تبلیغات


__
دیدی؟
25 بهمن 86 - 11:41

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با

سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش

ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از

رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از

کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا

مطمئن بشی خودش نبوده اگه تو ندیدی من دیدم

  • ارسال نظر (1)
ei eshgh
15 دی 86 - 04:13

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام است.....آرام آرام


باورت می شود
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "
تو نگرانم نشو !


همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!


همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن


و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
تو نگرانم نشو !


همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

 

darya
18 مرداد 86 - 04:47

فقط دریا دلش آبی تر از من بود

و من از دریا دلم دریا

فقط این را ندانستم

چرا گشتم چنین تنها تر از تنها

به هر آبی شدم آتش

به هر آتش شدم آبی

به هر آبی شدم ماهی

به هر ماهی شدم دامی

به هر نامحرمی ساقی

به هر ساقی می باقی

وتو این را ندانستی

چرا گشتم چنین عاصی

چرا مهتاب شد سنگ صبورم

چرا بستند پر های غرورم

چرا آیینه ها را خاک کردند

مرا از رنگ شب سیراب کردند

 

 

 


 

دختری خوابیده در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب
خواب می بیند
 خواب می بنید كه بیمار است دلدارش
وین سیه رویا شكیب از چشم بیمارش
 باز می چیند
 می نشیند خسته دل در دامن مهتاب
چون شكسته بادبان زورقی بر آب
می كند اندیشه با خود
 از چه كوشیدم به آزارش ؟
 وز پشیمانی سركشی گرم
 می درخشد در نگاه چشم بیدارش
 روز دیگر
 باز چون دلداده می ماند به راه او
روی می تابد ز دیدارش
 می گریزد از نگاه او
 باز می كوشد به آزارش

 

چرا ؟آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

گران خواب ابد، در بستر گلبوی مرگ مهربان ،آنجاست!

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.

همه ذرات هستی ،محو در رویای بی رنگ فراموشی است

نه فریادی،نه آهنگی ،نه آوایی

نه دیروزی ،نه امروزی ، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان  در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !

همه، بر آستان مرگ راحت ،سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ می تر سید؟..........


 

__