تبلیغات


__
یک با یک برار نیست...
16 تیر 87 - 15:31

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر " جوانان" را ورق می زد

برای آن که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

                         (( یک با یک برابر هست...))

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

   همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

                              یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

                   آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

    اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

                              پایین بود....

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

                               بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

                     پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

                    از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت

_ بچه ها در جزوه های خود بنویسید"

                         یک با یک برابر نیست....

................................................................................

شعر از خسرو گلسرخی بود.. با وجود این که همه اون رو یه مبارز می دونن ، خوندن آثار ادبی ایشون خالی از لطف نیست

 

  • ارسال نظر (3)
مـــــــــــــادر
3 تیر 87 - 15:23
روی تو همچون ماه
دست تو اوج صفا
قلب تو معدن مهر
در كلامت نبود غیر دعا
چشم تو چشمه نور
طاق ابروی تو محراب دل است
كه همه عمر سر از سجده آن برنكنم
دل من قبله نماست
كه بجز قبله جانت نرود جای دگر
جانمازت چه لطیف
جنس آن برگ درخت لیمو
زیر پایت چشمم
شوق دیدار بهشت است كه چشمم آنجاست
خاك پایت بكنم سرمه چشمم كه دواست
مادر ای مادر من
             دوستت دارم 
                                      تا انتهای آسمان
 
mother.jpg
کورش کبیرو نخستین منشور حقوق بشر:
1 اردیبهشت 87 - 16:28

در سال 1258خورشیدی به دنبال کاوش گروه انگلیسی در شهر باستانی بابل، استوانه ای از گل پخته پیدا شد که امروزه  در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود . بررسی های اولیه نشان می داد که گرداگرد این استوانه ی گلین را نوشته هایی به خط بابلی در برگرفته است که گمان می رفت نوشته ای از فرمان روایان آشور و بابل می باشد . اما بررسی های بیشتر نشان داد که این نوشته در سال 538( پ.م) به هنگام تسخیر شهر بابل به فرمان کورش کبیر نوشته شده است. این نوشته نخستین منشور جهانی حقوق بشر نام گرفت.  حقوقی که امروزه پس از دو هزار و پانصد سال آرزوی تحقق آن را در سر می پرورانیم. اهمیت این سخنان زمانی روشن می شود که به خاطر بیاوریم در زمانی که پادشاهان آشور و بابل از بریدن سرها و سوزاندن اسیران و درآوردن چشم ها بر خود می بالیدند، کورش سخن از صلح و نفی برده داری و آزادی ادیان دارد. و چه بی انصافی است که از این مفاخر چشم ببندیم و سخن از بیداری زنیم .

 

گوشه هایی از منشور کورش هخامنشی:

... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم ، همه ی مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند . در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریار نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح می کوشیدم.

من برده داری را برانداختم. به بدبختب های آنان پایان دادم. 

فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشد و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح ، مقام بلندش را ستودیم...

من همه ی شهر هایی که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود ، بگشایند . همه ی خدایان این نیایشگاه ها را به جاه ها ی خود بازگرداندم.

همه ی مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاه خود برگرداندم و خانه های ویران آنها را آباد کردم...

من برای همه ی مردم جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و ارامش را به تمامی مردم اعطا کردم...

چگونه بهتر زندگی كنیم؟
18 بهمن 86 - 15:50
كسانی وجـود دارنـد كـه مـعـتـقدند اگر هر فردی از فلسفه زندگی شخصی خود پیروی كند كارخطرناكی نموده است. مــمكن است دیگران به شما به چشم یك فرد مـغرور و یـا  بیش از حد مقید به اخلاق بنگرند. از طرف دیگر نگاه كنـید  كـه چـگونه هـر فـرد نـامـدار و یـا نـه چندان مشـهور تـلاش  میكند كه به شما روش زندگی كردن را تحمیل كند.
نكات زیر شما را در پیشبـرد زندگیتان یاری خواهند نمود:
1- بهتر است بدنبال صلح و آرامش باشیم تا دنبال عدالت:
2- زندگی یك سفر میباشد نه یك مقصد: تا زمانیـكه شما دقـیقا مفهوم این نكته را متوجه نشده باشید ممكن است زندگی یتان را شتابان در جستجوی یك خط پایان كــه وجود خارجی ندارد سپری كنید. آهسته تر گام بردارید و به نكته 3 عمل كنید.
3- وقت را غنیمت بشمارید: بـهتـر اسـت كـه افـسـوس كارهایی كه انجام داده ایم را بخوریم بجای آنكه تا آخر عمر افسوس كارهای انجام نداده را. بسیار خوب بنابراین زمان حال را به سادگی برای موضوعات بی اهمیت هدر ندهید.
4- اجازه ندهید آدمهای پست شما رازیر پای خود خورد كنند: مـردم همـیـشـه در تلاش هستند شما را ناراحت و تحقیر كـنـنـد. تـنـها بـه آن دلیـل كـه عـقیده یك فرد برای دیـگران حـائـز اهــمیت می باشد، به مفهوم آن نیست كه حـق با آن فـرد اسـت. شـایـد بسیاری از مردم از سخنانی كه شما به زبان می آورید، كارهایی كه انجام مـیدهید و یا آنكه چگونه مقابل دیگران ظاهر می گردید، خوشـشان نیاید اما خـیـلی هـای دیگر آن را می پسندند. زیاد به عقاید دیگران نسبت به خودتان حساس نباشید.
5- بپذیرید كه جهان بی عیب و نقص و كامل نیست: تنها به شما میگویـم كه بهتر است از آن بگذرید: جهان كامل نیست. بنابراین آنقدر نسبت به مسائل دنیوی كــمالگرا نباشید.
6- عقیده یك فرد تنها متعلق به یك فرد می باشد: پـذیرش ایــن نـكتــه در زنـدگی اندكی دشوار بنظر می رسد امـا پیروی از آن بسیار سود مند میباشد. پژوهشـها بیانگر آن است كه انسانها بطور كلی تمایل دارند تنها عقاید مثـبت در رابـطه با خودشان را به خاطر بسپارند و نقاط منفی را فراموش كنند. بنابر ایـن زیاد به عقـیـده مثبت و یا منفی یك فرد نسبت به خودتان اهمیت ندهید.
7- زندگی كنید و اجازه دهید دیگران نیز زندگی خودشان را بكنند: لـزومـی نــدارد شما از دیگران نـفـرت داشـتـه باشید. اگر انرژی خود را صرف آن كنید كه از دیگران متنفر باشید، كارتان تمام است ( دیگر انرژی برای انجام كارهای مثبت نخواهید داشت). افـراد بسیاری در جهان وجود داشته اند كه تلاش میكردند تنوع و تفاوتها را محدود گـردانند اما ناكام مانده اند. بنابر چرا شما خود را بزحمت می اندازید؟ زندگی خود را بـكنـیـد و اجازه دهید دیگران نیز زندگی خود را بكنند.
8- شما تنها دارای یك جسم و چهره میباشید: می خــواهید آنها را دوست داشته باشید و یا از آنها بیزار باشید. تا آخر عمر متعلق به شما خواهند بود.
9- دیگران آیینه شما میباشند: نمیتوانید عاشق و یا متنفر خصیصه ای در فرد باشید مگر آنكه عاشق و یا متنفر آن خصیصه در وجود خودتان باشید.
10- زندگی دقیقا همان چیزی میباشد كه شما می اندیشید: شـما تـمـام ابـزار و منابع ضروری را در اختیار دارید. آن كه چگونه از آنها استفاده میكنید به خودتان بستگی خواهد داشت.
11- هیچ جایی بهتراز آنجایی كه هستید، نمی باشد: و یا آنـكه مـرغ همسایه غاز نیست.
12- درزندگی چیزی بعنوان شكست وجود ندارد - تـنها آموختن است كه وجود دارد: رشد فردی فرایند آزمون و خطا می باشد. تنها یك آزمایش است.شما در مدرسه تمام وقتی موسوم به “زندگی” ثبت نام شده اید و هـمـواره در حـال آمـوزش و یـادگیری می باشید. این درسها تا زمانی كه آموخته نگردند برای شمـا به اشـكـال مخـتلف تكرار خواهند شد. فرایند آموزش پایانی ندارد.
13- تلویزیون دنیای واقعی را نمایش نمی دهد: در زنـدگـی واقـعـی مـردم مـجـبـور می باشند كافی شاپ ها را ترك كرده و به سر كار خود روند.
این داستان واقعیست!
29 دی 86 - 10:12

 
یكی بود یكی نبود. یه علی آقایی بود از اون هفت خط های روزگار. چشمتو میبستی جیبتو میزد. كارش این بود.
حسابی حرفه ای شده بود. صبح تا شب توی این مسجد، توی اون حسینیه، آدم نشون میكرد، تا چراغارو خاموش میكردن و میرفتن توی حس، علی آقای ما كارش رو شروع میكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در می آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هوای اینكه بچش سر كاره كلی دعاش می كرد:
خدا خیرت بده ننه! ایشالا توی لباس دامادی ببینمت.
چه میدونست كه بچش یكی از جیب برهای حرفه ای شهره .
تا یه شب طبق برنامه ی همیشگی با همكاراش یعنی همون جیب بر های وردستش میرن یكی از مجالس شهر .
میشینن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز میكردن كه كی پول دار تره و كی سرش به تنش می ارزه میبینه اصلاً حس و حال دزدی رو نداره. به رفیقاش نگاه میكنه میبینه كه آره. امشب حسش نیست. شبهایی هم كه حسش نیست احتمال گیر افتادنش بیشتره. تا میبینه اوضاع به قول معروف "خیته" یه اشاره میكنه كه برو بچ امشبو بیخیال!
چراغارو خاموش میكنن و شروع میكنن به روضه خونی و سینه زنی. یه لحظه علی آقا به خودش میاد میبینه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعیت سینه میرنه . انگار امشب اصلاً یه جورای دیگست. حالا كسی كه برای جیب بری اومده توی مجلس شده گریه كن و سینه زن همون مجلس! بگذریم...
اون شب علی آقا چیزی كاسب نمیشه و میاد بره خونه، یادش میاد كه ای داد بیداد آبجی و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبی نكردم و پول ندارم. چه كنیم، چه نكنیم. میگه پیاده میرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توی چشماشون نیفته.
بعد از یكی دو ساعت میرسه سر كوچشون و میخواسته بره خونه كه همسایه دستاشو میگیره و میگه كجا بودی؟
یك ساعته منتظرتم؟ بیا خونه ی ما.
تا میاد به خودش بجنبه میبینه یه دیس غذا با بهترین مخلفات جلوش هست و خونه ی حاج آقا افتاده.
حاجی میگه بخور كه دو ساعت پیش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابیدن.
میگه حاجی تا بهم نگی چی شده لب به غذا نمیزنم.
از حاجی انكار و از علی آقا اصرار.
تا بالاخره حاج آقا میگه: سر شب خوابیده بودم. خواب دیدم امام حسین (ع) دارن دوون دوون میان و بهم گفتن فلانی! امشب همسایتون مهمون ما بوده نتونسته برای خانوادش شام تهیه كنه. میری شامشون رو میدی. پسره هم كه اومد شامشو میدی و از فردا صبح میبریش در كارگاهت با حقوق ماهی ... تومن پیشت كار میكنه!!!!!!
 
0008.jpg
یا حسین(ع)،
حاجت ها و گناه های من بزرگ تره یا رحمت و كرم شما؟
 
 
 
 
« حامد محمدی در تاریخ 10/12/ 85نوشته ... »
 
چار راه دال من...
8 مرداد 85 - 23:25

عاشقی  را دیدم و به او گفتم من:


تو همانی كه در این آبادی پی معشوقه ی خود می گردی؟


او به من هیچ نگفت . اندكی بعد گذشت..


من به او گفتم كه عاشقی بی معنیست,


همچو یك گل كه چه زود می خشكد


او به من آرام گفت:عاشقی مثل شقایق سرخ است


و چون قلب های من و تو جاریست


عاشقی معنی هجران غم تنهاییست


او چنین گفت و برفت


پی معشوقه ی خویش


سالهل زود گذشت,ومنم ماندم در تنهایی


وچنین بود كه من فهمیدم


كوچه ی عشق كجاست


"چار راه دل من"

به نام آنكه عشق را آفرید...
5 مرداد 85 - 22:27

سعی كن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت.بگذار عظمت عشق را درك كنی زیرا آنقدر عظیم است كه تو و هستی تو را نابود میكند.بگذار خانه ی عشق خالی از وجود كسی باشد.زیرا اگر عشقی در آن منزل كند به ویرانه هایش هم رحم نمی كند.اما اگر روزی آمد كه عاشق شدی تنها یك نفر را دوست بدار.بخواب.بخند.قدم بردار تنها به خاطر او.بگذار عشقی را داشته باشی:پاك.مقدس.آسمانی..

__