری

تو بهاری

نه

بهاران از توست

از تو میگیرم وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم از توست

ای بهین باغ و بهارانم تو

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

سبزی چشم تو تخدیرم کرد

حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

باز کن در قلبت را

تو اگر باز کنی در قلبت را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی عشق را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
*****

بهاری پر از ارغوان

تو را دارم ای گل، جهان با من است.

تو تا با منی، جان جان با من است.

 

چو می‌تابد از دور پیشانی‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گویم به خویش

كه خوشبختی بی‌كران با من است.

 

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخی روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

سمیرا
1 مهر 84 - 10:21
گوش كن نام سمیرا می برند
عالمی را با نگاهش می خرند
نام او در آسمان پیچیده اند
از دل عشاق دلبر می برند
 
شعر بالا رو یکی از دوستان برام سروده اند. واقعا ممنون از لطفشون...
 
 
یا بیا دلم برات تنگه
آسمون چشات چه خوشرنگه
تو لبات غنچه خندونه
جون منی عزیز دردونه
بیا بیا با هم بریم خونه
بی تو خونمون یه زندونه
همون عکسی که با هم داشتیم
روی تاغچه پیش گلدونه
بیا کنار هم باشیم
همیشه یار هم باشیم
نگو نمیشه یار هم باشیم
آخه یار من تویی دار و ندار من تویی
آره عاشقت منم صبر و قرارمن توئی
باور
27 شهریور 84 - 10:23

من شمعدانی بودم و او پرپرم کرد
برگ درختی بودم و خاکسترم کرد
هر روز با یک خاطره، با بال رویا
پرواز می کردم،که بی بال و پرم کرد
گفتم:" نرو !تنهایم....! ای همزاد باران!"
رفت و نگاه آخرش تنهاترم کرد
او سنگ زد بر شیشه احساس هایم
خون را ولی مهمان چشمان ترم کرد
وقتی که گفتم:" هر چه میل توست... باشد!"
مثل غروری ایستاد و باورم کرد

ستاره
27 شهریور 84 - 10:01

ای ستاره های شبها، غم من قد یه دنیاست


دوست دارم بگم براتون، که دلم واسه چی تنهاست


از آدم ها گریزونه این دلم آخه میدونه


کسی نیست تا بشه پیدا از چشاش عشقو بخونه


چرا مردم نگرونن نمی خوان عاشق بمونن


وقتی همدیگرو دارن قدر هم رو نمیدونن


آی ستاره، آی ستاره دل من پر از غباره


مثل ابرای بهاری دوست داره فقط بباره


شما عاشق شبایین دل من عاشق نوره


اینو خوب خوب میدونم تا ابد دل سوت و کوره


چون که ما نوری نداریم واسه هم هدیه بیاریم


میون رنگ های دنیا عاشق رنگ های تاریم


میگم عاشقی نیازه اگه با دلم بسازه


بودنش برای قلبم روزی صد دفعه نمازه


آی ستاره، آی ستاره عشق اون واسم قماره


یه قماری که میدونم آخرش بردی نداره


به خدا خسته خستم خسته از قلب های خالی


به گمونم وقت اونه که برم از این حوالی


برم اونجا که رفیقا حرفاشون بدون رنگه


برای دل اسیرم همه عشقا قشنگه


شاید اونجایی که میرم قلبی رو زمین نباشه


واسه دلها رو شکستن کسی تو کمین نباشه


اما اینجا کیه که برای من غصه نیاره؟


که از آسمون قلبش به دلم سنگی نباره


آی ستاره، آی ستاره قلب من بی کس و کاره


اونکه من واسش هلاکم به دلم کاری نداره


وقتی هیچ کس رو نداری سر رو شونه هاش بذاری


زنده بودن مثل مرگه حالا که عشقی نداری


آی ستاره، خیلی سخته لحظه های بی قراری


غم برات هدیه بیاره کسی که دوستش میداری


اما دل حالیش نمی شه آخه عاشق آتیشه


باز می خواد که چون همیشه بشکنه مثال شیشه


آره زندگی حبابه، همه عشقا توی خوابه


اما با این ها که گفتم بازم عاشقی ثوابه.


خاطره
26 شهریور 84 - 11:17

دیگر حتی خاطره ها هم بهانه ای ندارند تا در کوچه ی احساس قدم بزنند. من هنوز رنگ غربت را می شنوم اما تلخی نبودن و نداشتن ها را از یاد می زدایم و سرمست یاد تو با نگاه مهربانت به عرش کبریایی ات می رسم.

__